ᴹʸ ᴹᵃᶠⁱᵃ
ᴹʸ ᴹᵃᶠⁱᵃ
ℙ𝕒𝕣𝕥:⁸
یونگی:حتما
آجوما: شیرموز رو آورد و رو به یونگی تعظیم کرد و گفت:سلام ارباب
یونگی:جوابی نداد و گفت:من میرم تو اتاق کاری داشتی بیا داخل اتاق
کوک:باشه ای گفت و رفت تو اتاق کوک و هم فیلم میدید و هم شیرموز میخورد که یاد حرف جنی افتاد :اذیتش کنم؟
رفت دوباره تو اتاق تهیونگ و گفت:ته ته
تهیونگ:بابا
کوک: ته ته
تهیونگ:بابا
کوک:اَههه خب باشه.. بابایی باید بگی لباسامو از خونه ی قبلیم بیارن و گوشی رو سریع تر بهم بدی(کیوت)
تهیونگ:تک خنده ی کوچیکی کرد و گفت:تا ده دقیقه ی دیگه همه چی آماده میشه پسرکوچولوم
کوک:(چشاشو تاب داد و داشت تلاش میکرد تا اوق نزنه و بالا نیاره)
کوک:من میرم تو اتاقم خدافظ(و رفت بیرون)
تهیونگ:چشم تیله ای کوچولو..
و زنگ زد به بادیگاردش و گفت:تا ده دقیقه ی دیگه بهترین و بالا ترین مدل گوشی رو میخری و لباسهای این بچه رو میاری جلوی عمارت (سرد گفت و سریع قطع کرد)
یونگی:اومد داخل و گفت:هی چاقال چرا اون بچه رو انقدر اذیت میکنی؟قزار راحت باشه
تهیونگ:خب کون سفید اگه بقیه دشمنامون بفهمن همچین کسی تو خونمونه فکر میکنن یکی از ما عاشقشیم و گروگانش میگیرن و ازش استفاده میکنن ولی تو خونه جاش امن تره
یونگی:نه که دوستش داری برای همین نگرانی
تهیونگ:برو مراقب هلو کوچولوی خودت باش
یونگی:هول چشمت به مال خودت باشه عنتر متحرک
تهیونگ: خیلی حرف میزنی حوصلتو ندارم سیکتیر
یونگی:از اتاق رفت بیرون
🌀{بچه ها وقتی اینو میزارم یعنی پرش زمانی به چند ساعت بعد یا دقایق بعد یا روز بعد}
وسایل رو آورد و در اتاق تهیونگ رو زد و تعظیم کرد و بعد گفت:این لباس ها و اینم گوشی
تهیونگ:سیکتیر(سرد)
وسایل رو برداشت و رفت توی اتاق و گفت:جونگ کوک این لباسات و اینم گوشیت و یه سیمکارت از جیبش در آورد و انداخت داخل گوشی و اون خط تحت نظر خودش بود و کوک با گوشی هرکاری میکرد داخل گوشی تهیونگ اجرا میشد{فکر کنم منظورمو فهمیدین}
کوک:با ذوق گفت :مرسیی و تهیونگ رفت بیرون
کوک :لباس پوشید و بعد رفت تو سالن پیش تهیونگو یونگی
کوک:من اومدممم
تهیونگ:این لباسات دقیقا مال چند سال پیشه؟
کوک:تازس چرا؟
تهیونگ:بوی گوه میده
کوک:با بغض گفت:خیلی هم خوبه من دوستش دارم و لباس مورد علاقمه و به تو هیچ ربطی ندارد من چی میپوشم و رفت توی اتاق
یونگی:اینجوری میرینی تو حال بچه؟
تهیونگ:نخواستم اینجوری بشه میخواستم براش لباس نو بگیرم
یونگی:منطقتو گایی ---
تهیونگ:....
خوشگلای عمو جانگ🌀🩵
لایک:³⁰
ℙ𝕒𝕣𝕥:⁸
یونگی:حتما
آجوما: شیرموز رو آورد و رو به یونگی تعظیم کرد و گفت:سلام ارباب
یونگی:جوابی نداد و گفت:من میرم تو اتاق کاری داشتی بیا داخل اتاق
کوک:باشه ای گفت و رفت تو اتاق کوک و هم فیلم میدید و هم شیرموز میخورد که یاد حرف جنی افتاد :اذیتش کنم؟
رفت دوباره تو اتاق تهیونگ و گفت:ته ته
تهیونگ:بابا
کوک: ته ته
تهیونگ:بابا
کوک:اَههه خب باشه.. بابایی باید بگی لباسامو از خونه ی قبلیم بیارن و گوشی رو سریع تر بهم بدی(کیوت)
تهیونگ:تک خنده ی کوچیکی کرد و گفت:تا ده دقیقه ی دیگه همه چی آماده میشه پسرکوچولوم
کوک:(چشاشو تاب داد و داشت تلاش میکرد تا اوق نزنه و بالا نیاره)
کوک:من میرم تو اتاقم خدافظ(و رفت بیرون)
تهیونگ:چشم تیله ای کوچولو..
و زنگ زد به بادیگاردش و گفت:تا ده دقیقه ی دیگه بهترین و بالا ترین مدل گوشی رو میخری و لباسهای این بچه رو میاری جلوی عمارت (سرد گفت و سریع قطع کرد)
یونگی:اومد داخل و گفت:هی چاقال چرا اون بچه رو انقدر اذیت میکنی؟قزار راحت باشه
تهیونگ:خب کون سفید اگه بقیه دشمنامون بفهمن همچین کسی تو خونمونه فکر میکنن یکی از ما عاشقشیم و گروگانش میگیرن و ازش استفاده میکنن ولی تو خونه جاش امن تره
یونگی:نه که دوستش داری برای همین نگرانی
تهیونگ:برو مراقب هلو کوچولوی خودت باش
یونگی:هول چشمت به مال خودت باشه عنتر متحرک
تهیونگ: خیلی حرف میزنی حوصلتو ندارم سیکتیر
یونگی:از اتاق رفت بیرون
🌀{بچه ها وقتی اینو میزارم یعنی پرش زمانی به چند ساعت بعد یا دقایق بعد یا روز بعد}
وسایل رو آورد و در اتاق تهیونگ رو زد و تعظیم کرد و بعد گفت:این لباس ها و اینم گوشی
تهیونگ:سیکتیر(سرد)
وسایل رو برداشت و رفت توی اتاق و گفت:جونگ کوک این لباسات و اینم گوشیت و یه سیمکارت از جیبش در آورد و انداخت داخل گوشی و اون خط تحت نظر خودش بود و کوک با گوشی هرکاری میکرد داخل گوشی تهیونگ اجرا میشد{فکر کنم منظورمو فهمیدین}
کوک:با ذوق گفت :مرسیی و تهیونگ رفت بیرون
کوک :لباس پوشید و بعد رفت تو سالن پیش تهیونگو یونگی
کوک:من اومدممم
تهیونگ:این لباسات دقیقا مال چند سال پیشه؟
کوک:تازس چرا؟
تهیونگ:بوی گوه میده
کوک:با بغض گفت:خیلی هم خوبه من دوستش دارم و لباس مورد علاقمه و به تو هیچ ربطی ندارد من چی میپوشم و رفت توی اتاق
یونگی:اینجوری میرینی تو حال بچه؟
تهیونگ:نخواستم اینجوری بشه میخواستم براش لباس نو بگیرم
یونگی:منطقتو گایی ---
تهیونگ:....
خوشگلای عمو جانگ🌀🩵
لایک:³⁰
- ۲.۱k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط