{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شیر مادر، بوی ادکلن می‌داد

شیر مادر، بوی ادکلن می‌داد
دست پدر، بوی عرق
(گفتم بچه‌ام نمی‌فهمم)
نان، بوی نفت می‌داد
زندگی، بوی گند
(گفتم جوانم نمی‌فهمم)
حالا که بازنشسته‌ شده‌ام
هر چیز، بوی هر چیز می‌دهد، بدهد
فقط پارک، بوی گورستان
و شانه تخم مرغ، بوی کتاب ندهد!
دیدگاه ها (۴)

ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯾﯽ ﻫﺴﺖ, ﺑﺪﺟﻮﺭ ﺩﻝ ﻣﯽ ﺷﮑﻨﻨﺪ! ﺑﺪﺟﻮﺭ ﺩﻝ ﻣﯽ ﺳﻮﺯﺍﻧﻨﺪ! ﺑﺪﺟﻮﺭ ...

در روزگاری که زن ها در خیابان ساپورت می پوشند، لاک های شَبرن...

کـــاش مــردان ، همیشه مـــرد باشند و زنـــان ، همیشـــــه ز...

از فکر من بگذر خیالت تخت باشد من می تواند بی تو هم خوشبخت با...

حاجی ناموسا بی خود نیست که می‌گند هنر نزد ایرانیان است و بس ...

روایتهای میناب رو میخوندمبعضی شهدا خیلی کم لطفی کردیم مثلا م...

A Love Transcending CenturiesPart 7کتابخونه‌ی قصر، از اون کت...

پارت ۵: بازگشت به مدرسهروزها مثلِ قطره‌هایِ بارون، آرام و بی...

🌿 قسمت پنجم وقتی فاطمه ماند و بچه‌هایش...فاطمه هنوز جو...

رمان نگاه اول در تاریکی پارت ۳۱

به یاد همون بچه هایی که امروز به جای اینکه بشینن روی نیمکت ه...

برادر ناتنی

#انسانیت #انسان_بودن#انتظار #نوزاد #دردناک‌ترین_انتظار #انسا...

رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)پارت بیست‌ویکم: خلع‌سلاحِ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط