آسا با لبخند شیطنتآمیزی به تهیونگ نگاه کرد و گفت:
آسا با لبخند شیطنتآمیزی به تهیونگ نگاه کرد و گفت:
«اگه واقعاً دلت بچه میخواد... پس شاید باید از یه جایی شروع کنیم، نه؟»
تهیونگ اول یه لحظه جا خورد، بعد خندید. نگاهش پر از محبت بود.
«یعنی داری پیشنهاد میدی خانم آسا؟»
آسا هم با خنده آرومی گفت:
«نه... فقط دارم میگم شاید وقتشه یه آینده قشنگ برای خودمون بسازیم.»
تهیونگ دستش رو دور شونهی آسا انداخت و گفت:
«با تو، هر آیندهای قشنگه.»
داخل کلبه، هوا گرم و صمیمی بود. تهیونگ به آسا نزدیک شد، با نگاهی که همهی احساسش رو توی خودش داشت. دستش آروم روی گونهی آسا نشست.
آسا سرش رو بالا آورد، نگاهش به نگاه تهیونگ گره خورد. بدون گفتن هیچ کلمهای، همهچی بینشون گفته شده بود.
تهیونگ سرش رو کمی خم کرد، و لبهاشون با هم تماس پیدا کرد. بوسهای آروم و پر از احساس... نه عجولانه، نه سنگین. فقط پر از عشق و اطمینان.
آسا چشمهاش رو بست و دستهاش رو دور گردن تهیونگ حلقه کرد. حس امنیت، گرما، و آرامش توی اون لحظه جریان داشت. لباسها یکییکی و بیصدا کنار میرفت، نه از سر شتاب، بلکه از سر درک و نزدیکی. مثل دو روح که میخوان بیهیچ فاصلهای کنار هم باشن.
اون شب، فقط عشق بود و آرامش.
و صدای قلبهایی که برای همدیگه میزدن.
داخل اتاق، هوا گرم و صمیمی بود. تهیونگ به آسا نزدیک شد، با نگاهی که همهی احساسش رو توی خودش داشت. دستش آروم روی گونهی آسا نشست.
آسا سرش رو بالا آورد، نگاهش به نگاه تهیونگ گره خورد. بدون گفتن هیچ کلمهای، همهچی بینشون گفته شده بود.
تهیونگ سرش رو کمی خم کرد، و لبهاشون با هم تماس پیدا کرد. بوسهای آروم و پر از احساس... نه عجولانه، نه سنگین. فقط پر از عشق و اطمینان.
آسا چشمهاش رو بست و دستهاش رو دور گردن تهیونگ حلقه کرد. حس امنیت، گرما، و آرامش توی اون لحظه جریان داشت. لباسها یکییکی و بیصدا کنار میرفت، نه از سر شتاب، بلکه از سر درک و نزدیکی. مثل دو روح که میخوان بیهیچ فاصلهای کنار هم باشن.
اون شب، فقط عشق بود و آرامش.
و صدای قلبهایی که برای همدیگه میزدن.
«اگه واقعاً دلت بچه میخواد... پس شاید باید از یه جایی شروع کنیم، نه؟»
تهیونگ اول یه لحظه جا خورد، بعد خندید. نگاهش پر از محبت بود.
«یعنی داری پیشنهاد میدی خانم آسا؟»
آسا هم با خنده آرومی گفت:
«نه... فقط دارم میگم شاید وقتشه یه آینده قشنگ برای خودمون بسازیم.»
تهیونگ دستش رو دور شونهی آسا انداخت و گفت:
«با تو، هر آیندهای قشنگه.»
داخل کلبه، هوا گرم و صمیمی بود. تهیونگ به آسا نزدیک شد، با نگاهی که همهی احساسش رو توی خودش داشت. دستش آروم روی گونهی آسا نشست.
آسا سرش رو بالا آورد، نگاهش به نگاه تهیونگ گره خورد. بدون گفتن هیچ کلمهای، همهچی بینشون گفته شده بود.
تهیونگ سرش رو کمی خم کرد، و لبهاشون با هم تماس پیدا کرد. بوسهای آروم و پر از احساس... نه عجولانه، نه سنگین. فقط پر از عشق و اطمینان.
آسا چشمهاش رو بست و دستهاش رو دور گردن تهیونگ حلقه کرد. حس امنیت، گرما، و آرامش توی اون لحظه جریان داشت. لباسها یکییکی و بیصدا کنار میرفت، نه از سر شتاب، بلکه از سر درک و نزدیکی. مثل دو روح که میخوان بیهیچ فاصلهای کنار هم باشن.
اون شب، فقط عشق بود و آرامش.
و صدای قلبهایی که برای همدیگه میزدن.
داخل اتاق، هوا گرم و صمیمی بود. تهیونگ به آسا نزدیک شد، با نگاهی که همهی احساسش رو توی خودش داشت. دستش آروم روی گونهی آسا نشست.
آسا سرش رو بالا آورد، نگاهش به نگاه تهیونگ گره خورد. بدون گفتن هیچ کلمهای، همهچی بینشون گفته شده بود.
تهیونگ سرش رو کمی خم کرد، و لبهاشون با هم تماس پیدا کرد. بوسهای آروم و پر از احساس... نه عجولانه، نه سنگین. فقط پر از عشق و اطمینان.
آسا چشمهاش رو بست و دستهاش رو دور گردن تهیونگ حلقه کرد. حس امنیت، گرما، و آرامش توی اون لحظه جریان داشت. لباسها یکییکی و بیصدا کنار میرفت، نه از سر شتاب، بلکه از سر درک و نزدیکی. مثل دو روح که میخوان بیهیچ فاصلهای کنار هم باشن.
اون شب، فقط عشق بود و آرامش.
و صدای قلبهایی که برای همدیگه میزدن.
- ۷.۱k
- ۰۹ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط