{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قهوه تلخ

☕ قهوه تلخ
پارت شانزدهم

همونطور که پشت سر جیمین راه می‌رفتیم، راهروی زندان انگار ته نداشت. دیوارهای خاکستری، نورهای فلورسنت سرد، بوی ضدعفونی‌کننده و فلز. هر چند قدم یه نگهبان با چشمای بی‌حالت نگاهمون می‌کرد.

هانا دست برادرش رو ول نکرده بود. تهیونگ انگار باورش نمی‌شد بالاخره خواهرش رو پیدا کرده. من و جونگکوک پشت سرشون راه می‌رفتیم.

جونگکوک آهسته: حال میکنی؟ اینجا مثه فیلم‌های جناییه.

لی لی: (با صدای پایین) کاش فیلم بود. فیلم که تموم میشد می‌رفتیم خونه.

جونگکوک لبخند زد. همون لبخندی که دلم قرص می‌شد باهاش.

رسیدیم به یه در بزرگ چوبی. جیمین ایستاد و برگشت.

جیمین: اینجا اتاق منه. راحت باشید. قرار نیست خطری تهدیدتون کنه. حداقل الان نه.

در رو باز کرد. یه اتاق بزرگ با مبلمان چرمی، یه میز کار شیک، یه کتابخونه پر از کتاب، و یه پنجره که به حیاط خلوت زندان باز می‌شد. عجیب بود. توی دل زندان، یه جای گرم و تقریباً معمولی.

همه نشستیم. جیمین رفت پشت میزش و یه پوشه درآورد.

جیمین: خب. از کجا شروع کنم؟ (نگاهی به همه‌مون انداخت) شاید از خودم. من رئیس این زندانم. ولی قبل از اون، من یه مأمور مخفی بودم.

تهیونگ: مأمور مخفی؟ برای کی؟

.........ادامه دارد

*شرطا*
لایک=۱۵ تا
کامنت=۵تا
این پارت رو به اسرار یکی گزاشتم
دیدگاه ها (۵۹)

ای خدا از کیوتیش داره کیلو کیلو قند تو دلم آب میشه🫠😍بچه ها ح...

عررررررر جیهوپم❤️💜بچه ها حمایت کنید

☕️قهوه تلخپارت پانزدهم ۱۰ دقیقه گذشت. ۲۰ دقیقه. نیم ساعت.بعد...

☕️قهوه تلخپارت چهاردهمصبح روز بعد - ساعت ۶:۳۰با صدای ماشین ه...

☕️قهوه تلخ☕️پارت سی سومنیم ساعت بعد - رسیدن به نزدیکی‌های وی...

☕️قهوه تلخ☕️پارت سی پنجمخندیدم. گریه‌م گرفت. هر دو با هم.لی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط