{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آتیشی که از بارون شروع شد

آتیشی که از بارون شروع شد

prt6

ویوی ا. ت

همه چیز دور سرم می‌چرخید.

دوباره سبد خرید رو گشتم.

بعد جیب‌هام...

بعد حتی زیر چرخ‌دستی.

هیچی...

نبود.

نفسم بند اومده بود.

جونگکوک: آروم باش.

ا. ت: چطور آروم باشم؟!

جونگکوک: آخرین بار کی دستت بود؟

ا. ت: وقتی از ماشین پیاده شدیم...

چشمام کم‌کم پر از استرس شد.

تمام مدارکم...

کارت بانکی...

پول...

حتی کلیدهای خونه...

همه داخل کیف بود.

جونگکوک بدون اینکه وقت تلف کنه، سبد خرید رو همون‌جا گذاشت.

جونگکوک: بیا.

ا. ت: کجا؟

جونگکوک: مسیرت رو برمی‌گردیم.

...

از صندوق تا ورودی فروشگاه دویدیم.

هر جا رد شده بودیم رو نگاه کردیم.

جلوی قفسه‌ها...

قسمت میوه...

حتی پارکینگ...

اما خبری از کیف نبود.

دلم داشت خالی می‌شد.

همون لحظه یه فکر بد اومد توی ذهنم.

«نکنه دزدیده باشنش...»

بی‌اختیار روی لبه جدول نشستم.

دستام می‌لرزید.

ا. ت: تموم شد...

جونگکوک کنارم ایستاد.

جونگکوک: هنوز نه.

ا. ت: تو نمی‌فهمی...

همه زندگیم توی اون کیفه.

جونگکوک چند ثانیه ساکت موند.

بعد خیلی آروم گفت:

جونگکوک: تا وقتی مطمئن نشدیم، نمی‌گیم تموم شده.

...

ویوی جونگکوک

از همون لحظه‌ای که دیدم دست‌هاش می‌لرزه، فهمیدم قضیه فقط یه کیف نیست.

ترسیده بود...

واقعاً ترسیده بود.

رفتم سمت بخش اطلاعات فروشگاه.

جونگکوک: ببخشید.

کارمند: بفرمایید.

جونگکوک: یه کیف گم شده. کسی تحویل داده؟

کارمند چند دقیقه سیستم رو چک کرد.

بعد سرش رو تکون داد.

کارمند: هنوز چیزی تحویل داده نشده.

نفس آرومی کشیدم.

حداقل یعنی شاید هنوز داخل فروشگاه باشه.

همون موقع صدای نگهبان اومد.

نگهبان: ببخشید...

خانم، این کیف برای شماست؟

سرم رو برگردوندم.

ا. ت با ناباوری از جاش بلند شد.

یه کیف کرم‌رنگ توی دست نگهبان بود.

همون کیف.

ا. ت با عجله جلو رفت.

ا. ت: خودشه...

خودشه...

نگهبان لبخند زد.

نگهبان: یه دختر کوچولو پیداش کرد و آورد تحویل داد.

ا. ت زیپ کیف رو باز کرد.

کارت‌ها...

پول...

مدارک...

همه سر جاشون بودن.

یه نفس عمیق کشید.

بعد برای اولین بار از وقتی شناخته بودمش...

لبخند واقعی زد.

...

ویوی ا. ت

هنوز از شوک بیرون نیومده بودم.

اگه اون کیف پیدا نمی‌شد...

نمی‌دونستم باید چیکار کنم.

برگشتم سمت جونگکوک.

چند لحظه فقط نگاش کردم.

ا. ت: ممنون...

جونگکوک: بابت چی؟

ا. ت: اینکه تنهام نذاشتی.

چند ثانیه بینمون سکوت شد.

جونگکوک نگاهش رو ازم دزدید و خیلی آروم گفت:

جونگکوک: اگه جای منم بودی، همین کارو می‌کردی.

لبخند زدم.

دلم می‌خواست بگم «شاید...»

ولی چیزی نگفتم.

فقط برای اولین بار حس کردم...

شاید جئون جونگکوک، اون آدم مغروری که روز اول فکر می‌کردم، نباشه.

اما هنوز خبر نداشتم...

ادامه
لایک یادتون نره 🥰❤️
دیدگاه ها (۲)

آتیشی که از بارون شروع شدprt7ویوی ا. توقتی از فروشگاه بیرون ...

آتیشی که از بارون شروع شدprt8ویوی جونگکوکتا وقتی به خونه رسی...

آتیشی که از بارون شروع شدbrt5ویوی ا. تسکوت داخل ماشین، از صد...

آتیشی که از بارون شروع شدbrt4ویوی ا. ت مینبعد از صبحونه، ظرف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط