{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بعد از یک ماه تمام خانه ماندن و شب نشینی بلاخره ترجمه ی ...

5^
بعد از یک ماهِ تمام خانه ماندن و شب نشینی ، بلاخره ترجمه ی اولیه کتابی که با ناشر سر ترجمه اش یک سال تمام چانه زدم ؛ تمام شد .
با تحویل دادن آن به سر دبیر ، میتوانم منتظر دریافت پولی باشم تمامش هزینه ی شکم بزرگ موجر خواهد شد .
تنها چیزی که میتوانست کمی مرا سر حال بیاورد ، یک پیک سر خالی و چند نخ سیگار دست پیچ نبود ؛ نوشیدن پنهانی از عسلِ چشمانش میتوانست تلخی تمام دنیا را برایم شیرین کند . خوب بود قبل تحویل دادن کتاب به سر دبیر ، سری به خانه ی سیما میزدم . تمام راه را خدا خدا میکردم آنجا باشد ؛ بله بود . اما تنها نبود .
دختری بیست و اندی ساله کنارش نشسته بود . مو فرفری و لبخند از لبهایش نمی افتاد . لحجه غلیظ شیرازی داشت . آبستن بود . با همان چهره ی بشاش سلام و احوال پرسی مفصلی کرد و سیما با دیدن چهره ی وا رفته ام مرا معرفی کرد .
نام آن دختر که برایم حکم پیاز رنده شده را داشت ، دیانا بود .
اگر در موقعیت دیگری او را میدیدم ، قطعا عاشق لحجه ی نمکین و گیس های بلند و سیم تلفنی اش میشدم ؛ اما حالا بند بند وجودم به دیانا تنفر عجیبی می ورزید . حتی توانایی تحویل دادن لبخندی تصنعی را نداشتم . سراپای دیانا را با بغض خانقی مینگریستم و ران هایم را چنگ میکشیدم . نوک شسته ی ناخن های بلندم به تنها جوراب شلواری نویی که داشتم میگرفت و نخ کش اش میکرد ؛ اما مگر مهم بود ؟
برای اولین بار او را نگاه نمیکردم که هیچ ، تمام تلاشم بر آن بود که چشمان طلایی اش را نبینم . آه ! مطمئن بودم در چشمهایش عشق است و دیدن آن عشق مرا میکشت . تحملم را از کف دادم و بدون خداحافظی بیرون زدم . هوای آنجا مسموم بود ، اگر ثانیه ای بیشتر میماندم خفه میشدم .
چقدر احمق بودم که سرم را با خیالات خام و مضحکم گرم کرده بودم . چه فکری کرده بودم ؟ زنِ ترشیده و بخت برگشته ای مثل من کجا و پسر جوان و پاکی مثل او کجا؟! حتی به خودم زحمت نداده بودم قبل از بافتن خیالات دروغین برای گرم کردن تن سردم ؛ از سیما بپرسم برادرش متاهلست یا نه ! چه سوال عجیبی ؛ مجرد بودن چنین مردی جای تعجب داشت .

صدای شیون و فغانم دیوار های جرم گرفته و ترک خورده را میلرزاند . بدنم را نیز . بالشم با آرایش شسته شده ی چشمهایم سیاه مینماید . تشک و پتو از خاکستر و نعش سیگار رنگ موهایم شده .گوشه ی اتاقم کز کرده ام . تلفنم را جواب نمیدهم . نمیدانم سیماست یا مدیر انتشارات و یا موجرِ کرکسم . مهم نیست . منتظر مرگ هستم . احتمالا این صفحه آخرین صفحه ایست که در زندگیم مینویسم و حسرت دیانا بودن ، آخرین احساس زندگیم است .

_ مینا ، هجدهم دسامبر ، سال اول ملاقات با مِهر وجودم
دیدگاه ها (۶)

6^اشتباه میکردم . صفحه ی آخری در کار نبود . صاحب خانه ی مریض...

7^بر آنم که از زیبایی های او لَختی بنگارم ؛ هر چند که قلم من...

4^سیما به من گفته بود برادرش اول ماه خانه نیست . پس دیگر مهم...

3^امشب را اگر ننویسم نمیتوانم بخوابم .امشب برای شام آنجا بود...

9^صفحه ی آخر کتاب را بوسیدم . رژ تیره ام تن رنگ پریده ی کاغذ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط