وقتی کوک و هانا از دیدشون دور شدن، یه سکوت کوتاه بین آسا
وقتی کوک و هانا از دیدشون دور شدن، یه سکوت کوتاه بین آسا و تهیونگ افتاد. باد ملایمی میوزید و صدای آب دریاچه آروم بود.
تهیونگ به روبهرو نگاه میکرد، ولی معلوم بود حواسش یهجا دیگهست. چند لحظه بعد، با صدایی آروم گفت:
«وقتی دیدم کوک و هانا قراره بچهدار بشن... نمیدونم، یه حسی توی دلم اومد. نه حس بد... یه جور دلگرمی. انگار یه تصویری از آینده توی ذهنم ساخته شد... که شاید یه روزی ما هم...»
آسا نگاهی بهش انداخت و لبخند آرومی زد، اما چیزی نگفت.
تهیونگ ادامه داد:
«من همیشه فکر میکردم نمیتونم با کسی کنار بیام... نمیتونم حسمو به کسی نشون بدم. ولی با تو... همهچی فرق داره.»
آسا هم آروم دستش رو توی دست تهیونگ گذاشت. سکوت، اما دیگه سنگین نبود. پر از آرامش و حس متقابل بود.
تهیونگ به روبهرو نگاه میکرد، ولی معلوم بود حواسش یهجا دیگهست. چند لحظه بعد، با صدایی آروم گفت:
«وقتی دیدم کوک و هانا قراره بچهدار بشن... نمیدونم، یه حسی توی دلم اومد. نه حس بد... یه جور دلگرمی. انگار یه تصویری از آینده توی ذهنم ساخته شد... که شاید یه روزی ما هم...»
آسا نگاهی بهش انداخت و لبخند آرومی زد، اما چیزی نگفت.
تهیونگ ادامه داد:
«من همیشه فکر میکردم نمیتونم با کسی کنار بیام... نمیتونم حسمو به کسی نشون بدم. ولی با تو... همهچی فرق داره.»
آسا هم آروم دستش رو توی دست تهیونگ گذاشت. سکوت، اما دیگه سنگین نبود. پر از آرامش و حس متقابل بود.
- ۶.۹k
- ۰۹ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط