پارت ۱۵
پارت ۱۵
کل فضای کافه یهویی سنگین شد.
اون مرد غریبه هنوز همونجا ایستاده بود.
کت خاکستری.
نگاه سرد.
و چشمهایی که مستقیم روی جونگکوک قفل شده بودن.
و چیزی که بیشتر نگرانم کرد…
این بود که جونگکوک هم داشت دقیقاً همونجوری نگاهش میکرد.
بدون پلک زدن.
بدون حرف.
مینهو آروم یه قدم جلو اومد.
(/):
— بیرون منتظر بمون.
لحنش خونسرد بود.
ولی تهش یه هشدار واضح خوابیده بود.
مرد غریبه خیلی کم پوزخند زد.
— رئیس، انگار این روزا سرت شلوغ شده.
قلبم یه لحظه مکث کرد.
رئیس؟
پس…
لعنتی.
جیوو خیلی آروم زیر لب گفت:
*:
— اوه مای گاد.
— اوه مای گاد.
— ا/ت من میترسم.
راستش؟
منم.
ولی نه فقط از اون مرد.
از نگاه جونگکوک.
چون برای اولین بار…
واقعاً خطرناک به نظر میرسید.
جونگکوک خیلی آروم گفت:
-:
— گفتم بیرون منتظر بمون.
مرد غریبه نگاه کوتاهی سمت من انداخت.
اونقدر کوتاه که شاید بقیه متوجه نمیشدن.
ولی من دیدمش.
و همون نگاه باعث شد یه حس بد از ستون فقراتم رد شه.
مینهو فوراً بین من و اون مرد قرار گرفت.
(/):
— نگاهتو بدزد.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد مرد غریبه دستاشو بالا آورد.
— آروم باشین. فقط اومدم حرف بزنم.
جونگکوک حتی یک ذره هم آروم نشد.
و این ترسناک بود.
خیلی ترسناک.
اون مرد بالاخره عقب رفت سمت در.
ولی قبل بیرون رفتن، خیلی آروم گفت:
— رئیس…
مواظب باش نقطه ضعفت بلات نکنه.
و نگاهش این بار واضح افتاد روی من.
نفس توی سینم گیر کرد.
در بسته شد.
و همون لحظه جونگکوک فوراً برگشت سمتم.
-:
— خوبی؟
چند ثانیه طول کشید تا صدا پیدا کنم.
+:
— اون… کی بود؟
فک جونگکوک سفت شد.
-:
— به تو ربطی نداره.
اخم کردم.
+:
— دوباره شروع نکن.
یه آدم میاد وسط کافه، بهت میگه رئیس، بعدم طوری نگام میکنه انگار قراره منو بکشه، بعد میگی ربطی نداره؟!
جونگکوک ساکت موند.
و سکوتش اعصابمو بیشتر خورد کرد.
+:
— جونگکوک، تو دقیقاً تو چه کاری هستی؟
چند ثانیه فقط نگام کرد.
اون مدل نگاههایی که انگار هزار تا حرف پشتشونه ولی هیچکدوم گفته نمیشن.
بعد خیلی آروم گفت:
-:
— کاری که نباید تو رو واردش میکردم.
قلبم یه ذره لرزید.
چون اون جمله…
بیشتر از اینکه درباره خودش باشه، درباره من بود.
جیوو خیلی آروم نزدیکم شد.
*:
— ا/ت…
ولی هنوز نگاهم روی جونگکوک بود.
+:
— اون گفت "نقطه ضعف".
جونگکوک فوراً نگاهشو ازم دزدید.
و همین کافی بود.
همین که نتونست انکار کنه…
باعث شد قلبم دیوونهوار بزنه.
آروم پرسیدم:
+:
— من نقطه ضعفت شدم؟
چند ثانیه سکوت شد.
و بعد…
جونگکوک خیلی آهسته، طوری که فقط خودم بشنوم، گفت:
-:
— این دقیقاً چیزیه که داره منو میترسونه.
کل فضای کافه یهویی سنگین شد.
اون مرد غریبه هنوز همونجا ایستاده بود.
کت خاکستری.
نگاه سرد.
و چشمهایی که مستقیم روی جونگکوک قفل شده بودن.
و چیزی که بیشتر نگرانم کرد…
این بود که جونگکوک هم داشت دقیقاً همونجوری نگاهش میکرد.
بدون پلک زدن.
بدون حرف.
مینهو آروم یه قدم جلو اومد.
(/):
— بیرون منتظر بمون.
لحنش خونسرد بود.
ولی تهش یه هشدار واضح خوابیده بود.
مرد غریبه خیلی کم پوزخند زد.
— رئیس، انگار این روزا سرت شلوغ شده.
قلبم یه لحظه مکث کرد.
رئیس؟
پس…
لعنتی.
جیوو خیلی آروم زیر لب گفت:
*:
— اوه مای گاد.
— اوه مای گاد.
— ا/ت من میترسم.
راستش؟
منم.
ولی نه فقط از اون مرد.
از نگاه جونگکوک.
چون برای اولین بار…
واقعاً خطرناک به نظر میرسید.
جونگکوک خیلی آروم گفت:
-:
— گفتم بیرون منتظر بمون.
مرد غریبه نگاه کوتاهی سمت من انداخت.
اونقدر کوتاه که شاید بقیه متوجه نمیشدن.
ولی من دیدمش.
و همون نگاه باعث شد یه حس بد از ستون فقراتم رد شه.
مینهو فوراً بین من و اون مرد قرار گرفت.
(/):
— نگاهتو بدزد.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد مرد غریبه دستاشو بالا آورد.
— آروم باشین. فقط اومدم حرف بزنم.
جونگکوک حتی یک ذره هم آروم نشد.
و این ترسناک بود.
خیلی ترسناک.
اون مرد بالاخره عقب رفت سمت در.
ولی قبل بیرون رفتن، خیلی آروم گفت:
— رئیس…
مواظب باش نقطه ضعفت بلات نکنه.
و نگاهش این بار واضح افتاد روی من.
نفس توی سینم گیر کرد.
در بسته شد.
و همون لحظه جونگکوک فوراً برگشت سمتم.
-:
— خوبی؟
چند ثانیه طول کشید تا صدا پیدا کنم.
+:
— اون… کی بود؟
فک جونگکوک سفت شد.
-:
— به تو ربطی نداره.
اخم کردم.
+:
— دوباره شروع نکن.
یه آدم میاد وسط کافه، بهت میگه رئیس، بعدم طوری نگام میکنه انگار قراره منو بکشه، بعد میگی ربطی نداره؟!
جونگکوک ساکت موند.
و سکوتش اعصابمو بیشتر خورد کرد.
+:
— جونگکوک، تو دقیقاً تو چه کاری هستی؟
چند ثانیه فقط نگام کرد.
اون مدل نگاههایی که انگار هزار تا حرف پشتشونه ولی هیچکدوم گفته نمیشن.
بعد خیلی آروم گفت:
-:
— کاری که نباید تو رو واردش میکردم.
قلبم یه ذره لرزید.
چون اون جمله…
بیشتر از اینکه درباره خودش باشه، درباره من بود.
جیوو خیلی آروم نزدیکم شد.
*:
— ا/ت…
ولی هنوز نگاهم روی جونگکوک بود.
+:
— اون گفت "نقطه ضعف".
جونگکوک فوراً نگاهشو ازم دزدید.
و همین کافی بود.
همین که نتونست انکار کنه…
باعث شد قلبم دیوونهوار بزنه.
آروم پرسیدم:
+:
— من نقطه ضعفت شدم؟
چند ثانیه سکوت شد.
و بعد…
جونگکوک خیلی آهسته، طوری که فقط خودم بشنوم، گفت:
-:
— این دقیقاً چیزیه که داره منو میترسونه.
- ۶۴
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط