یاد بچگیام افتادم یه خاطره براتون تعریف میکنم
یاد بچگیام افتادم یه خاطره براتون تعریف میکنم
من و داداشم خیلی شلوغ بودیم یه شب که باهم دیگه داشتم بازی میکردیم (اون موقع هم تختمون ۲طبقه ای بود )بهش گفتم بیا بریم بالا تا تورو از اونجا بندازم پایین اونم گفت باشه به من هیچی نمیشه رفتم بعدش که انداختم پایین بعدش نمیدونم برام چی شد سرم گیج رفت افتادم زمین کبود کبود شده بودم نفسم نمیتونستم بکشم بعدشم منو بردن بیمارستان و یه هفته موندم تو بیمارستان
اینم از شیطونی های من
خخخخخ شماهم بنویسید خوشحال میشم
من و داداشم خیلی شلوغ بودیم یه شب که باهم دیگه داشتم بازی میکردیم (اون موقع هم تختمون ۲طبقه ای بود )بهش گفتم بیا بریم بالا تا تورو از اونجا بندازم پایین اونم گفت باشه به من هیچی نمیشه رفتم بعدش که انداختم پایین بعدش نمیدونم برام چی شد سرم گیج رفت افتادم زمین کبود کبود شده بودم نفسم نمیتونستم بکشم بعدشم منو بردن بیمارستان و یه هفته موندم تو بیمارستان
اینم از شیطونی های من
خخخخخ شماهم بنویسید خوشحال میشم
- ۵.۱k
- ۱۷ دی ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط