Chapter
Chapter:1
Part:10
فوریه_2020
روز رفتن جینا بود و دیار احساس دلتنگی میکرد.
جینا دیار رو بغل کردو گفت:آخر هفته بر میگردم خاله جونمم
دیار بوسه ای رو سرش گذاشت.
جینا به بیرون رفت همراه با ماشین پدرش حرکت کردن.
بعد اینکه مطمعن شد جینا رفته درو بست.
به آسمون نگاه کرد.
امشب پر ستاره بود.
یهو یادش از همسایه بالایی افتاد.
تو این دو روز اصلا ندیده بودش و از این بابت خوشحال بود.
احساس میکرد تو این دو روز خونه نبوده.
ولی الان چراغاش روشن بودن.
هوفی کشید و به داخل خونه رفت.
مامان:جینا رفت؟
سرشو به عنوان تأیید تکون داد
به داخل اتاقش رفت.
شروع کرد به در آوردن لباساش.
یه شلوارک خیلی کوتاه و یه تیشرت نیم تنه تنش کرد.
به سمت تخت رفت پتو رو انداخت رو خودشو خوابید.
با اینکه هنوز قبل شام بود.
ـــــــــــــــــــــــــــ
«ویو جونگکوک»
روی تختش لم داده بود و درگیر انجام کارهاش با لبتاپ بود.
اخم ظریفی بین ابرو هاش بود که نشون دهنده تمرکز بالاش بود.
گوشیش زنگ خورد با دیدن شماره پدرش هوفی کشید.
سریع تماس و وصل کردو پاسخ داد:بله؟
پدرش با صدای جدی و شاکی پرسید:کدوم گوری هستی؟..رفتی برای خودت خوش گذرونی، زنتو اینجا تنها گذاشتی.
با عصبانیت پرسید:همون زنی که به زور بهم چسبوندیش؟
پدرش گفت:مهم الانه که زن داری و اسمش تو شناسنامته.
با عصبانیت توپید:یعنی چی؟..منظورت اینه که اجبار بودن ازدواج رو نادیده بگیرم و به چشم زنم نگاهش کنم؟..متأسفام..تو که منو بزرگ کردی باید بدونی که من نمیتونم تظاهر کنم.
Part:10
فوریه_2020
روز رفتن جینا بود و دیار احساس دلتنگی میکرد.
جینا دیار رو بغل کردو گفت:آخر هفته بر میگردم خاله جونمم
دیار بوسه ای رو سرش گذاشت.
جینا به بیرون رفت همراه با ماشین پدرش حرکت کردن.
بعد اینکه مطمعن شد جینا رفته درو بست.
به آسمون نگاه کرد.
امشب پر ستاره بود.
یهو یادش از همسایه بالایی افتاد.
تو این دو روز اصلا ندیده بودش و از این بابت خوشحال بود.
احساس میکرد تو این دو روز خونه نبوده.
ولی الان چراغاش روشن بودن.
هوفی کشید و به داخل خونه رفت.
مامان:جینا رفت؟
سرشو به عنوان تأیید تکون داد
به داخل اتاقش رفت.
شروع کرد به در آوردن لباساش.
یه شلوارک خیلی کوتاه و یه تیشرت نیم تنه تنش کرد.
به سمت تخت رفت پتو رو انداخت رو خودشو خوابید.
با اینکه هنوز قبل شام بود.
ـــــــــــــــــــــــــــ
«ویو جونگکوک»
روی تختش لم داده بود و درگیر انجام کارهاش با لبتاپ بود.
اخم ظریفی بین ابرو هاش بود که نشون دهنده تمرکز بالاش بود.
گوشیش زنگ خورد با دیدن شماره پدرش هوفی کشید.
سریع تماس و وصل کردو پاسخ داد:بله؟
پدرش با صدای جدی و شاکی پرسید:کدوم گوری هستی؟..رفتی برای خودت خوش گذرونی، زنتو اینجا تنها گذاشتی.
با عصبانیت پرسید:همون زنی که به زور بهم چسبوندیش؟
پدرش گفت:مهم الانه که زن داری و اسمش تو شناسنامته.
با عصبانیت توپید:یعنی چی؟..منظورت اینه که اجبار بودن ازدواج رو نادیده بگیرم و به چشم زنم نگاهش کنم؟..متأسفام..تو که منو بزرگ کردی باید بدونی که من نمیتونم تظاهر کنم.
- ۱۰.۰k
- ۲۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط