یونگى بازوش رو سمتت گرفت و با حفظِ همون لبخندِ كوچك لب زد
یونگى بازوش رو سمتت گرفت و با حفظِ همون لبخندِ كوچك لب زد:
"بريم؟"
نيم نگاهى به دستِ منتظرش انداختى.جرعتِ مخالفت نداشتى براىِ همينم، دستت رو دورِ بازوش حلقه كردى.
لبخند روىِ لبهاىِ مرد، پررنگ تر از قبل شد.قبل از رفتنتون، سمت افرادى كه هنوزهم دورِ ميز، وحشت زده نشسته بودن برگشت و گفت:
"شب خوش، دوستان!"
بعد از اتمامِ جمله اش، سمتِ خروجيه رستوران قدم برداشت.
تو هنوزهم با حفظِ سكوتت، كنارش قدم برميداشتى.
اونقدر پا به پاش راه رفتى كه، از رستوران خارج، از پله ها پايين و حالا مقابلِ ماشينش قرار گرفتيد.
دستت رو از دورِ بازوش برداشتى و چيزى كه تو ذهنت بود رو، بالاخره به زبون آوردى:
"تو..كشتيش..!"
یونگى ابرويى بالا انداخت.كاملا خونسرد سرى تكون داد و درِ جلوييه ماشين رو برات باز كرد:
"آره، كشتمش!"
با دهانى نيمه باز به چهره بيخيالش خيره شدى و گفتى:
یونگی..کشتیش!
مردِ بزرگتر، آروم خنديد.يك خنده لطيف كه پشتِ اون، احساساتِ عجيبى نهفته بود:
"من بخاطرِ تو آدم كشتم، چايا!"
سرت رو به سرعت به نشونه منفى تكون دادى و يك قدم ازش فاصله گرفتى:
"من ازت..اينو نخواستم!"
"بريم؟"
نيم نگاهى به دستِ منتظرش انداختى.جرعتِ مخالفت نداشتى براىِ همينم، دستت رو دورِ بازوش حلقه كردى.
لبخند روىِ لبهاىِ مرد، پررنگ تر از قبل شد.قبل از رفتنتون، سمت افرادى كه هنوزهم دورِ ميز، وحشت زده نشسته بودن برگشت و گفت:
"شب خوش، دوستان!"
بعد از اتمامِ جمله اش، سمتِ خروجيه رستوران قدم برداشت.
تو هنوزهم با حفظِ سكوتت، كنارش قدم برميداشتى.
اونقدر پا به پاش راه رفتى كه، از رستوران خارج، از پله ها پايين و حالا مقابلِ ماشينش قرار گرفتيد.
دستت رو از دورِ بازوش برداشتى و چيزى كه تو ذهنت بود رو، بالاخره به زبون آوردى:
"تو..كشتيش..!"
یونگى ابرويى بالا انداخت.كاملا خونسرد سرى تكون داد و درِ جلوييه ماشين رو برات باز كرد:
"آره، كشتمش!"
با دهانى نيمه باز به چهره بيخيالش خيره شدى و گفتى:
یونگی..کشتیش!
مردِ بزرگتر، آروم خنديد.يك خنده لطيف كه پشتِ اون، احساساتِ عجيبى نهفته بود:
"من بخاطرِ تو آدم كشتم، چايا!"
سرت رو به سرعت به نشونه منفى تكون دادى و يك قدم ازش فاصله گرفتى:
"من ازت..اينو نخواستم!"
- ۷.۹k
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط