{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🦋گیسوی شب 🦋

🦋گیسوی شب 🦋
# پارت صدوهفتاد وچهار ....



آریا :
از رو صندلی بلند شدم ورفتم کنار پنجره سردرد بدی داشتم وفکرمم آروم نمی شد عصبی بودم از دست خودم وآدمای دور ورم
گوشیم تو جیبم ویبره خورد درش اوردم نگاش کردم اخمم بیشتر شد یه روز زنگ زده بود رو گوشیم شماره اش رو سیو کرده بودم پیامی که فرستاد رو باز کردم

《 خوبی آریا 》

جوابشو ندادم وگوشی رو گذاشتم تو جیبم احساسی که داشت جون می گرفت همه داشتن خفه اش می کردن هنوز بیست وچهار ساعت نگذشته بود
انقدر اونجا کنار پنجره موندم که سرگیجه گرفته بودم رو تخت کناری دراز کشیدم ونمی دونم چطور خواب رفتم
انقد خسته بودم وکمبود خواب داشتم که نمی تونستم سرپا وایسم دو بعد از ظهر بود که برگشته بودم خونه
یاشار حالش بهتر شده بود ومرخصش کرده بودن همراهش تادخونشون رفتم وتا مطمئن نشدم حالش بهتره ونخوابیده برنگشتم خونه حتا نهارم نخوردم عمه اسرار داشت واسه نهار بمونم قبول نکردم یه راست به اتاقم رفتم وحوله ام رو برداشتم ورفتم حموم یه دوش طولانی گرفتم که یکم حالم بهتر شد حوله ام رو دور کمرم بستم وبا حوله کوچیکتری سرمو خشک کردم
از کشو لباس راحتی دراوردم وپوشیدم یه اسلش نخی طوسی ویه تیشرت سفید
موهام سشوار می زدم در اتاقم باز شد برگشتم بابا بود سشوار رو خاموش کردم اخم داشت
- سلام بابا
بدون اینکه جوابمو بده گفت : یاشار چطوره ؟
- خوبه
بابا: بیا حرف بزنیم
رفت تو سالن اتاقم رو کاناپه نشست منم رفتم رو به روش نشستم با دقت نگاهم کردوگفت : عجیب شدی آریا
- من ؟!
بابا: نگو این حرفا واقعیت داره
- چی بابا ؟
اخمش بیشتر شدوگفت : تو واقعا به اون دخترعلاقه داری .
تازه فهمیدم موضوع حرف چیه واخمش برای چیه
- مشکلش چیه بابا
بابا هیستریک مانند خندیدوگفت : یک هفته نیست گفتی اصلا قصد ازدواج نداری
- درسته حالا اصلا قصدش رو ندارم
بابا : دور دختر عموت رو یه خط قرمز بکش آریا
- می تونم بپرسم چرا؟
بابا با نهایت بی رحمی گفت : چون اجاقش کوره
رومو برگردوندم تحمل شنیدن این حرفو از زبون بابا نداشتم
بابا : خب تحمل این حرف برات سخته
- بابا بی رحم نباش اون دختر برادرته
عصبی داد زدوگفت : بی رحمم ؟! تو بی رحمی که تاحالا مجرد موندی داغ نوه رو گداشتی رو دل منو مادرت بعد این همه مدتم دست گذاشتی رو دختری که نمی تونه مادر بشه نمی تونه اینو می فهمی آریا از اینا گذشته تو می دونستی یاشار دوستش داره بازم ...چرا ؟
با صدای بلندش متعجب نگاهش کردم
بابا عصبی دستی به موهاش کشید وگفت : بچه نیستی که بخوام نصیحتت کنم آریا خودتم می دونی انتخوابت اشتباه بوده وهست پس تا بدتر از این نشده تمومش کن
- بخاطر زن عموه
دیدگاه ها (۶)

🦋گیسوی شب🦋# پارت صد وهفتاد وپنج...آریا: - بخاطر زن عموه بابا...

🦋گیسوی شب 🦋# پارت صدوهفتادوشش...گیسو : موهام مرتب کردم وتو ا...

🦋گیسوی شب 🦋# پارت صد وهفتادسه....آریا : بهتر شد آماده اش کر...

🦋گیسوی شب 🦋# پارت صدو هفتاددو ...آریا : لحافو تا رو سینم کشی...

#سناریو_بی_تی_اس موضوع اسلاید بعد ( فقد اونا از داداششون متن...

Forced marriagePart3قضیه برای مادر و پدرم تعریف کردم ب،ج:نمی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط