{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی به آنجا رسیدن ،متوجه شدن که دیگر کسی آنجا نیست .

وقتی به آنجا رسیدن ،متوجه شدن که دیگر کسی آنجا نیست .

نیمه شب شده بود و همه چراغ های توی رستوران خاموش شده بودند.

وقتی به آنجا رفتند ،تهیونگ به یوری گفت :《من از تاریکی میترسم میتونی تو بری اونجا تا ببینی چی شده .》

اینبار یوری دست تهیونگ رو گرفت و با لبخند گفت :《با هم بریم بهتره .》
دیدگاه ها (۱)

ناگهان صدایی شنیدند و دوستان تهیونگ با صدای بلند گفتند :《سوپ...

پارت ۱۰:بقیه اعضا سکوت کردند و تهیونگ کیک رو برش زد و برای ه...

پارت ۹:دختر به تهیونگ گفت :《بهتره که بری و دوستاتو بیاری .》ت...

جیهوپپ تو الان با دختر مردم چیکار داری ؟اون بحثو تموم کن ،حد...

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت سیزدهمویو اتچند هفته از اون روز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط