{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در کوچه‌ای چهار خیاط مغازه داشتند.

در کوچه‌ای چهار خیاط مغازه داشتند.

همیشه با هم بحث می‌کردند. یک روز، اولین خیاط یک تابلو بالای مغازه‌اش نصب کرد. روی تابلو نوشته شده بود: «بهترین خیاط شهر»

دومین خیاط روی تابلوی بالای سردر مغازه‌اش نوشت: «بهترین خیاط کشور»

سومین خیاط نوشت: «بهترین خیاط دنیا»

چهارمین خیاط وقتی با این واقعه مواجه شد روی یک برگه کوچک با یک خط کوچک نوشت: «بهترین خیاط این کوچه»

قرار نیست دنیامون رو بزرگ کنیم که توش گم بشیم، تو همون دنیایی که هستیم میشه خودمون رو بزرگ نشون بدیم !

برداشت شما چیه ؟
دیدگاه ها (۱۰)

امام علی علیه السّلام فرمودند:الخِیانَةُ رأسُ النِّفاقِ .خیا...

برای نابود کردن یک فرهنگ نیازی نیست کتابها را سوزاند کافیست ...

پیرمردی با همسرش در فقر زیاد زندگی می‌کردند. هنگام خواب، همس...

بترس از دشمنی که از جنس خودت باشد.هنگامی که تبر به جنگل آمد ...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁷...𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~جِیم با رسیدن به بالای پله‌ها، در سک...

آن زمان که قطراتی سرد و روشن با تلفیقی از باران و خورشیدی کم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط