{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پیرمردی با همسرش در فقر زیاد زندگی می‌کردند.

پیرمردی با همسرش در فقر زیاد زندگی می‌کردند.

هنگام خواب، همسر پیرمرد از او خواست تا شانه‌ای برای او بخرد تا موهایش را سرو سامانی بدهد.

پیرمرد نگاهی حزن‌آمیز به همسرش کرد و گفت: «نمی‌توانم بخرم، حتی بند ساعتم پاره شده و در توانم نیست تا بند جدیدی برایش بگیرم.»

پیرزن لبخندی زد و سکوت کرد. پیرمرد فردای آن روز بعد از تمام شدن کارش، به بازار رفت و ساعت خود را فروخت و شانه‌ای برای همسرش خرید.

وقتی به خانه بازگشت شانه در دست با تعجب دید که همسرش موهایش را کوتاه کرده است و بند ساعت نو برای او گرفته است.

مات و مبهوت و اشک‌ریزان همدیگر را نگاه می‌کردند.

اشک‌هایشان برای این نبود که کارشان هدر رفته بود بلکه برای این بود که همدیگر را به یک اندازه دوست داشتند و هر کدام بدنبال خشنودی دیگری بود.

به یاد داشته باشیم اگر کسی را دوست داری یا شخصی تو را دوست داشته باشد باید برای خشنود کردن او سعی و تلاش زیادی انجام دهی.

عشق و محبت به حرف نیست، باید به آن عمل کرد.

عمل است که شدت عشق را به تصویر می‌کشد.
دیدگاه ها (۱۰)

در کوچه‌ای چهار خیاط مغازه داشتند. همیشه با هم بحث می‌کردند....

امام علی علیه السّلام فرمودند:الخِیانَةُ رأسُ النِّفاقِ .خیا...

بترس از دشمنی که از جنس خودت باشد.هنگامی که تبر به جنگل آمد ...

چقدر احمقانه استبرای فهمیدن حقیقت از طنابی بالا بروی که از د...

سلام زیبای منمی دانم بعد از خواندن این نامه، نامه ای که جدای...

می‌دانی عزیزکرده، من تو را بسیار دوست می‌دارم،آنچنان که مجنو...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p10...بعد از کلاس، هر دو از دانشگاه بیرون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط