سیما به من گفته بود برادرش اول ماه خانه نیست
4^
سیما به من گفته بود برادرش اول ماه خانه نیست .
پس دیگر مهم نبود اگر بوی گند دود و وودکا میدادم ، اگر رژم از خط لبم بیرون زده بود ، اگر خط چشم هایم قرینه نبود و اگر لباسهایم نا مرتب و موهایم ژولیده بود .
اما وقتی روی میزنشسته بودم سر و کله اش پیدا شد . او هم از دیدن من جا خورد . سلامی با صدای گرفته ای تحویلم داد و من لال نگاهش کردم . موهای روشن و خرمایی اش در هم پریشان بود ، آستین کوتاه شیری رنگ و گشادی تنش داشت و از چهره اش میتوانستی بخوانی یا مریض است و یا خواب بوده .
خواهرش جلویش سبز شد و از او خواست تا آماده شدن سوپ روی کاناپه بنشیند .
هاج و واج صورت سرخ و متورمش را مینگریستم که کنارم روی کاناپه نشست ، پشت سرم . به خیال آنکه طبق معمول مرا نمیبیند از جایم جم نخوردم . اما حرارت خورشیدش را حس کردم ؛ سر برگرداندم و دیدم به پاهایم خیره شده . لعنت به جوراب شلواری نخ کش شده ام !
شرمگین کتابم را از روی پاهایم برداشتم تا با دامن کوتاهم قدری از وقاحت آن صحنه ی افتضاح بکاهم و دیدم چشمش دنبال کتابم حرکت کرد .
از همان اول به پاهایم نگاه نکرده بود . در حال خواندن کتابِ روی پاهایم بود .
به چهره ام نگاهی انداخت . پرسید : « اسمش قاشق زنگ زده عه ؟»
نام کتاب را میگفت . چطور فهمیده بود ؟ پرسیدم . جواب داد : « خونده بودمش . خیلی سال پیش ، مدرسه میرفتم هنوز . »
بهت زده جلد کتاب را نشانش دادم . کتاب ترجمه ی من بود . اسمم را با انگشت به او نشان دادم . خفه خون گرفته بودم ! میخواستم فریاد بزنم ؛ تو کتابی را خواندی که من ترجمه اش کردم ! اما فقط نگاهش کردم . خودش فهمید . از بالا رفتن ابرو های بور و کم پشتش فهمیدم احتمالا نه اسمم را تا به حال میدانسته و نه شغلم را . سری تکان داد و در چشمهایم نگریست . گفت : « قلم قشنگی دارین .» دوست داشتم از فرط ذوق فریاد بزنم . توی صورتش خندیدم و او هم از ذوق خرکی و احمقانه ی من لبخند زد .
تا به حال خندیدنش را ندیده بودم . نمیدانستم سمت چپ لبش چال گونه دارد . لبخندم محو شد و محو لبخندش شدم . اگر سیما با کاسه ی سوپ سر نمیرسید ؛ احتمالا کنترلم را از دست میدادم و همانجا لبهایش را با بوسه ای به بوی تند سیگارم متبرک میساختم . آه امان از آن لب ها ! برای لبهایش نیز دفتری جداگانه نیاز است !
_ مینا ، پنجم نوامبر ، سال اول ملاقات با مِهر وجودم
سیما به من گفته بود برادرش اول ماه خانه نیست .
پس دیگر مهم نبود اگر بوی گند دود و وودکا میدادم ، اگر رژم از خط لبم بیرون زده بود ، اگر خط چشم هایم قرینه نبود و اگر لباسهایم نا مرتب و موهایم ژولیده بود .
اما وقتی روی میزنشسته بودم سر و کله اش پیدا شد . او هم از دیدن من جا خورد . سلامی با صدای گرفته ای تحویلم داد و من لال نگاهش کردم . موهای روشن و خرمایی اش در هم پریشان بود ، آستین کوتاه شیری رنگ و گشادی تنش داشت و از چهره اش میتوانستی بخوانی یا مریض است و یا خواب بوده .
خواهرش جلویش سبز شد و از او خواست تا آماده شدن سوپ روی کاناپه بنشیند .
هاج و واج صورت سرخ و متورمش را مینگریستم که کنارم روی کاناپه نشست ، پشت سرم . به خیال آنکه طبق معمول مرا نمیبیند از جایم جم نخوردم . اما حرارت خورشیدش را حس کردم ؛ سر برگرداندم و دیدم به پاهایم خیره شده . لعنت به جوراب شلواری نخ کش شده ام !
شرمگین کتابم را از روی پاهایم برداشتم تا با دامن کوتاهم قدری از وقاحت آن صحنه ی افتضاح بکاهم و دیدم چشمش دنبال کتابم حرکت کرد .
از همان اول به پاهایم نگاه نکرده بود . در حال خواندن کتابِ روی پاهایم بود .
به چهره ام نگاهی انداخت . پرسید : « اسمش قاشق زنگ زده عه ؟»
نام کتاب را میگفت . چطور فهمیده بود ؟ پرسیدم . جواب داد : « خونده بودمش . خیلی سال پیش ، مدرسه میرفتم هنوز . »
بهت زده جلد کتاب را نشانش دادم . کتاب ترجمه ی من بود . اسمم را با انگشت به او نشان دادم . خفه خون گرفته بودم ! میخواستم فریاد بزنم ؛ تو کتابی را خواندی که من ترجمه اش کردم ! اما فقط نگاهش کردم . خودش فهمید . از بالا رفتن ابرو های بور و کم پشتش فهمیدم احتمالا نه اسمم را تا به حال میدانسته و نه شغلم را . سری تکان داد و در چشمهایم نگریست . گفت : « قلم قشنگی دارین .» دوست داشتم از فرط ذوق فریاد بزنم . توی صورتش خندیدم و او هم از ذوق خرکی و احمقانه ی من لبخند زد .
تا به حال خندیدنش را ندیده بودم . نمیدانستم سمت چپ لبش چال گونه دارد . لبخندم محو شد و محو لبخندش شدم . اگر سیما با کاسه ی سوپ سر نمیرسید ؛ احتمالا کنترلم را از دست میدادم و همانجا لبهایش را با بوسه ای به بوی تند سیگارم متبرک میساختم . آه امان از آن لب ها ! برای لبهایش نیز دفتری جداگانه نیاز است !
_ مینا ، پنجم نوامبر ، سال اول ملاقات با مِهر وجودم
- ۱.۱k
- ۲۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط