🦋گیسوی شب 🦋
🦋گیسوی شب 🦋
# پارت صدو هفتاددو ...
آریا :
لحافو تا رو سینم کشیده بودم وآماده خواب شدم گوشیم زنگ خورد خم شدم واز رو پاتختی گوشی ام رو برداشتم ونگاهی به مخاطب انداختم یاشار بود جواب دادم
- جانم یاشار
چند لحظه سکوت کرد بعد گفت : خونه ای
- اره پس کجام
یاشار : آریا
نشستم وبه تاج تخت تکیه دادمصداش یه جوری بود گفتم : چیزی شده
یاشار : حالم بده آریا
- چی شده یاشار داری نگرانم می کنی
یاشار : قلبم درد میاد نفسام سنگین شده نمی تونم به مامان اینا بگم نگران میشن
- الان میام
از تخت اومدم پایین فوری لباس پوشیدم وبدو از اتاقم اومدم بیرون از پله ها که اومدم پایین با دیدن مامان لبخند زدم کی اومده بودن متوجه نشده بودم
بغلش کردم اون محکمتر بغلم کرد وگفت : خوبی مامان جایی میری
- آره قربونت برم یکم عجله دارم بعد می بینمت
ببخشید
پیشونیشو بوسیدم واز خونه اومدم بیرون تا خونه ای عمه فریده دوییدم وپشت در وایسادم دیر وقت بود زنگ می زدم نگران می شدن خیلی راحت از رو دیوار پریدم تو حیاط ورفتم طرف ساختمان خونه خدا رو شکر در ورودی باز بود اروم رفتم طبقه ای بالا ودر اتاق یاشار رو باز کردم آباژر روشن بود چراغ خوابو روشن کردم رفتم کنارتختش به پهلو دراز کشیده بود وبه سختی نفس می کشید
اروم گفتم : یاشار
یاشار : آخ آریا درد دارم نمی تونم تکون بخورم
- می تونی بلند شی
یاشار: نه دردش بیشتر میشه
- فکر نمی کنی بهتر باشه زنگ بزنیم اورژانس
یاشار: نه آریا مامانو نمی شناسی میترسه
- یاشار بچگی نکن حالت خوب نیست
با دستش قلبش رو فشار می داد
گوشی ام رو درآوردم وزنگ زدم اورژانس
یاشار که نمی تونست خوب حرف بزنه گفت : آریا ...زنگ نزن .
دیگه دم وبازدمش سخت شده بود به اورژانس اطلاع دادم گفته بودن سعی کنه سرفه کنه تا اونا بیان اولین بار تو زندگیم ترسیدم
- یاشار تو رو خدا یکم تحمل کن
میون درد لبخند زد دستشو گرفتم یخ بود لبمو محکم فشار دادم
- یاشار میرم به عمه بگم
چشاشو بست با عجله رفتم پایین که در اتاق عمه اینا باز شد وآقا محمود اومد بیرون با دیدنم گفت : آریا تویی
چراغ رو روشن کرد وبا دیدنم گفت : چی شده ؟ اریا میگم چی شده
عمه هم اومد بیرون وگفت : چی شده قربونت برم خوبی خانم جون ...
- یاشار حالش بده برید کنارش تا در حیاط رو باز کنم
عمه با ترس گفت : چی شده ؟ بچه ام چی شده محمود ..
رفتن بالا رفتم در حیاط رو باز کردم که همزمان اورژانسم رسید وماشینو آوردن تو حیاط مامورای اورژانس رو راهنمایی کردم تا رفتیم اتاق یاشار عمه خونه رو گذاشته بود رو سرش
- عمه آروم داری حالشو بدتر می کنی
مامورای اورژانس کارشون رو شروع کردن وماونظاره گر حال بد یاشار بودیم با تزریق آمپول وقرصی که بهش دادن حالش یکم بهتره شده بود ومی تونست نفس بکشه
# پارت صدو هفتاددو ...
آریا :
لحافو تا رو سینم کشیده بودم وآماده خواب شدم گوشیم زنگ خورد خم شدم واز رو پاتختی گوشی ام رو برداشتم ونگاهی به مخاطب انداختم یاشار بود جواب دادم
- جانم یاشار
چند لحظه سکوت کرد بعد گفت : خونه ای
- اره پس کجام
یاشار : آریا
نشستم وبه تاج تخت تکیه دادمصداش یه جوری بود گفتم : چیزی شده
یاشار : حالم بده آریا
- چی شده یاشار داری نگرانم می کنی
یاشار : قلبم درد میاد نفسام سنگین شده نمی تونم به مامان اینا بگم نگران میشن
- الان میام
از تخت اومدم پایین فوری لباس پوشیدم وبدو از اتاقم اومدم بیرون از پله ها که اومدم پایین با دیدن مامان لبخند زدم کی اومده بودن متوجه نشده بودم
بغلش کردم اون محکمتر بغلم کرد وگفت : خوبی مامان جایی میری
- آره قربونت برم یکم عجله دارم بعد می بینمت
ببخشید
پیشونیشو بوسیدم واز خونه اومدم بیرون تا خونه ای عمه فریده دوییدم وپشت در وایسادم دیر وقت بود زنگ می زدم نگران می شدن خیلی راحت از رو دیوار پریدم تو حیاط ورفتم طرف ساختمان خونه خدا رو شکر در ورودی باز بود اروم رفتم طبقه ای بالا ودر اتاق یاشار رو باز کردم آباژر روشن بود چراغ خوابو روشن کردم رفتم کنارتختش به پهلو دراز کشیده بود وبه سختی نفس می کشید
اروم گفتم : یاشار
یاشار : آخ آریا درد دارم نمی تونم تکون بخورم
- می تونی بلند شی
یاشار: نه دردش بیشتر میشه
- فکر نمی کنی بهتر باشه زنگ بزنیم اورژانس
یاشار: نه آریا مامانو نمی شناسی میترسه
- یاشار بچگی نکن حالت خوب نیست
با دستش قلبش رو فشار می داد
گوشی ام رو درآوردم وزنگ زدم اورژانس
یاشار که نمی تونست خوب حرف بزنه گفت : آریا ...زنگ نزن .
دیگه دم وبازدمش سخت شده بود به اورژانس اطلاع دادم گفته بودن سعی کنه سرفه کنه تا اونا بیان اولین بار تو زندگیم ترسیدم
- یاشار تو رو خدا یکم تحمل کن
میون درد لبخند زد دستشو گرفتم یخ بود لبمو محکم فشار دادم
- یاشار میرم به عمه بگم
چشاشو بست با عجله رفتم پایین که در اتاق عمه اینا باز شد وآقا محمود اومد بیرون با دیدنم گفت : آریا تویی
چراغ رو روشن کرد وبا دیدنم گفت : چی شده ؟ اریا میگم چی شده
عمه هم اومد بیرون وگفت : چی شده قربونت برم خوبی خانم جون ...
- یاشار حالش بده برید کنارش تا در حیاط رو باز کنم
عمه با ترس گفت : چی شده ؟ بچه ام چی شده محمود ..
رفتن بالا رفتم در حیاط رو باز کردم که همزمان اورژانسم رسید وماشینو آوردن تو حیاط مامورای اورژانس رو راهنمایی کردم تا رفتیم اتاق یاشار عمه خونه رو گذاشته بود رو سرش
- عمه آروم داری حالشو بدتر می کنی
مامورای اورژانس کارشون رو شروع کردن وماونظاره گر حال بد یاشار بودیم با تزریق آمپول وقرصی که بهش دادن حالش یکم بهتره شده بود ومی تونست نفس بکشه
- ۲۰.۶k
- ۱۹ بهمن ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط