{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قاضی

قاضی !
یک مرد بیمار ، خمارِ عدالت ، مست جایگاه و بچه ای مسمومِ درس و کتاب ...
گفت : چرا او را کشتی ؟
گفتم : پانزده عضله خود را محکم به استخوان چسباندند ، رگ ها منجمد شده و مفصل ها با تردید و دقت خود را رها کرده ، به استخوان ها اجازه حرکت دادند .
گوشت کرخت شده و پوست از گوشه ها خود را کشید !
همهٔ اینها بخاطر این بود که فقط بتوانم به عنوان ضعیف ترین انسانی که ضعفش رو ترجیح میده پنهان کنه ، راه برم .
اما همین بود که چهار نفر به من نگاه چپ کردند .
دو نفر محکم بر من تنه زدند و چند نفر دیگه هم چند گوه دیگر خوردند .
آنگاه ، دیگر نه عضله ای بود نه پوستی و نه مفصل و رگی ...
آنگاه یک موج انرژی از سلول های بنیادی بودند که هیچ مفهومی را نمی‌پذیرفتند جز نابودی و ویران کردن ...


{{ آیا باید قبول کنم که یک موجود ضعیف ، اما پایبند به اصول اخلاقی باشم ، یا باید با تمام توانی که دارم آنهایی را بکشم که قدرتمند هستند ، آن هم به طور شدیدا نا عادلانه }}
دیدگاه ها (۱)

شاید وقتی توی سنین بزرگسالی فرو میروم ، بیشتر در خود درگیر ش...

اگر درد قابل لمس بود ، به عنوان یک انسان تمام تلاشمون رو میک...

بیایید مشکل انسان های زیادی را با شدت نشان بدیم .یک قاتل !حا...

در آسمانِ به رنگ آسفالت ، زمانی که حالت تهوع تنها نبض روح می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط