تو با يكى از همكلاسى هاى پسرِ دانشگاهت،به جواهر فروشيه دو
تو با يكى از همكلاسى هاى پسرِ دانشگاهت،به جواهر فروشيه دوست پدرت رفتيد.
علارغمِ انتظارت، مرد با ديدنِ تو و دوستت خوش حال نشد.
سمتت اومد، بازوت رو گرفت و تورو سمت ماشينش برد و درِ جلوييه ماشين رو باز كرد و گفت:
"برو داخل ماشين!"
بخاطر لحنش عصبى شدى:
"بگو لطفا!"
"خانوم كوچولو.تو يك متر و هفتاد و سه سانتى متر قد دارى و احتمالا نميتونى به من يه مشت بزنى تا جونت رو نجات بدى.قبل از اينكه من بندازمت روىِ شونه ام، سوارِ ماشين من شو تا كارى نكنم، تو كسى باشى كه كلمه لطفا رو،روىِ تخت برام جيغ ميكشه!"
همراه با دهانى نيمه باز به صداقت بيانِ مردِ مقابلت خيره شدى.
ناباور خنديدى و گفتى:
"تو..چطور انقدر دقيق قدم رو ميدونستى؟"
مردِ بزرگتر، ابرويى بالا انداخت.يك نگاهِ كلى از بالا به پايينت انداخت و گفت:
"حدسش آسون بود!"
علارغمِ انتظارت، مرد با ديدنِ تو و دوستت خوش حال نشد.
سمتت اومد، بازوت رو گرفت و تورو سمت ماشينش برد و درِ جلوييه ماشين رو باز كرد و گفت:
"برو داخل ماشين!"
بخاطر لحنش عصبى شدى:
"بگو لطفا!"
"خانوم كوچولو.تو يك متر و هفتاد و سه سانتى متر قد دارى و احتمالا نميتونى به من يه مشت بزنى تا جونت رو نجات بدى.قبل از اينكه من بندازمت روىِ شونه ام، سوارِ ماشين من شو تا كارى نكنم، تو كسى باشى كه كلمه لطفا رو،روىِ تخت برام جيغ ميكشه!"
همراه با دهانى نيمه باز به صداقت بيانِ مردِ مقابلت خيره شدى.
ناباور خنديدى و گفتى:
"تو..چطور انقدر دقيق قدم رو ميدونستى؟"
مردِ بزرگتر، ابرويى بالا انداخت.يك نگاهِ كلى از بالا به پايينت انداخت و گفت:
"حدسش آسون بود!"
- ۹۶۶
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط