{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قهوه تلخ

☕️قهوه تلخ
پارت پانزدهم

۱۰ دقیقه گذشت. ۲۰ دقیقه. نیم ساعت.

بعد در باز شد. یه دختر اومد بیرون. حدوداً ۱۹ ساله. موهای مشکی بلند، چشمای قهوه‌ای، لاغر، رنگ پریده. یه لباس ساده پوشیده بود.

تهیونگ بلند شد. نمیتونست حرف بزنه. فقط نگاه می‌کرد.

دختر اومد نزدیک. ایستاد جلوش. اشک توی چشماش جمع شد.

هانا: تهیونگ... برادر...

تهیونگ: (صداش می‌لرزید) هانا... تو زنده‌ای... تو اینجایی... چرا... چرا رفتی؟

هانا: (گریه کرد) چون فکر می‌کردم تو باعث مرگ بابا و مامان شدی. ولی الان می‌دونم... تو بی‌گناهی. همه‌ش نقشه‌ی یه نفر بود.

لی لی: کی؟ آقای کانگ؟

هانا: نه. کانگ نوکره. یکی بالاتر ازش هست.

همین موقع یه مرد بلندقد از در زندان اومد بیرون. کت و شلوار مشکی، موهای جوگندمی مرتب، چشمای نافذ، لبخند سرد.

جیمین: خوش اومدین بچه‌ها. منتظرتون بودم.

همه‌مون خشکمون زد.

جیمین: بیاین تو. چای داغ دارم. کلی حرف برای گفتن.

هانا دست تهیونگ رو گرفت: بیا. بهش اعتماد کن. من دو ساله اینجام. اگه جیمین نبود، الان زنده نبودم.

تهیونگ به من نگاه کرد. به جونگکوک. بعد نفس عمیقی کشید.

تهیونگ: بریم.

رفتیم تو. در آهنی زندان پشت سرمان بسته شد.


پارت هدیه💝🫀
دیدگاه ها (۱۱)

☕ قهوه تلخ پارت شانزدهمهمونطور که پشت سر جیمین راه می‌رفتیم،...

ای خدا از کیوتیش داره کیلو کیلو قند تو دلم آب میشه🫠😍بچه ها ح...

☕️قهوه تلخپارت چهاردهمصبح روز بعد - ساعت ۶:۳۰با صدای ماشین ه...

☕️قهوه تلخ پارت سیزدهم ساعت ۷ صبح.همون موقع گوشیم زنگ خورد....

☕️ قهوه تلخ☕️پارت چهل سومهانا با گل‌ها موند. نگاه به تهیونگ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط