وقتی خودم رو جلوی ایینه دیدم نتونستم حجم احساساتی که بهم حجوم اورد رو ...
𝒻𝒶𝓀ℯ🌞¹¹³
وقتی خودم رو جلوی ایینه دیدم، نتونستم حجم احساساتی که بهم حجوم اورد رو کنترل کنم. مثل سد قدیمی بودم که فشار اب باعث شده بود بشکنه.
اشک مثل اقیانوسی روی خشکی پهناور صورتم بود. نمیدونستم شاکر باشم یا طلبکار...
ولی خوشحالم. من هنوز همون میا کوچولو برای تهیونگی و جونگکوکی هستم. امیدوارم تهیونگی منو ببخشه که باهاش اینطوری حرف زدم. قول میدم از این به بعد بابا صداش کنم...احساس ذوق شدیدی توی قلبم بود. به سمت جونگکوک برگشتم که درست پشتم وایستاده بود و هرلحظه میخواست بغلم کنه.
خودم بغل کردم و اون منو در پناه گرمش فرو برد.
حس میکنم توی خونه ام. این خونه است...
خونه ی امن من برای موندن، برای زندگی.
جونگکوک:هی دختر چت شده؟
صدای ارومی داشت که رشته ی احساساتم رو از هم درید. با چشمای بزرگم که هنوز معصوم بود توی چشمای کهنهگرگ او خیره شدم. چه خوب که هنوز میتوانستم از این پایین به ان چشمان وحشی نگاه کنم. این به من شانس زندگی را میداد که اگر بخوام صادقانه بگم شانس تصحیح اشتباهاتم را بهم میداد.
میا:نمیشه باز هم به شهربازی بریم؟
وقتی کمربندش رو بست کمی مکث کرد و بعد توی چشمام نگاه کرد. خنده ای مثل همیشه جذاب کرد و بعد با همون صدای بم گفت
جونگکوک:اها که دوباره بری تا ۱۰۰ ایندتو ببینی که بازم من بیچاره بهت تجاوز میکنم؟
با لجبازی اخمی کردم و با اصرار ادامه دادم
میا:خیلی هم خوب بود. من یک نویسنده ی معروف شده بودما...
جونگکوک:اوه که اینطور...دوباره هوس لمسو کردی و دوست داری دوباره توی رویاهات تکرارش کنی!
پوزخند شیطانی لباش رو به بازی گرفته بود. مشخص بود که داره اذینم میکنه ولی من الان واقعا از این که کسی اذیتم کنه متنفر بودم!
میا:ففط بریم خونه تهیونگ تنهاست...
خنده ای کرد و دستمو گرفت. وقتی رانندگی میکرد جذاب تر میشد...اهه کوکی جوون من....چرا توی ۵ سال اینقدر تغییر کردی اخهه...
یادمه اخرین بار خیابون های المان برام یک زندان بود...اما الان...باورم نمیشه. المان...المان...خدایا قول میدم این دفعه قدرش رو بدونم.
جونگکوک:چیزی لازم نداری قبل این که برسیم؟ میخوای پاساژا رو دور بزنیم؟
با صداش از افکارم خارج شدم و نگاهمو رو به جلو دادم.کمی لبامو به هم دیگه فشار دادم تا تصمیم بگیرم...
میا:باشه...یکم بگردیم...
چیزی که جالب بود این بود که هیچ چیز غمگینی اطرافمون وجود نداشت. این فقط من بودم که ناراحت بودم. پس فقط سعی کردم شاد باشم. مثل میایی که بودم. میایی که هستم...
وقتی خودم رو جلوی ایینه دیدم، نتونستم حجم احساساتی که بهم حجوم اورد رو کنترل کنم. مثل سد قدیمی بودم که فشار اب باعث شده بود بشکنه.
اشک مثل اقیانوسی روی خشکی پهناور صورتم بود. نمیدونستم شاکر باشم یا طلبکار...
ولی خوشحالم. من هنوز همون میا کوچولو برای تهیونگی و جونگکوکی هستم. امیدوارم تهیونگی منو ببخشه که باهاش اینطوری حرف زدم. قول میدم از این به بعد بابا صداش کنم...احساس ذوق شدیدی توی قلبم بود. به سمت جونگکوک برگشتم که درست پشتم وایستاده بود و هرلحظه میخواست بغلم کنه.
خودم بغل کردم و اون منو در پناه گرمش فرو برد.
حس میکنم توی خونه ام. این خونه است...
خونه ی امن من برای موندن، برای زندگی.
جونگکوک:هی دختر چت شده؟
صدای ارومی داشت که رشته ی احساساتم رو از هم درید. با چشمای بزرگم که هنوز معصوم بود توی چشمای کهنهگرگ او خیره شدم. چه خوب که هنوز میتوانستم از این پایین به ان چشمان وحشی نگاه کنم. این به من شانس زندگی را میداد که اگر بخوام صادقانه بگم شانس تصحیح اشتباهاتم را بهم میداد.
میا:نمیشه باز هم به شهربازی بریم؟
وقتی کمربندش رو بست کمی مکث کرد و بعد توی چشمام نگاه کرد. خنده ای مثل همیشه جذاب کرد و بعد با همون صدای بم گفت
جونگکوک:اها که دوباره بری تا ۱۰۰ ایندتو ببینی که بازم من بیچاره بهت تجاوز میکنم؟
با لجبازی اخمی کردم و با اصرار ادامه دادم
میا:خیلی هم خوب بود. من یک نویسنده ی معروف شده بودما...
جونگکوک:اوه که اینطور...دوباره هوس لمسو کردی و دوست داری دوباره توی رویاهات تکرارش کنی!
پوزخند شیطانی لباش رو به بازی گرفته بود. مشخص بود که داره اذینم میکنه ولی من الان واقعا از این که کسی اذیتم کنه متنفر بودم!
میا:ففط بریم خونه تهیونگ تنهاست...
خنده ای کرد و دستمو گرفت. وقتی رانندگی میکرد جذاب تر میشد...اهه کوکی جوون من....چرا توی ۵ سال اینقدر تغییر کردی اخهه...
یادمه اخرین بار خیابون های المان برام یک زندان بود...اما الان...باورم نمیشه. المان...المان...خدایا قول میدم این دفعه قدرش رو بدونم.
جونگکوک:چیزی لازم نداری قبل این که برسیم؟ میخوای پاساژا رو دور بزنیم؟
با صداش از افکارم خارج شدم و نگاهمو رو به جلو دادم.کمی لبامو به هم دیگه فشار دادم تا تصمیم بگیرم...
میا:باشه...یکم بگردیم...
چیزی که جالب بود این بود که هیچ چیز غمگینی اطرافمون وجود نداشت. این فقط من بودم که ناراحت بودم. پس فقط سعی کردم شاد باشم. مثل میایی که بودم. میایی که هستم...
- ۱۵۸
- ۰۹ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط