شکلات تلخ من p
شکلات تلخ من 🍫(p۹)
ا.ت همینجوری داشت وسایلشو جمع می کرد چشمش خورد به قاب عکس مادرش قاب عکس مادرشو برداشت تو کیف اش گذاشته و همینجوری به اتاقش نگا میکرد و از اتاقش خدافظی کرد که خدمتکار اومد گفت بیاد پایین ماشین اومد دنبالش تا ببرتش عمارت جونگکوک همینجوری داشت وسایلشو میزاشتن تو ماشین برای آخرین بار به عمارت پدرش نگا کرد و سوار ماشین شده پدرش حتی نیومد برای خدافظی اینقدر بی ارزشم هی ولش کنه همینجوری داشت بیرون نگاه میکرد راننده گفت رسيدن به عمارت
از ماشین پیاده شد جونگکوک رو دید که منتظرشه
و یه راست اومد سمتش و گفت :
_ بیب به عمارت خودت خوش اومدی
+ممنون
_چمدون هاشو ببرین اتاقش و بانو رو راهنمایی کنید
جونگکوک وقتی این رو گفت سوار ماشین شده تا بره شرکت ا.ت تنها شده داشت تماشا میکرد که جونگکوک چطوری رفت و آخر خدمتکار گفت خانم باید اتاقتون راهنمایی کنم همینجوری خدمتکار داشت عمارت رو نشون میداد و ا.ت رو برد اتاقش وقتی در اتاقش رو باز کرد یه بالکن بزرگ و رد های طلایی دیوار هارو نگا کرد و رنگ اتاقش رو به شدت دوست داشت خدمتکار رفت بود و در اتاقش رو بست و رفت سمت حمومه تا دوش بگیره وقتی دوش گرفتنش تمومه شده حوله رو پوشید و همینجوری داشت روتین پوستی شو انجام میداد نگاهای خیر کسی رو حس کرد برگشت یهو...
ا.ت همینجوری داشت وسایلشو جمع می کرد چشمش خورد به قاب عکس مادرش قاب عکس مادرشو برداشت تو کیف اش گذاشته و همینجوری به اتاقش نگا میکرد و از اتاقش خدافظی کرد که خدمتکار اومد گفت بیاد پایین ماشین اومد دنبالش تا ببرتش عمارت جونگکوک همینجوری داشت وسایلشو میزاشتن تو ماشین برای آخرین بار به عمارت پدرش نگا کرد و سوار ماشین شده پدرش حتی نیومد برای خدافظی اینقدر بی ارزشم هی ولش کنه همینجوری داشت بیرون نگاه میکرد راننده گفت رسيدن به عمارت
از ماشین پیاده شد جونگکوک رو دید که منتظرشه
و یه راست اومد سمتش و گفت :
_ بیب به عمارت خودت خوش اومدی
+ممنون
_چمدون هاشو ببرین اتاقش و بانو رو راهنمایی کنید
جونگکوک وقتی این رو گفت سوار ماشین شده تا بره شرکت ا.ت تنها شده داشت تماشا میکرد که جونگکوک چطوری رفت و آخر خدمتکار گفت خانم باید اتاقتون راهنمایی کنم همینجوری خدمتکار داشت عمارت رو نشون میداد و ا.ت رو برد اتاقش وقتی در اتاقش رو باز کرد یه بالکن بزرگ و رد های طلایی دیوار هارو نگا کرد و رنگ اتاقش رو به شدت دوست داشت خدمتکار رفت بود و در اتاقش رو بست و رفت سمت حمومه تا دوش بگیره وقتی دوش گرفتنش تمومه شده حوله رو پوشید و همینجوری داشت روتین پوستی شو انجام میداد نگاهای خیر کسی رو حس کرد برگشت یهو...
- ۱۳.۳k
- ۱۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط