{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آتیشی که از بارون شروع شد

آتیشی که از بارون شروع شد

brt5

ویوی ا. ت

سکوت داخل ماشین، از صدای بارون هم بلندتر بود.

دستام رو روی پام قفل کرده بودم و فقط خیابون‌های خیس سئول رو نگاه می‌کردم.

هر چند ثانیه یه نگاه کوتاه به جونگکوک می‌انداختم.

همون‌قدر آروم رانندگی می‌کرد که حرف می‌زد.

انگار هیچ چیزی نمی‌تونست عصبانیش کنه.

جونگکوک: همیشه این‌قدر ساکتی؟

ا. ت: با غریبه‌ها آره.

جونگکوک: هنوز غریبه‌ایم؟

ا. ت: مگه نیستیم؟

جونگکوک لبخند خیلی کمرنگی زد و دوباره نگاهش رو به جاده داد.

جونگکوک: حق با توئه.

دیگه چیزی نگفت.

...

چند دقیقه بعد جلوی یه فروشگاه بزرگ توقف کرد.

بارون هنوز بند نیومده بود.

جونگکوک از ماشین پیاده شد.

چند ثانیه بعد درِ سمت من باز شد.

تازه فهمیدم چترش رو بالای سر من گرفته.

ا. ت: خودت خیس میشی.

جونگکوک: اشکالی نداره.

ا. ت: لازم نبود...

جونگکوک: اگه مریض بشی، یه ماه باید صدای غر زدنتو تحمل کنم.

اخمام رفت تو هم.

ا. ت: خیلی بامزه‌ای...

جونگکوک: می‌دونم.

بی‌اختیار خندم گرفت.

سریع صورتم رو برگردوندم که نبینه.

...

داخل فروشگاه، هر کدوم یه سبد برداشتیم.

من مستقیم رفتم سمت قفسه خوراکی‌ها.

جونگکوک هم سمت مواد غذایی.

چند دقیقه بعد...

وقتی برگشتم، دیدم سبدش تقریباً پر شده.

برنج...

شیر...

تخم‌مرغ...

میوه...

سبزیجات...

همه چیز با دقت انتخاب شده بود.

جونگکوک: تو فقط چیپس و شکلات برداشتی؟

به سبد خودم نگاه کردم.

واقعاً فقط خوراکی بود.

ا. ت: خب... دوستشون دارم.

جونگکوک: با اینا سه روز دیگه از گرسنگی می‌افتی.

ا. ت: به تو ربطی نداره.

جونگکوک بدون اینکه جواب بده، چند بسته ماکارونی و نون داخل سبدم گذاشت.

بعد آروم گفت:

جونگکوک: حداقل غذای واقعی هم بخر.

خواستم دوباره مخالفت کنم...

اما حق با اون بود.

...

وقتی رسیدیم صندوق...

دست بردم کیفم رو بردارم.

نبود.

لبخند از روی صورتم محو شد.

دوباره گشتم.

توی سبد...

جیب شلوارم...

همه جا...

هیچی.

نفس توی سینم حبس شد.

ا. ت: کیفم...

جونگکوک: چی شده؟

ا. ت: کیفم نیست...

تمام بدنم یخ کرد.

تمام پول، کارت‌های بانک، مدارکم...

همه داخل اون کیف بود.

و آخرین جایی که یادم می‌اومد، همین فروشگاه بود...

ادامه
لایک ❤️
دیدگاه ها (۰)

آتیشی که از بارون شروع شدprt6ویوی ا. تهمه چیز دور سرم می‌چرخ...

آتیشی که از بارون شروع شدprt7ویوی ا. توقتی از فروشگاه بیرون ...

آتیشی که از بارون شروع شدbrt4ویوی ا. ت مینبعد از صبحونه، ظرف...

🥵✨❤️‍🔥

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط