{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اورا بیوه ی سیاه می خواندندچون لباسی سراسر سیاه می پوشید

اورا بیوه ی سیاه می خواندند,چون لباسی سراسر سیاه می پوشید و ماسکش هم زنی گریان بود.آه,یادم نمی رود!چنان با غرور راه می رفت که ناخواسته از سر راهش کنار میرفتی,طوری چشم غره می رفت که از خدا طلب مرگ می کردی و طوری سخن می گفت که انگار شهزاده ی پریان بود.ولی خب,حقیقت چیز دیگری بود.
و من زمانی آن را فهمیدم که دستمال سرش افتاد.موهایش رگه هایی سپید میان موج موهای مشکین اش,حقیقت تا صبح کار کردنش,مرتب ظرف و لباس شستنش,آن محبت ها و غرغر ها وغرور بی جایش را به من نشان داد.زنیکه ی احمق.
چقدر بد شکسته بود.مرگ آلینا اورا شکست.اعدام ورا اورا شکست.سقوط دیا و هق هق های برادرش,شکنچه شدن کیا,وحشی گری های رش,مریضی درمان ناپذیر فیورا و هزاران اتفاق دیگری که برای ما یتیمان رخ داد,اورا شکستند.
آنیل من...آنیل عزیز من...حالا,با موهایی سپید,دنده هایی بیرون زده,چشم هایی خیس,صورتی رنگ پریده و لبخندی التیام بخش,روبرویم نشسته بود. و چشمانش زیر نور طلوع خورشید,زرشکی به چشم می آمدند...
دیدگاه ها (۱۲)

#bnhamy babies <3 ^^

#kirishima#cute#bnha*-* my baby

#dark

#bnhaخیلی خوبن این دوتا:)))

پارت ۳۳ان شب وقتی کاکاشی برگشت خانه، هیچی حس خوبی نمیداد. خا...

پارت ۲۸زمان که میگذشت، حقیقت پررنگ تر میشد. خورشید تا ابد پش...

No one

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط