I Love you...
I Love you...
but I don't know...
How can I saying this...
to you.
Part:56
(ویو:میرا)
تا خواستم سلام کنم...
گفت:
مادر میرا: شما؟
طبیعی بود چون شماره ی جدیدم رو نداشت...
+:منم...
مامان(کمی محکم که انگار از رو اجبار گفت)
همینکه صدام رو شنید...
شروع کرد به غرغر کردن...
مادر میرا:دختره که بیشرف...
با چه رویی زنگ میزنی ها؟
اصن چه طور روت میشه که من رو مامان صدا بزنی؟
و و و...
همینجوری حوصله نداشتم...
پس بغضی مصنوعی کردم...
+:مامان...
من زنگ زدم که بهت بگم...
بابا...
بابا...
مامان میرا:بابا چی؟(استرسی)
جوری حرف زدم که انگار دارم واقعا گریه میکنم...
کوک هم شوک شده بود...
+:مامان...
بابا رو...
بابا رو ترور هق...
ترور کردن...
دیگه پیشمون نیست هقهق...
الآنم...
نفسی کشیدم که طبیعی تر به نظر برسه...
+:الآنم جسدشو تحویل گرفتم...
و با خودم دارم میارم کره هق...
مامان میرا:دروغ میگی...
دروغ میگی...
+:نه هق...
دروغ نمی گم...
برای مراسم ختم فردا هم آماده شو...
خودم همه چی رو هق...
ردیف کردم...
تا خواست حرف دیگه ای بزنه، قطع کردم...
صورت و لحنم رو به حالت عادی برگردوندم...
چون همش بازی بود.
نگاهی به قیافه ی شوک جونگکوک انداختم...
+:چیه؟
_:یاقوت...
چرا دارم انقدر از شناخت بیشترت تعجب زده میشم...
و...
و کمی می ترسم؟
لبخند رضایتمندانه و پر رویی زدم...
+:چون غیر قابل پیش بینی هستم😌.
لبخندی که ترکیب نیشخند،پوزخند و کمی افتخار بود رو لباش اومد...
_:درسته...
و اومد سمتم...
دستشو گذاشت رو موهام،و بهمشون ریخت...
_:دختر کوچولوی خودمی...
+:من کوچولو نیستم.
_:هستی.
+:نیستم.
_:هستی.
+:میزنمتا!!!
_:بزن😏.
و تا خواستم مشت پر قدرتم و بزنم به شکمش در باز شد...
و کسی که وارد شد...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن
but I don't know...
How can I saying this...
to you.
Part:56
(ویو:میرا)
تا خواستم سلام کنم...
گفت:
مادر میرا: شما؟
طبیعی بود چون شماره ی جدیدم رو نداشت...
+:منم...
مامان(کمی محکم که انگار از رو اجبار گفت)
همینکه صدام رو شنید...
شروع کرد به غرغر کردن...
مادر میرا:دختره که بیشرف...
با چه رویی زنگ میزنی ها؟
اصن چه طور روت میشه که من رو مامان صدا بزنی؟
و و و...
همینجوری حوصله نداشتم...
پس بغضی مصنوعی کردم...
+:مامان...
من زنگ زدم که بهت بگم...
بابا...
بابا...
مامان میرا:بابا چی؟(استرسی)
جوری حرف زدم که انگار دارم واقعا گریه میکنم...
کوک هم شوک شده بود...
+:مامان...
بابا رو...
بابا رو ترور هق...
ترور کردن...
دیگه پیشمون نیست هقهق...
الآنم...
نفسی کشیدم که طبیعی تر به نظر برسه...
+:الآنم جسدشو تحویل گرفتم...
و با خودم دارم میارم کره هق...
مامان میرا:دروغ میگی...
دروغ میگی...
+:نه هق...
دروغ نمی گم...
برای مراسم ختم فردا هم آماده شو...
خودم همه چی رو هق...
ردیف کردم...
تا خواست حرف دیگه ای بزنه، قطع کردم...
صورت و لحنم رو به حالت عادی برگردوندم...
چون همش بازی بود.
نگاهی به قیافه ی شوک جونگکوک انداختم...
+:چیه؟
_:یاقوت...
چرا دارم انقدر از شناخت بیشترت تعجب زده میشم...
و...
و کمی می ترسم؟
لبخند رضایتمندانه و پر رویی زدم...
+:چون غیر قابل پیش بینی هستم😌.
لبخندی که ترکیب نیشخند،پوزخند و کمی افتخار بود رو لباش اومد...
_:درسته...
و اومد سمتم...
دستشو گذاشت رو موهام،و بهمشون ریخت...
_:دختر کوچولوی خودمی...
+:من کوچولو نیستم.
_:هستی.
+:نیستم.
_:هستی.
+:میزنمتا!!!
_:بزن😏.
و تا خواستم مشت پر قدرتم و بزنم به شکمش در باز شد...
و کسی که وارد شد...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن
- ۲۳۰
- ۲۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط