{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مردِ ٣۲ ساله مقابلت، طورى نگاهت ميكرد كه انگار تو ارزشمند

مردِ ٣۲ ساله مقابلت، طورى نگاهت ميكرد كه انگار تو ارزشمند ترين چيزى هستى كه تا به حال به چشم ديده!
"اون رو..شما بايد بگيد..!"
ابرو هاىِ مرد بالا پريد.تك خنده اى كرد و گفت:
"شما…؟"
خواستى چيزى بگى كه، مردِ مقابلت بيشتر از قبل خم شد؛ دستش رو دورِ كمرت حلقه كرد و بعد با يك حركت تورو روىِ شونه اش انداخت.
متعجب از كارى كه كرده، جيغِ آرومى كشيدى كه جونگکوک محكم پايينِ رون هات رو گرفت تا نيفتى.
سمتِ مخالف برگشت و همونطور كه سمتِ ماشين قدم برميداشت گفت:
"حالا ديگه منو جمع ميبندى، خانوم كوچولو؟"
ضربه اى به كتفش زدى:
"ولم كن!"
مرد بارِ ديگه خنديد و اينبار تورو از روىِ شونه اش بلند و روىِ صندليه جلوى ماشينش نشوند:
"مثلِ يه دخترِ خوب سرِ جات بشين و انقدر تقلا نكن!باهم كار داريم، خب..؟"

شوگر ددی باشه👀👀
دیدگاه ها (۱۸)

تو و همسر اجباريت به يك مهمونى دعوت بوديد.بعد از آماده شدنت،...

يك ازدواج سنتى و مسخره! البته كه مردِ مقابلت مردِ بدى نبود!ك...

چشمهات رو ريز كردى.دراصل حدس زدنِ قد ينفر اونهم انقدر دقيق ن...

تو با يكى از همكلاسى هاى پسرِ دانشگاهت،به جواهر فروشيه دوست ...

دوراهی عشق و نفرت p¹⁵تهیونگ:ليوان شرابمو برداشتم و رفتم كنار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط