در قصر غمم حصار و دروازه نبود ، یک راه گریز هم در این ساز
در قصر غمم حصار و دروازه نبود ، یک راه گریز هم در این سازه نبود / من فاتح لحظه های بی تردیدم ، هر چند مرا قدرت و آوازه نبود / پر پر شده دفتر دلم با یادت، انگار دلم صاحب شیرازه نبود / هر روز هزار کشته دارد دردت ، درد من حرف تر وتازه نبود / عمریست قبای عاشقی می پوشم ، حتی به تنم اگر که اندازه نبود .
- ۳۶۷
- ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط