"آغوش عشق در کنار مافیا"
"آغوش عشق در کنار مافیا"
"دوهفته بعد "
"میرا"
عوقی زدم ، دستم و به در گرفتم که نیفتم صدای نگران افراد و بادیگاردا و صدای داد ته
_یعنیی چییی؟!
بادیگاردا رو کنار زد وسمتم دوید بازوم و گرفت و غرید .
_ اینا چی میگن میرا؟! چه گوهی خوردی؟!
از شدت درد اشکم در اومد به دیوار تکیه دادم چشمامو بستم .
_ نمیدونممم یه هفته ای میشه همش بالا میارم !!
چشماش گرد شد ، ولی بعدش تشر زد .
_مگه حااااملیههه ایییی اوفففف گاد...
چشمام گرد شد ، ح حامله؟! من فقط یه بار رابطه داشتم اونم با دشمنم جعون!
دستم بند دیوار کردم و داد زدم
_دکتر رو خبر کنید !
........
با چشمای ناباور به خودم تو آینه نگاه میکردم ، م من حامله بودم؟!
از کی ؟! از دشمنم؟! دستم مشت شد ! میندازمش ! این بچه جلو ی پیشرفت منو میگیره . داغونم میکنه !
در باز شد .با شدت! ته سرش سمتم چرخید و ناباور گفت
_د دروغ میگن نه؟!
گوشیش زنگ خورد ، عصبی بیرون آورد و جواب داد .
_بله کوک؟! من چمیدونم .؟! خااا میبینمت!
بهم نگاه کرد
_میکم دروغ میگن یا نه لامصب!!
سرمو تکون دادم آروم و با ترس خشکش زد .
دستی لای موهاش کشید .
آروم رو کاناپه پرت شد ، با شدت سمتم برگشت
_تو مگه نگفتی باکر.ه ای؟! پس با کدوم..
_جعون!
چشماش گشاد تر از این نمیشد ،
_چ چی؟! ی یعنی بچه ی جعون تو شکمته؟!
خنده ای سر داد ناباور میخندید .
در با شدت باز شد ، جانی خم شد ولب زد
_خانم بار اصلحه اومده .
سری تکون دادم و پاشدم سمت در رفتم که ته بازوم گرفت
_الان بچه تو شکمته بی مغز! بچه ..
_میخوام سقطش کنم ته .
بعد حرفم از اتاق بیرون زدم در آخر زمزمه مبهم ته ناواضح به گوشم رسید
_جعون دنیا رو با خاک یکسان میکنه .!
"دوهفته بعد "
"میرا"
عوقی زدم ، دستم و به در گرفتم که نیفتم صدای نگران افراد و بادیگاردا و صدای داد ته
_یعنیی چییی؟!
بادیگاردا رو کنار زد وسمتم دوید بازوم و گرفت و غرید .
_ اینا چی میگن میرا؟! چه گوهی خوردی؟!
از شدت درد اشکم در اومد به دیوار تکیه دادم چشمامو بستم .
_ نمیدونممم یه هفته ای میشه همش بالا میارم !!
چشماش گرد شد ، ولی بعدش تشر زد .
_مگه حااااملیههه ایییی اوفففف گاد...
چشمام گرد شد ، ح حامله؟! من فقط یه بار رابطه داشتم اونم با دشمنم جعون!
دستم بند دیوار کردم و داد زدم
_دکتر رو خبر کنید !
........
با چشمای ناباور به خودم تو آینه نگاه میکردم ، م من حامله بودم؟!
از کی ؟! از دشمنم؟! دستم مشت شد ! میندازمش ! این بچه جلو ی پیشرفت منو میگیره . داغونم میکنه !
در باز شد .با شدت! ته سرش سمتم چرخید و ناباور گفت
_د دروغ میگن نه؟!
گوشیش زنگ خورد ، عصبی بیرون آورد و جواب داد .
_بله کوک؟! من چمیدونم .؟! خااا میبینمت!
بهم نگاه کرد
_میکم دروغ میگن یا نه لامصب!!
سرمو تکون دادم آروم و با ترس خشکش زد .
دستی لای موهاش کشید .
آروم رو کاناپه پرت شد ، با شدت سمتم برگشت
_تو مگه نگفتی باکر.ه ای؟! پس با کدوم..
_جعون!
چشماش گشاد تر از این نمیشد ،
_چ چی؟! ی یعنی بچه ی جعون تو شکمته؟!
خنده ای سر داد ناباور میخندید .
در با شدت باز شد ، جانی خم شد ولب زد
_خانم بار اصلحه اومده .
سری تکون دادم و پاشدم سمت در رفتم که ته بازوم گرفت
_الان بچه تو شکمته بی مغز! بچه ..
_میخوام سقطش کنم ته .
بعد حرفم از اتاق بیرون زدم در آخر زمزمه مبهم ته ناواضح به گوشم رسید
_جعون دنیا رو با خاک یکسان میکنه .!
- ۱۵۳
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط