شکلات تلخ من p
شکلات تلخ من 🍫(p11)
در اتاق باز شده تهیونگ اومد تو اتاق وقتی دیدی اون صحنه رو سری از اتاق بیرون رفت و در رو بست
اونجا بود که جونگکوک با خشم به در نگاه میکرد و ا.ت کاملا قرمز شد بود و سریع از پای جونگکوک اومد پایین در رفت تو اتاقش و در رو بست جونگکوک تا اون لحظه داشت ا.ت رو تماشا میکرد می خندید یکدفعه تهیونگ اومد داخل با شیطنت به جونگکوک نگاه میکرد و گفت : (علامت تهیونگ ~)
~داش بزار دودقیقه از اومدن اون دختر بگذره
_خفه شو تهیونگ چرا بدون در میای تو اتاق کارم
~نمی دونستم که اینجوری تو حلق همهی که وای چشمای پاکم باید با اسید بشورم
_ تهیونگ بگو کار تو به جایی اینکه اینقدر زر بزنی
~باید امشب به عمارت لی حمله کنیم
_باشه خبر دادی شام هم میخوای بمونی یا بری
~فکر کردی من تورو با اون دختر تنها میزارم خیال کردی شام رو هستم
_ باشه پس بیا کمک
همینجوری تهیونگ و جونگکوک سرگرم پرونده ها بودن قرارداد شرکت اینها سرگرم بودن حواسشون به زمان نبود هردوشون وقتی سرشون بالا آوردن ساعت رو دیدن تعجب نکردن که ساعت ۵ بود قرار بود ساعت ۷ حمله کنند پس سریع بلند شدن همینجوری میرفتن پایین دیدن ا.ت روی مبل نشسته داره تلویزیون تماشا میکنه که جونگکوک آروم آروم نزدیک ا.ت شد و گفت
_پخخخخخخخ
+جونگکوک بیاا نجاتم بده یه هیولا میخواد منو بخوره
~._(خندین با صدای بلند )
ا.ت صدای خنده شنید سرشو بالا آورد دید جونگکوک با اون پسره دارن میخندن که جونگکوک گفت
_آخه جوجه نترس تا وقتی من هیولا کجا بیاد
+ترسیدم خو
تهیونگ درحال تماشا بحث این دوتا بود که دید حواسشون نیست سریع رفت رو میز نشسته متظر شام بود که دیدی جونگکوک و ا.ت دارن میان یکدفعه اون دوتا نگاشون خورد به تهیونگ که اونجا نشسته بود و داشت شام می خورد اون دوتا سريع رفتن تا شام بخورن از گرسنگی داشتن می مردن همینجوری داشتن شام می خوردن دربارهی شرکت و کارهاشون حرف میزدن...
[ادامه دارد]
در اتاق باز شده تهیونگ اومد تو اتاق وقتی دیدی اون صحنه رو سری از اتاق بیرون رفت و در رو بست
اونجا بود که جونگکوک با خشم به در نگاه میکرد و ا.ت کاملا قرمز شد بود و سریع از پای جونگکوک اومد پایین در رفت تو اتاقش و در رو بست جونگکوک تا اون لحظه داشت ا.ت رو تماشا میکرد می خندید یکدفعه تهیونگ اومد داخل با شیطنت به جونگکوک نگاه میکرد و گفت : (علامت تهیونگ ~)
~داش بزار دودقیقه از اومدن اون دختر بگذره
_خفه شو تهیونگ چرا بدون در میای تو اتاق کارم
~نمی دونستم که اینجوری تو حلق همهی که وای چشمای پاکم باید با اسید بشورم
_ تهیونگ بگو کار تو به جایی اینکه اینقدر زر بزنی
~باید امشب به عمارت لی حمله کنیم
_باشه خبر دادی شام هم میخوای بمونی یا بری
~فکر کردی من تورو با اون دختر تنها میزارم خیال کردی شام رو هستم
_ باشه پس بیا کمک
همینجوری تهیونگ و جونگکوک سرگرم پرونده ها بودن قرارداد شرکت اینها سرگرم بودن حواسشون به زمان نبود هردوشون وقتی سرشون بالا آوردن ساعت رو دیدن تعجب نکردن که ساعت ۵ بود قرار بود ساعت ۷ حمله کنند پس سریع بلند شدن همینجوری میرفتن پایین دیدن ا.ت روی مبل نشسته داره تلویزیون تماشا میکنه که جونگکوک آروم آروم نزدیک ا.ت شد و گفت
_پخخخخخخخ
+جونگکوک بیاا نجاتم بده یه هیولا میخواد منو بخوره
~._(خندین با صدای بلند )
ا.ت صدای خنده شنید سرشو بالا آورد دید جونگکوک با اون پسره دارن میخندن که جونگکوک گفت
_آخه جوجه نترس تا وقتی من هیولا کجا بیاد
+ترسیدم خو
تهیونگ درحال تماشا بحث این دوتا بود که دید حواسشون نیست سریع رفت رو میز نشسته متظر شام بود که دیدی جونگکوک و ا.ت دارن میان یکدفعه اون دوتا نگاشون خورد به تهیونگ که اونجا نشسته بود و داشت شام می خورد اون دوتا سريع رفتن تا شام بخورن از گرسنگی داشتن می مردن همینجوری داشتن شام می خوردن دربارهی شرکت و کارهاشون حرف میزدن...
[ادامه دارد]
- ۱۱.۷k
- ۱۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط