هانا خمیازهای کشید و با دست روی شکمش کشید. کوک سریع متوج
هانا خمیازهای کشید و با دست روی شکمش کشید. کوک سریع متوجه شد و با نگرانی گفت:
«عزیزم، امروز خیلی خسته شدی... بیا برگردیم قصر، باید استراحت کنی.»
آسا سریع بلند شد و دست هانا رو گرفت تا کمکش کنه بلند شه. با لبخند بهش گفت:
«هانا جون، خوب مراقب خودت باش، باشه؟ اگه چیزی نیاز داشتی یا کاری داشتی حتماً به من بگو، باشه؟
هانا لبخند زد و گفت:
«مرسی عزیزم، خیلی لطف داری.»
کوک با دست دور شونهی هانا رو گرفت و با هم به سمت قصر راه افتادن. تهیونگ و آسا هم همونطور کنار دریاچه نشسته بودن و نگاهشون میکردن که دور میشن.
لحظه آرومی بود، پر از حس خوب.
«عزیزم، امروز خیلی خسته شدی... بیا برگردیم قصر، باید استراحت کنی.»
آسا سریع بلند شد و دست هانا رو گرفت تا کمکش کنه بلند شه. با لبخند بهش گفت:
«هانا جون، خوب مراقب خودت باش، باشه؟ اگه چیزی نیاز داشتی یا کاری داشتی حتماً به من بگو، باشه؟
هانا لبخند زد و گفت:
«مرسی عزیزم، خیلی لطف داری.»
کوک با دست دور شونهی هانا رو گرفت و با هم به سمت قصر راه افتادن. تهیونگ و آسا هم همونطور کنار دریاچه نشسته بودن و نگاهشون میکردن که دور میشن.
لحظه آرومی بود، پر از حس خوب.
- ۷.۴k
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط