Chapter
Chapter:1
Part:11
پدرش با حرص گفت:امیدوارم یروز سر عقل بیای و بفهمی حاصل این ازدواجی که تو بهش میگی اجبار قدرته،آرامشه،پیشرفته..
وسط حرفش پرید و گفت: و برای بدست آوردن همه اینا یکی باید فدا شه..اونم من
و بعد گوشیو قطع کرد و انداختش یه گوشه.
دستی به موهاش کشید و فوشی زیر لب گفت.
دیگه حوصله کار با لبتاپ رو نداشت برای همین دستکش های بوکسش رو پوشید و شروع کرد به تمرین.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مامانش با دقت درحال چیدن شام بود اونم تو ظرف فلزی.
باباشم در حال خوردن قهوه روزنامشو میخوند.
بعد چیدن شام امشب تو ظرف بلند گفت:دیاررر..بیا اینو ببر بالاا
ولی جوابی از دیار دریافت نکرد.
بابا:فکر کنم خوابه...بده به من ببرم.
مامان فورا گارد گرفت و گفت:نخیر..لازم نکردهه..خودش باید ببره
بابا:من که میدونم تو این دخترو میخوای یجور به این پسره بچسبونی ولی نمیتونم ثابت کنم
مامان:مگه بده؟..پسر به این خوبی..پولدارم هست..
پدر پرید وسط حرفش:ما که نمیشناسیمش..شاید آدم خوبی نباشه
مامان:من حسم هیچوقت اشتباه نمیگه
بابا کلافه هوفی کشید و ادامه روزنامشو خوند.
مامان به سرعت به سمت اتاق دیار رفت.
و شروع کرد به تکون دادنش.
_پاشو دختررر..آخه الان وقته خوابه
دیار به سختی بیدار شد.
و با کنجکاوی به مادرش نگاه کرد.
مامان:پاشو قشنگم..غذا ببر برای بالا
دیار ادایه گریه در آورد.
مامانش دستشو کشید و از تخت پایینش آورد.
Part:11
پدرش با حرص گفت:امیدوارم یروز سر عقل بیای و بفهمی حاصل این ازدواجی که تو بهش میگی اجبار قدرته،آرامشه،پیشرفته..
وسط حرفش پرید و گفت: و برای بدست آوردن همه اینا یکی باید فدا شه..اونم من
و بعد گوشیو قطع کرد و انداختش یه گوشه.
دستی به موهاش کشید و فوشی زیر لب گفت.
دیگه حوصله کار با لبتاپ رو نداشت برای همین دستکش های بوکسش رو پوشید و شروع کرد به تمرین.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مامانش با دقت درحال چیدن شام بود اونم تو ظرف فلزی.
باباشم در حال خوردن قهوه روزنامشو میخوند.
بعد چیدن شام امشب تو ظرف بلند گفت:دیاررر..بیا اینو ببر بالاا
ولی جوابی از دیار دریافت نکرد.
بابا:فکر کنم خوابه...بده به من ببرم.
مامان فورا گارد گرفت و گفت:نخیر..لازم نکردهه..خودش باید ببره
بابا:من که میدونم تو این دخترو میخوای یجور به این پسره بچسبونی ولی نمیتونم ثابت کنم
مامان:مگه بده؟..پسر به این خوبی..پولدارم هست..
پدر پرید وسط حرفش:ما که نمیشناسیمش..شاید آدم خوبی نباشه
مامان:من حسم هیچوقت اشتباه نمیگه
بابا کلافه هوفی کشید و ادامه روزنامشو خوند.
مامان به سرعت به سمت اتاق دیار رفت.
و شروع کرد به تکون دادنش.
_پاشو دختررر..آخه الان وقته خوابه
دیار به سختی بیدار شد.
و با کنجکاوی به مادرش نگاه کرد.
مامان:پاشو قشنگم..غذا ببر برای بالا
دیار ادایه گریه در آورد.
مامانش دستشو کشید و از تخت پایینش آورد.
- ۹.۴k
- ۲۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط