آتیشی که از بارون شروع شد
آتیشی که از بارون شروع شد
brt4
ویوی ا. ت مین
بعد از صبحونه، ظرفم رو شستم و بدون اینکه چیزی بگم رفتم توی اتاق.
هنوز حتی یه دونه از وسایلم رو باز نکرده بودم.
روی زمین نشستم و به کارتنها خیره شدم.
«واقعاً قراره یه ماه با این پسر زندگی کنم؟»
یه ماه...
حتی فکر کردن بهش هم خستهکننده بود.
یه قاب عکس از داخل کارتن افتاد.
خم شدم بردارمش...
عکس خودم و هونگ بود.
چند ثانیه فقط نگاش کردم.
بعد بدون هیچ حرفی، عکس رو از وسط نصف کردم.
انداختمش ته سطل آشغال.
تموم شد...
دیگه برنمیگردم عقب...
---
ویوی جونگکوک
از صبح چند بار در اتاقش باز و بسته شد.
انگار داشت وسایلش رو مرتب میکرد.
خونه زیادی ساکت شده بود.
سکوت رو دوست داشتم...
ولی این سکوت، یه جور دیگه بود.
رفتم سمت آشپزخونه.
یخچال رو باز کردم.
تقریباً خالی بود.
_ باید خرید کنیم...
همون لحظه ا. ت از اتاقش بیرون اومد.
انگار گریه نکرده بود...
ولی چشمهاش خسته بود.
احتمالاً تمام شب خوابش نبرده بود.
_ یخچال خالیه.
خب؟
_ باید خرید کنیم.
برو.
_ وسایل خودتم تمومه.
چند ثانیه ساکت موند.
بعد آروم گفت:
من ماشین ندارم.
_ من دارم.
...
_ بیا بریم.
من با تو جایی نمیام.
شونه بالا انداختم.
_ پس گرسنه بمون.
برگشتم سمت اتاقم.
سه...
دو...
یک...
وایسا...
لبخند زدم.
حدس زده بودم صدام میکنه.
---
ویوی ا. ت مین
خدایا...
از خودم بدم میاومد.
ولی واقعاً چارهای نداشتم.
توی یخچال فقط یه بطری آب بود.
نه برنج...
نه تخممرغ...
نه شیر...
هیچی.
آروم گفتم:
فقط برای خرید...
_ باشه.
فکر نکن دوست دارم باهات بیام.
_ نگران نباش.
_ منم همچین فکری نمیکنم.
...
ده دقیقه بعد...
جلوی آپارتمان ایستاده بودیم.
جونگکوک با ریموت، قفل ماشینش رو باز کرد.
وقتی ماشین روشن شد، برای اولین بار یه حس عجیب بهم دست داد.
این اولین باری بود که بعد از به هم خوردن نامزدیم...
کنار یه مرد دیگه سوار ماشین میشدم.
بیاختیار دستم مشت شد.
جونگکوک انگار متوجه تغییر حالم شد.
ولی هیچ سوالی نپرسید.
فقط آروم گفت:
_ کمربندتو ببند.
بدون حرف، کمربندم رو بستم.
ماشین آروم از پارکینگ خارج شد...
ادامه
استایل کوک و ا. ت
اسلاید دوم ا. ت
اسلاید دوم کوک
لایک ❤️
brt4
ویوی ا. ت مین
بعد از صبحونه، ظرفم رو شستم و بدون اینکه چیزی بگم رفتم توی اتاق.
هنوز حتی یه دونه از وسایلم رو باز نکرده بودم.
روی زمین نشستم و به کارتنها خیره شدم.
«واقعاً قراره یه ماه با این پسر زندگی کنم؟»
یه ماه...
حتی فکر کردن بهش هم خستهکننده بود.
یه قاب عکس از داخل کارتن افتاد.
خم شدم بردارمش...
عکس خودم و هونگ بود.
چند ثانیه فقط نگاش کردم.
بعد بدون هیچ حرفی، عکس رو از وسط نصف کردم.
انداختمش ته سطل آشغال.
تموم شد...
دیگه برنمیگردم عقب...
---
ویوی جونگکوک
از صبح چند بار در اتاقش باز و بسته شد.
انگار داشت وسایلش رو مرتب میکرد.
خونه زیادی ساکت شده بود.
سکوت رو دوست داشتم...
ولی این سکوت، یه جور دیگه بود.
رفتم سمت آشپزخونه.
یخچال رو باز کردم.
تقریباً خالی بود.
_ باید خرید کنیم...
همون لحظه ا. ت از اتاقش بیرون اومد.
انگار گریه نکرده بود...
ولی چشمهاش خسته بود.
احتمالاً تمام شب خوابش نبرده بود.
_ یخچال خالیه.
خب؟
_ باید خرید کنیم.
برو.
_ وسایل خودتم تمومه.
چند ثانیه ساکت موند.
بعد آروم گفت:
من ماشین ندارم.
_ من دارم.
...
_ بیا بریم.
من با تو جایی نمیام.
شونه بالا انداختم.
_ پس گرسنه بمون.
برگشتم سمت اتاقم.
سه...
دو...
یک...
وایسا...
لبخند زدم.
حدس زده بودم صدام میکنه.
---
ویوی ا. ت مین
خدایا...
از خودم بدم میاومد.
ولی واقعاً چارهای نداشتم.
توی یخچال فقط یه بطری آب بود.
نه برنج...
نه تخممرغ...
نه شیر...
هیچی.
آروم گفتم:
فقط برای خرید...
_ باشه.
فکر نکن دوست دارم باهات بیام.
_ نگران نباش.
_ منم همچین فکری نمیکنم.
...
ده دقیقه بعد...
جلوی آپارتمان ایستاده بودیم.
جونگکوک با ریموت، قفل ماشینش رو باز کرد.
وقتی ماشین روشن شد، برای اولین بار یه حس عجیب بهم دست داد.
این اولین باری بود که بعد از به هم خوردن نامزدیم...
کنار یه مرد دیگه سوار ماشین میشدم.
بیاختیار دستم مشت شد.
جونگکوک انگار متوجه تغییر حالم شد.
ولی هیچ سوالی نپرسید.
فقط آروم گفت:
_ کمربندتو ببند.
بدون حرف، کمربندم رو بستم.
ماشین آروم از پارکینگ خارج شد...
ادامه
استایل کوک و ا. ت
اسلاید دوم ا. ت
اسلاید دوم کوک
لایک ❤️
- ۳۴۵
- ۲۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط