{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی کوک و هانا از دیدشون دور شدن، یه سکوت کوتاه بین آسا

وقتی کوک و هانا از دیدشون دور شدن، یه سکوت کوتاه بین آسا و تهیونگ افتاد. باد ملایمی می‌وزید و صدای آب دریاچه آروم بود.

تهیونگ به روبه‌رو نگاه می‌کرد، ولی معلوم بود حواسش یه‌جا دیگه‌ست. چند لحظه بعد، با صدایی آروم گفت:

«وقتی دیدم کوک و هانا قراره بچه‌دار بشن... نمی‌دونم، یه حسی توی دلم اومد. نه حس بد... یه جور دل‌گرمی. انگار یه تصویری از آینده توی ذهنم ساخته شد... که شاید یه روزی ما هم...»

آسا نگاهی بهش انداخت و لبخند آرومی زد، اما چیزی نگفت.

تهیونگ ادامه داد:
«من همیشه فکر می‌کردم نمی‌تونم با کسی کنار بیام... نمی‌تونم حسمو به کسی نشون بدم. ولی با تو... همه‌چی فرق داره.»

آسا هم آروم دستش رو توی دست تهیونگ گذاشت. سکوت، اما دیگه سنگین نبود. پر از آرامش و حس متقابل بود.
دیدگاه ها (۰)

آسا با لبخند شیطنت‌آمیزی به تهیونگ نگاه کرد و گفت:«اگه واقعا...

چهار ماه گذشته بود. هوا رو به گرمی رفته بود و باغ پشتی قصر پ...

هانا خمیازه‌ای کشید و با دست روی شکمش کشید. کوک سریع متوجه ش...

تهیونگ و آسا هنوز کنار دریاچه نشسته بودن که صدای قدم‌هایی از...

پارت ۱۶

MY DADDY...............................P⁶ویو کوک از اون موقع...

«عروسک من »Part 15 ویوی محنا : نمی‌دونم اما تهیونگ خیلی بهم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط