I Love you...
I Love you...
but I don't know...
How can I saying this...
to you.
Part:57
(ویو:جونگکوک)
خواست بهم مشت بزنه که...
تهیونگ وارد شد...
اولش کمی متعجب شد...
به خاطر حالت ایستادنمون...
زیر لب گفت:
+:تو هم هر دفعه شانس بیار...
و نیشخندی تحویلش دادم...
🐻:بد موقع که مزاحم نشدم؟
حالت ایستادنش رو از مشت زدن به عادی وایسادن تغییر داد...
_:نه اصلا.
لبخند کمرنگی زد...
بعد نگاهش رو داد به یاقوت...
🐻:خوشحالم که به هوش اومدی...
لبخند زد...
ولی لبخندش برای غریبه ها بود...
اون لبخندی که مختص من هست رو ندیدم به غیر از خودم،برای کس دیگه ای به اجرا گذاشته بشه...
+:ممنون.
بعد تهیونگ به خودش یاد آوری کرد که برای چی اومده...
🐻:خب...
اومدم که بهتون بگم جت اومده...
پس آماده شین.
سری به معنای فهمیدن تکون دادم...
_:باشه.
و بعد رفتش...
تا رفت یاقوت با قیافه ی حرسی بهم نگاه کرد...
+:جئون جونگکوک!
دفعه ی دیگه شانس نمیاری.
نیشخندی زدم...
_:مطمئ...
که مشتی اومد تو شکم...
از شدت درد و ضربه خم شدم...
فرصت واکنش هم بهم داده نشد...
+:نه...
تو مطمئنی؟(تمسخر آمیز و کمی نیشخند وار)
خودم رو صاف وایسوندم...
بهش نگاه کردم...
عقب عقب رفت...
داشت خودشو واسه ی فرار آماده میکرد...
تا خواست خودشو به در برسونه...
با قدمی که به سمتش برداشتم...
از کمر گرفتمش...
و مثل پر بلندش کردم...
و انداختمتش رو تخت...
ولی حواسم به زخمش بود تا آسیبی نبینه...
اون هم جیغ کوتاهی زد...
و خنده رو لبای هر دوتامون بود...
کمی قلقلکش دادم...
صدای خنده های شیرینش کل اتاق رو گرفته بود...
بعد از چند دقیقه...
همونجوری که روش نیمه خیمه زده بودم از قلقلک دادن دست کشیدم...
نفس نفس میزد...
نگاهم و دادم تو نگاهش...
_:بازم از این کار ها می کنی شیطون کوچولو؟
دستش و دور گردنم حلقه کرد...
+:اگه حرسی بشم...
چرا که نه😌.
دیگه نتونستم تحمل کنم...
و لبامو گذاشتم رو لباش...
بوسه ای آروم رو شروع کردیم...
آروم پیش می رفتیم...
ولی عمیق و پر از عشق بود...
بعد از چند دقیقه از هم جدا شدیم...
_:خیلی شیرینی یاقوت...
دلم می خواد هر لحظه به بازی بگیرمشون...
کمی سرخ شد...
آروم به کف دستاش زد رو شونه هام...
+:پاشو آقای جئون...
باید لباس عوض کنم...
بوسه ی ریزی رو لباش زدم...
_:باشه خانم جئون☺️...
با بی میلی بلند شدم...
نشستم رو صندلی...
از بغل جوری بلند شد،که به زخمش فشار نیاد...
پاشد رفت سمت کمد...
لباسی که اگه می پوشیدش تو تنش محشر می بود رو برداشت...
بعد برگشت رو به من و گفت:
+:میری بیرون؟
_:نه.
+:چرا؟
_:چون کاریت ندارم...
+:نه برو بیرون.
با پوفی بلند شدم...
داشتم از در میرفتم بیرون...
که با قیافه پررو برگشتم و گفتم:
_:منکه به هر حال اون بدن بی نقص رو یه روز بدون لباس میبینم که😏.
سرخ شد...
بالشت رو تخت و برداشت و پرت کردم سمت...
ولی در رو بستم و خورد تو در...
خنده ای کردم...
+:دلت مشت می خواد نه؟
_:شاید😆.
و پوفی کشید...
دیگه هردو ساکت شدیم،و من منتظر موندم...
بعد از چند دقیقه که سرم تو گوشی بود،صدای قدم های کسی به گوشم رسید...
برگشتم که...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن
but I don't know...
How can I saying this...
to you.
Part:57
(ویو:جونگکوک)
خواست بهم مشت بزنه که...
تهیونگ وارد شد...
اولش کمی متعجب شد...
به خاطر حالت ایستادنمون...
زیر لب گفت:
+:تو هم هر دفعه شانس بیار...
و نیشخندی تحویلش دادم...
🐻:بد موقع که مزاحم نشدم؟
حالت ایستادنش رو از مشت زدن به عادی وایسادن تغییر داد...
_:نه اصلا.
لبخند کمرنگی زد...
بعد نگاهش رو داد به یاقوت...
🐻:خوشحالم که به هوش اومدی...
لبخند زد...
ولی لبخندش برای غریبه ها بود...
اون لبخندی که مختص من هست رو ندیدم به غیر از خودم،برای کس دیگه ای به اجرا گذاشته بشه...
+:ممنون.
بعد تهیونگ به خودش یاد آوری کرد که برای چی اومده...
🐻:خب...
اومدم که بهتون بگم جت اومده...
پس آماده شین.
سری به معنای فهمیدن تکون دادم...
_:باشه.
و بعد رفتش...
تا رفت یاقوت با قیافه ی حرسی بهم نگاه کرد...
+:جئون جونگکوک!
دفعه ی دیگه شانس نمیاری.
نیشخندی زدم...
_:مطمئ...
که مشتی اومد تو شکم...
از شدت درد و ضربه خم شدم...
فرصت واکنش هم بهم داده نشد...
+:نه...
تو مطمئنی؟(تمسخر آمیز و کمی نیشخند وار)
خودم رو صاف وایسوندم...
بهش نگاه کردم...
عقب عقب رفت...
داشت خودشو واسه ی فرار آماده میکرد...
تا خواست خودشو به در برسونه...
با قدمی که به سمتش برداشتم...
از کمر گرفتمش...
و مثل پر بلندش کردم...
و انداختمتش رو تخت...
ولی حواسم به زخمش بود تا آسیبی نبینه...
اون هم جیغ کوتاهی زد...
و خنده رو لبای هر دوتامون بود...
کمی قلقلکش دادم...
صدای خنده های شیرینش کل اتاق رو گرفته بود...
بعد از چند دقیقه...
همونجوری که روش نیمه خیمه زده بودم از قلقلک دادن دست کشیدم...
نفس نفس میزد...
نگاهم و دادم تو نگاهش...
_:بازم از این کار ها می کنی شیطون کوچولو؟
دستش و دور گردنم حلقه کرد...
+:اگه حرسی بشم...
چرا که نه😌.
دیگه نتونستم تحمل کنم...
و لبامو گذاشتم رو لباش...
بوسه ای آروم رو شروع کردیم...
آروم پیش می رفتیم...
ولی عمیق و پر از عشق بود...
بعد از چند دقیقه از هم جدا شدیم...
_:خیلی شیرینی یاقوت...
دلم می خواد هر لحظه به بازی بگیرمشون...
کمی سرخ شد...
آروم به کف دستاش زد رو شونه هام...
+:پاشو آقای جئون...
باید لباس عوض کنم...
بوسه ی ریزی رو لباش زدم...
_:باشه خانم جئون☺️...
با بی میلی بلند شدم...
نشستم رو صندلی...
از بغل جوری بلند شد،که به زخمش فشار نیاد...
پاشد رفت سمت کمد...
لباسی که اگه می پوشیدش تو تنش محشر می بود رو برداشت...
بعد برگشت رو به من و گفت:
+:میری بیرون؟
_:نه.
+:چرا؟
_:چون کاریت ندارم...
+:نه برو بیرون.
با پوفی بلند شدم...
داشتم از در میرفتم بیرون...
که با قیافه پررو برگشتم و گفتم:
_:منکه به هر حال اون بدن بی نقص رو یه روز بدون لباس میبینم که😏.
سرخ شد...
بالشت رو تخت و برداشت و پرت کردم سمت...
ولی در رو بستم و خورد تو در...
خنده ای کردم...
+:دلت مشت می خواد نه؟
_:شاید😆.
و پوفی کشید...
دیگه هردو ساکت شدیم،و من منتظر موندم...
بعد از چند دقیقه که سرم تو گوشی بود،صدای قدم های کسی به گوشم رسید...
برگشتم که...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن
- ۳۲۰
- ۲۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط