{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هانا خمیازه‌ای کشید و با دست روی شکمش کشید. کوک سریع متوج

هانا خمیازه‌ای کشید و با دست روی شکمش کشید. کوک سریع متوجه شد و با نگرانی گفت:
«عزیزم، امروز خیلی خسته شدی... بیا برگردیم قصر، باید استراحت کنی.»

آسا سریع بلند شد و دست هانا رو گرفت تا کمکش کنه بلند شه. با لبخند بهش گفت:
«هانا جون، خوب مراقب خودت باش، باشه؟ اگه چیزی نیاز داشتی یا کاری داشتی حتماً به من بگو، باشه؟

هانا لبخند زد و گفت:
«مرسی عزیزم، خیلی لطف داری.»

کوک با دست دور شونه‌ی هانا رو گرفت و با هم به سمت قصر راه افتادن. تهیونگ و آسا هم همون‌طور کنار دریاچه نشسته بودن و نگاهشون می‌کردن که دور می‌شن.
لحظه آرومی بود، پر از حس خوب.
دیدگاه ها (۴)

وقتی کوک و هانا از دیدشون دور شدن، یه سکوت کوتاه بین آسا و ت...

آسا با لبخند شیطنت‌آمیزی به تهیونگ نگاه کرد و گفت:«اگه واقعا...

تهیونگ و آسا هنوز کنار دریاچه نشسته بودن که صدای قدم‌هایی از...

دو سه ماه گذشت و بهار اومده بود. هوا ملایم شده بود و درخت‌ها...

برادر سختگیر و وحشی من...

#ازت.متنفرم.اما.دوست.دارمویو نویسنده:هانا و سانزو‌ مثل دوتا ...

DADDY MY.....................................P⁸رسیدم خونه رف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط