اشتباه میکردم
6^
اشتباه میکردم .
صفحه ی آخری در کار نبود .
صاحب خانه ی مریضم کلید انداخت و مرا که از خستگی خوابیده بودم ، از موهایم گرفت و بلند کرد . پتیاره و ضعیفه و چند جور فحش رکیک دیگر -که لایق مادر و زنش بود- نثارم کرد و تلاش کرد با دستان کثیفش لباسهای پاره ام را از تنم در آورد . در مورد تعویق مکرر اجاره خانه خزئبلاتی بلغور کرد و لحظات شوم پیش رو را به عنوان تصویه حساب به من معرفی کرد . مشت و لگد و نعره هایم افاقه نمیکرد اما میدانستم در را باز گذاشته . درست بود که گذشته ی نکبت باری داشتم اما دیگر نه . فقط باید میتوانستم از در بیرون بروم .
نگاه نا امیدم به در بود که سیما در نیمه باز را گشود و وارد شد . موجر لعنتی مرا ول کرد و دیگر بجز جیغ های سیما تصویری به خاطر ندارم . نه آنکه بیهوش شده باشم ، موهای بلند و سیاهم روی صورتم ریخته بود و نای تکان خوردن نداشتم .
صدای سیما را میشنیدم که مرتیکه را به تماس با پلیس تحدید میکرد و برادرش را صدا میزد . او هم اینجا بود ؟! سر و وضع مناسبی نداشتم ... اما کاش میرسید و مرا در آغوش میگرفت .
سیما شانه هایم را گرفت و صدایم زد . صدای برادرش را شنیدم :«چی شده سیما ؟ اون کی بود ؟ » تا مرا دید سرش را برگرداند . تغریبا لباسی تنم نبود و بعدا فهمیدم چقدر زخم و کبودی روی تنم خود نمایی میکرده . آه ! رو برنگردان ، چشمهای زرینت را از من نپوشان ؛ لازم نکرده از من حیا کنی . تن مرا ببین و بنگر که همجنس هایت با من چه کردند !
سیما پرسید : « باهات کاری که نکرد ؟ کی بود ؟ گوشیتو چرا جواب نمیدادی ؟ چت شده ؟ چرا حرف نمیزنی ؟ دیانا بنده خدا خیلی نگرانت شد ؛ ولی خب شوهرش اومد دنبالش بردش شیراز . خیلی ناراحت بود که نتونست درست و حسابی بات آشنا بشه . گفت بهت سلام برسونم .» پرسیدم :« شوهرش ؟ مگه دیانا زن داداشت نیست ؟»
خندید و بلند شد تا دنبال پتو یا ملحفه ای بگرده . گفت :« دیوونه شدی ؟ نه بابا ! دیانا دختر عمه ی ماست . خواهر شیری داداشم هم هست . این داداش من اگه زن بگیر بود من الان وضعم این نبود !»
نشستم و پتوی پر از خاکستر سیگار را دور خودم پیچیدم . تشکر کردم و مطمئنشان کردم که خوبم . خوب بودم . همین که او با زنی نبود ، خوب بود . البته نه سیما قانع شد و نه او . هزینه ی یک سرم و دو تا آمپول قسمتشان شد و بعد ماجرای صاحب خانه و بدهی اجاره را فهمیدند . سیما به من قول داد که برادرش خانه ای جدید برایم پیدا کند . من نیز در توجیه غیبت ناگهانی و احوال پریشانم ؛ مرگ بستگان نداشته ام را بهانه کردم . هر چه بود بخیر گذشت . به پر کردن این دفتر امید بیشتری دارم ، هنوز از زیبایی های بیکران او قدر قطره ای ننوشته ام !
_ مینا ، بیست و سوم دسامبر ، سال اول ملاقات با مِهر وجودم
اشتباه میکردم .
صفحه ی آخری در کار نبود .
صاحب خانه ی مریضم کلید انداخت و مرا که از خستگی خوابیده بودم ، از موهایم گرفت و بلند کرد . پتیاره و ضعیفه و چند جور فحش رکیک دیگر -که لایق مادر و زنش بود- نثارم کرد و تلاش کرد با دستان کثیفش لباسهای پاره ام را از تنم در آورد . در مورد تعویق مکرر اجاره خانه خزئبلاتی بلغور کرد و لحظات شوم پیش رو را به عنوان تصویه حساب به من معرفی کرد . مشت و لگد و نعره هایم افاقه نمیکرد اما میدانستم در را باز گذاشته . درست بود که گذشته ی نکبت باری داشتم اما دیگر نه . فقط باید میتوانستم از در بیرون بروم .
نگاه نا امیدم به در بود که سیما در نیمه باز را گشود و وارد شد . موجر لعنتی مرا ول کرد و دیگر بجز جیغ های سیما تصویری به خاطر ندارم . نه آنکه بیهوش شده باشم ، موهای بلند و سیاهم روی صورتم ریخته بود و نای تکان خوردن نداشتم .
صدای سیما را میشنیدم که مرتیکه را به تماس با پلیس تحدید میکرد و برادرش را صدا میزد . او هم اینجا بود ؟! سر و وضع مناسبی نداشتم ... اما کاش میرسید و مرا در آغوش میگرفت .
سیما شانه هایم را گرفت و صدایم زد . صدای برادرش را شنیدم :«چی شده سیما ؟ اون کی بود ؟ » تا مرا دید سرش را برگرداند . تغریبا لباسی تنم نبود و بعدا فهمیدم چقدر زخم و کبودی روی تنم خود نمایی میکرده . آه ! رو برنگردان ، چشمهای زرینت را از من نپوشان ؛ لازم نکرده از من حیا کنی . تن مرا ببین و بنگر که همجنس هایت با من چه کردند !
سیما پرسید : « باهات کاری که نکرد ؟ کی بود ؟ گوشیتو چرا جواب نمیدادی ؟ چت شده ؟ چرا حرف نمیزنی ؟ دیانا بنده خدا خیلی نگرانت شد ؛ ولی خب شوهرش اومد دنبالش بردش شیراز . خیلی ناراحت بود که نتونست درست و حسابی بات آشنا بشه . گفت بهت سلام برسونم .» پرسیدم :« شوهرش ؟ مگه دیانا زن داداشت نیست ؟»
خندید و بلند شد تا دنبال پتو یا ملحفه ای بگرده . گفت :« دیوونه شدی ؟ نه بابا ! دیانا دختر عمه ی ماست . خواهر شیری داداشم هم هست . این داداش من اگه زن بگیر بود من الان وضعم این نبود !»
نشستم و پتوی پر از خاکستر سیگار را دور خودم پیچیدم . تشکر کردم و مطمئنشان کردم که خوبم . خوب بودم . همین که او با زنی نبود ، خوب بود . البته نه سیما قانع شد و نه او . هزینه ی یک سرم و دو تا آمپول قسمتشان شد و بعد ماجرای صاحب خانه و بدهی اجاره را فهمیدند . سیما به من قول داد که برادرش خانه ای جدید برایم پیدا کند . من نیز در توجیه غیبت ناگهانی و احوال پریشانم ؛ مرگ بستگان نداشته ام را بهانه کردم . هر چه بود بخیر گذشت . به پر کردن این دفتر امید بیشتری دارم ، هنوز از زیبایی های بیکران او قدر قطره ای ننوشته ام !
_ مینا ، بیست و سوم دسامبر ، سال اول ملاقات با مِهر وجودم
- ۱.۰k
- ۲۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط