وقتی به آنجا رسیدن ،متوجه شدن که دیگر کسی آنجا نیست .
وقتی به آنجا رسیدن ،متوجه شدن که دیگر کسی آنجا نیست .
نیمه شب شده بود و همه چراغ های توی رستوران خاموش شده بودند.
وقتی به آنجا رفتند ،تهیونگ به یوری گفت :《من از تاریکی میترسم میتونی تو بری اونجا تا ببینی چی شده .》
اینبار یوری دست تهیونگ رو گرفت و با لبخند گفت :《با هم بریم بهتره .》
نیمه شب شده بود و همه چراغ های توی رستوران خاموش شده بودند.
وقتی به آنجا رفتند ،تهیونگ به یوری گفت :《من از تاریکی میترسم میتونی تو بری اونجا تا ببینی چی شده .》
اینبار یوری دست تهیونگ رو گرفت و با لبخند گفت :《با هم بریم بهتره .》
- ۴۸۰
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط