بر آنم که از زیبایی های او لختی بنگارم هر چند که قلم ...
7^
بر آنم که از زیبایی های او لَختی بنگارم ؛ هر چند که قلم من برای ادای حق مطلب بسیار خام و ناهنجار است .
بعد از سالهای طولانی زندگی در حومه ی دوبوک و پرسه زنی در کوچه پس کوچه های اشتوتگارت ، هزاران هزار انسان متفاوت دیده ام و او ، ارمغانی بیتا از فردوس الهیست .
زن با خدایی نیستم و مدتهاست حتی بر وجودش انکار میورزم ولی ، اگر انسان ها را هر یک آفریدگاری باشد ؛ آفریدگار او را میتوانم خدا بنامم . اگر پیدایش تمام جهان بر حسب اتفاق باشد ، کالبد او با دستان الهی تراشیده شده و لبهای ربوبیت با بوسه ای روحی بلند در تنش ترزیق کرده .
تاکنون هیچ مردی با اینهمه صفات اعجاب انگیز یکجا نه دیده و نه شنیده و نه حتی پنداشته ام .
«آنچه خوبان همه دارند تو یکجا داری»
میشود بار ها و بار ها از او نوشت ؛ تمام کاغذ های دنیا و جوهر و دوات ها را برای او به کار گرفت و در پایان حتی یک تار موی او را نتوان به خوبی وصف کرد .
از چه بنویسم ؟
از موهای ابریشمین او که لخت اما کمی مجعد اند و به مرزعه ی گندم زیر تلالو شفق می مانند ؟ منی که از عالم هنر قدر جُوئی نمیدانم به کنار ؛ سیما که همیشه لباسهایش بوی تینر و رنگ میدهد همین هفته ی پیش اعتراف کرد که هنوز کد دقیق رنگ موهای برادرش را نمیداند .
از طلایی ترین نجمین کیهان ، چشمانی که چون ناقوس طلایی از طاق برج بلند کلیسا آویخته شده اند؟ حاشیه ی منور مژه های بورش و آن حالت خاص پلکهایش که چشمانش را سخت سرد و جذاب میکنند ، بقدری که قلبم را ذوب میکند . به چه میتوان تشبیهشان کرد ؟ در این عمر شومم هیچ جسمی ندیدم که چونین نور و درخششی داشته باشد .
از لبهای سرخش بگویم ؟ از پوست سفیدش ؟ از قد رعنایش ؟ از گردنش ؟ نوع لباس پوشیدنش ؟ دستانش ؟ نگاه کردنش ؟ صدایش ؟ حرف زدنش ؟ چال گونه اش ؟ لبخندش ؟ نبوغ بالایش ؟ حرکات مخصوص به خودش ؟
هر چه کاغذ کبود کنم، در حق او جفا کرده ام . توصیف او محال و تلاش برای آن کودکانه است .
_ مینا ، بیست و هفتم دسامبر ، سال اول ملاقات با مِهر وجودم
بر آنم که از زیبایی های او لَختی بنگارم ؛ هر چند که قلم من برای ادای حق مطلب بسیار خام و ناهنجار است .
بعد از سالهای طولانی زندگی در حومه ی دوبوک و پرسه زنی در کوچه پس کوچه های اشتوتگارت ، هزاران هزار انسان متفاوت دیده ام و او ، ارمغانی بیتا از فردوس الهیست .
زن با خدایی نیستم و مدتهاست حتی بر وجودش انکار میورزم ولی ، اگر انسان ها را هر یک آفریدگاری باشد ؛ آفریدگار او را میتوانم خدا بنامم . اگر پیدایش تمام جهان بر حسب اتفاق باشد ، کالبد او با دستان الهی تراشیده شده و لبهای ربوبیت با بوسه ای روحی بلند در تنش ترزیق کرده .
تاکنون هیچ مردی با اینهمه صفات اعجاب انگیز یکجا نه دیده و نه شنیده و نه حتی پنداشته ام .
«آنچه خوبان همه دارند تو یکجا داری»
میشود بار ها و بار ها از او نوشت ؛ تمام کاغذ های دنیا و جوهر و دوات ها را برای او به کار گرفت و در پایان حتی یک تار موی او را نتوان به خوبی وصف کرد .
از چه بنویسم ؟
از موهای ابریشمین او که لخت اما کمی مجعد اند و به مرزعه ی گندم زیر تلالو شفق می مانند ؟ منی که از عالم هنر قدر جُوئی نمیدانم به کنار ؛ سیما که همیشه لباسهایش بوی تینر و رنگ میدهد همین هفته ی پیش اعتراف کرد که هنوز کد دقیق رنگ موهای برادرش را نمیداند .
از طلایی ترین نجمین کیهان ، چشمانی که چون ناقوس طلایی از طاق برج بلند کلیسا آویخته شده اند؟ حاشیه ی منور مژه های بورش و آن حالت خاص پلکهایش که چشمانش را سخت سرد و جذاب میکنند ، بقدری که قلبم را ذوب میکند . به چه میتوان تشبیهشان کرد ؟ در این عمر شومم هیچ جسمی ندیدم که چونین نور و درخششی داشته باشد .
از لبهای سرخش بگویم ؟ از پوست سفیدش ؟ از قد رعنایش ؟ از گردنش ؟ نوع لباس پوشیدنش ؟ دستانش ؟ نگاه کردنش ؟ صدایش ؟ حرف زدنش ؟ چال گونه اش ؟ لبخندش ؟ نبوغ بالایش ؟ حرکات مخصوص به خودش ؟
هر چه کاغذ کبود کنم، در حق او جفا کرده ام . توصیف او محال و تلاش برای آن کودکانه است .
_ مینا ، بیست و هفتم دسامبر ، سال اول ملاقات با مِهر وجودم
- ۱.۱k
- ۲۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط