یهو چشماش رو باز کرد توی یک محیط سفید با
𝒻𝒶𝓀ℯ🌞¹¹¹
یهو چشماش رو باز کرد. توی یک محیط سفید با
بوی استریل بود. چرا یهو از خونه ی تهیونگ به بیمارستان. وقتی چشماش دیدش واضحه شد به
اطرافش بیشتر دقت کرد و واقعا بیمارستان بود...چهره ی پرستارا اروپایی بود...یعنی توی کره همچین چیزی وجود داره؟
سرم توی دستم بود. سرم رو از توی دستم در اوردم و به سمت ناکجااباد رفتم. نوشته ها چرا اینقدر
گنگ بود کدوم زبونه؟ فرانسوی؟...
با دیدن یک پرستار به سمتش رفتم.
با حالت گیجی بهشون خیره شده بودم. سلام فرانسوی چی میشه...بُنجو؟
میا:بنجو...؟
پرستار سرش رو کج کرد.
پرستار:هالو...
چی؟؟ هالوووو؟ المانی؟ تو کره بیمارستان با پرستار المانی هست؟
میا: عا...اها فهمیدم. عیب نداره کره ای حرف میزنیم
پرستار:...
قبل از این که چیزی بگه من از اونجا دور شدم.
وارد بیمارستان شلوغ شدم. چرا همه اروپایی بودن؟
این زبون...المانی...من که سالمم ولی چرا توی بیمارستانم. چرا توی المانم...
مثل حیوونی بیزبونی که نمیتونه دردش رو ابراز کنه
خودمو به در و دیوار میکوبیدم و داد میزدم.
هیچ کس جرعت نمیکرد بهم نزدیک بشه.
ایینه های کنار ناگهان بدون خواستم جلو دیدم اومد.
از گردن به پایینم فقط توش مشخص بود. ولی...
سینه هام کجا بود؟ من سینه هام بزرگ بود...
چقدرم لاغر شدم...چرا بدنم مثل یک بچه شده...
ناگهان بدن توی دستای درشتی فرو رفت. چندین دکتر منو گرفتند و کشوندن به سمت اتاق خودم. محکم و با توان جیغ زدم و دست و پا میزدم. منو به تختم بستن و ارامپخش بهم تزریق کردن. اخه من که دیوونه نبودم...
وقتی چشمام رو باز کردم خیلی کسل بودم و فکر کردم خواب باشه اما خب نبود.
پرستار وقتی دید اروم شدم دستام رو باز کرد و چندتا دارو بهم دادن. روی تختم نشسته بودم و پاهام اویزون بود. دیدم که یهو جونگکوک با کمی غذا وارد اتاق شد. چرا اینشکلی بود...؟
بشاش و پریشان، کم سن و استایلش...استایل خود جونگکوک...چرا همه تغییر کردیم...؟
جونگکوک:هی خوبی؟ دو دیقه نبودم چیکار کردی که کل بیمارستان راجبت حرف میزنن...
میا:جونگکوک بده یک چیز بخورم...
جونگکوک:باشه...چی میخوری؟ برات هاتداگ گرفتم...
با ولع هات داگ رو ازش گرفتم و شروع کردم خوردن. خوشمزه بود...
میا:من چند وقت بیهوش بودم؟
جونگکوک وسط خوردن مکثی کرد و بعد از چند ثانیه گفت
جونگکوک:فکر کنم ۱۰ دقیقه.برخلاف تصورت اصلا قوی نبوده...
میا:نه نه نه...منظورم وقتی منو اوردن المان...از کره چند وقت پیش..اصلا توضیح بده چرا بعد از این که همه چیز خوب شد منو اوردین المان؟
جونگکوک مکث کرد. سرش رو کج کرد و با حالتی گیج نگاهم کرد
جونگکوک:منظورت از شهربازی تا بیمارستانه؟ خب راستش تو بعد ترن هوایی حالت بد شد و وقتی موچی خوردی بالا اوردی و...و خب از حال رفتی اوردمت بیمارستان...قضیه کره و المان چیه؟
میا:چی؟ منظورت چیه؟ تهیونگ مارو موقعه ی بوسیدن دید و رفتیم خونه و شما دوتا بهم...
جونگکوک:اها...فهمیدم...
خنده ای کرد. چرا میخنده این احمق..
جونگکوک:تو توهم زدی...
میا:چی؟ نه بعدش شما دوتا بهم تجاوز کردین من فرار کردم رفتم ژاپن و حالا ۱۹ سالم شده پیدام کردین...
جونگکوک اخمی از تعجب کرد. بعد خنده اش گرفت
جونگکوک:احمق تجاوز؟
بازم خندید
جونگکوک:تو ۱۵ ساله ای....درواقعه هنوز ۱۵ سالت هم نشده...
حرفی نداشتم. نمیدونم شاید دارم خواب میبینم...میتونم درد شب تجاوز رو حس کنم...
میا:جونگکوک من درد تجاوز رو یادمه...
چهره ی جونگکوک جدی شد. با نگرانی که توی چهره اش حس میشد دستم رو گرفت.
جونگکوک:میتونیم چکاپ بدیم...اگر باعث میشه خیالت راحت بشه...
نگرانی توی صداش موج میزد. همه چی داشتن دست به دست میدادن که من احساسی داشته باشم که...انگار واقعا من خوابیده بودم..یک خواب خیلی عمیق...
میا:امروز چندمه؟
جونگکوک:۲۰۲۱...
بدون هیچ ترددی گفته بود.پس ۲۰۲۵ و کریسمس ۲۰۲۶ توهم بود....نه شاید دارن شوخی میکنن...
میا:ایینه کجاست..
جونگکوک گیج شده بود. چرا باید همچین چیزای چرتو پرتی بهش تحویل میدادم؟
با دنبال کردن اشاره اش به سمت گوشه ای، به سمت ایینه دوییدم و...و باورم نمیشد...چشمای درشتم،پوست تازه ام و لب هام...همونن. همون میا ی ۱۴ ساله بودم که فکر میکردم زندگی ترسناک تر از چیزی هست که بخوام انتخابی داشته باشم
انتظار نداشتم که هنوز کسایی باشن که فیکام رو بخونن. قبلا توی یک روز 1k ویو میخورد پستام. و راستش هرچی میگشتم پست ها همه قدیمی بود دقیقا زمانی که من از ویس رفتم. همچنین دیدن پست هایی که مخصوصا اونایی که ماله ۵ سال پیش بود خاطرات زیادی زنده میکرد از پسرا. واقعا ناراحت بودم چون هیچ کس رو پیدا نمیکردم که فعال باشه. ولی دیدن شمایی که هنوز هستین واقعا حس خوبی بهم میده. ازتون ممنون که بودید و همچنین هستین❤️
یهو چشماش رو باز کرد. توی یک محیط سفید با
بوی استریل بود. چرا یهو از خونه ی تهیونگ به بیمارستان. وقتی چشماش دیدش واضحه شد به
اطرافش بیشتر دقت کرد و واقعا بیمارستان بود...چهره ی پرستارا اروپایی بود...یعنی توی کره همچین چیزی وجود داره؟
سرم توی دستم بود. سرم رو از توی دستم در اوردم و به سمت ناکجااباد رفتم. نوشته ها چرا اینقدر
گنگ بود کدوم زبونه؟ فرانسوی؟...
با دیدن یک پرستار به سمتش رفتم.
با حالت گیجی بهشون خیره شده بودم. سلام فرانسوی چی میشه...بُنجو؟
میا:بنجو...؟
پرستار سرش رو کج کرد.
پرستار:هالو...
چی؟؟ هالوووو؟ المانی؟ تو کره بیمارستان با پرستار المانی هست؟
میا: عا...اها فهمیدم. عیب نداره کره ای حرف میزنیم
پرستار:...
قبل از این که چیزی بگه من از اونجا دور شدم.
وارد بیمارستان شلوغ شدم. چرا همه اروپایی بودن؟
این زبون...المانی...من که سالمم ولی چرا توی بیمارستانم. چرا توی المانم...
مثل حیوونی بیزبونی که نمیتونه دردش رو ابراز کنه
خودمو به در و دیوار میکوبیدم و داد میزدم.
هیچ کس جرعت نمیکرد بهم نزدیک بشه.
ایینه های کنار ناگهان بدون خواستم جلو دیدم اومد.
از گردن به پایینم فقط توش مشخص بود. ولی...
سینه هام کجا بود؟ من سینه هام بزرگ بود...
چقدرم لاغر شدم...چرا بدنم مثل یک بچه شده...
ناگهان بدن توی دستای درشتی فرو رفت. چندین دکتر منو گرفتند و کشوندن به سمت اتاق خودم. محکم و با توان جیغ زدم و دست و پا میزدم. منو به تختم بستن و ارامپخش بهم تزریق کردن. اخه من که دیوونه نبودم...
وقتی چشمام رو باز کردم خیلی کسل بودم و فکر کردم خواب باشه اما خب نبود.
پرستار وقتی دید اروم شدم دستام رو باز کرد و چندتا دارو بهم دادن. روی تختم نشسته بودم و پاهام اویزون بود. دیدم که یهو جونگکوک با کمی غذا وارد اتاق شد. چرا اینشکلی بود...؟
بشاش و پریشان، کم سن و استایلش...استایل خود جونگکوک...چرا همه تغییر کردیم...؟
جونگکوک:هی خوبی؟ دو دیقه نبودم چیکار کردی که کل بیمارستان راجبت حرف میزنن...
میا:جونگکوک بده یک چیز بخورم...
جونگکوک:باشه...چی میخوری؟ برات هاتداگ گرفتم...
با ولع هات داگ رو ازش گرفتم و شروع کردم خوردن. خوشمزه بود...
میا:من چند وقت بیهوش بودم؟
جونگکوک وسط خوردن مکثی کرد و بعد از چند ثانیه گفت
جونگکوک:فکر کنم ۱۰ دقیقه.برخلاف تصورت اصلا قوی نبوده...
میا:نه نه نه...منظورم وقتی منو اوردن المان...از کره چند وقت پیش..اصلا توضیح بده چرا بعد از این که همه چیز خوب شد منو اوردین المان؟
جونگکوک مکث کرد. سرش رو کج کرد و با حالتی گیج نگاهم کرد
جونگکوک:منظورت از شهربازی تا بیمارستانه؟ خب راستش تو بعد ترن هوایی حالت بد شد و وقتی موچی خوردی بالا اوردی و...و خب از حال رفتی اوردمت بیمارستان...قضیه کره و المان چیه؟
میا:چی؟ منظورت چیه؟ تهیونگ مارو موقعه ی بوسیدن دید و رفتیم خونه و شما دوتا بهم...
جونگکوک:اها...فهمیدم...
خنده ای کرد. چرا میخنده این احمق..
جونگکوک:تو توهم زدی...
میا:چی؟ نه بعدش شما دوتا بهم تجاوز کردین من فرار کردم رفتم ژاپن و حالا ۱۹ سالم شده پیدام کردین...
جونگکوک اخمی از تعجب کرد. بعد خنده اش گرفت
جونگکوک:احمق تجاوز؟
بازم خندید
جونگکوک:تو ۱۵ ساله ای....درواقعه هنوز ۱۵ سالت هم نشده...
حرفی نداشتم. نمیدونم شاید دارم خواب میبینم...میتونم درد شب تجاوز رو حس کنم...
میا:جونگکوک من درد تجاوز رو یادمه...
چهره ی جونگکوک جدی شد. با نگرانی که توی چهره اش حس میشد دستم رو گرفت.
جونگکوک:میتونیم چکاپ بدیم...اگر باعث میشه خیالت راحت بشه...
نگرانی توی صداش موج میزد. همه چی داشتن دست به دست میدادن که من احساسی داشته باشم که...انگار واقعا من خوابیده بودم..یک خواب خیلی عمیق...
میا:امروز چندمه؟
جونگکوک:۲۰۲۱...
بدون هیچ ترددی گفته بود.پس ۲۰۲۵ و کریسمس ۲۰۲۶ توهم بود....نه شاید دارن شوخی میکنن...
میا:ایینه کجاست..
جونگکوک گیج شده بود. چرا باید همچین چیزای چرتو پرتی بهش تحویل میدادم؟
با دنبال کردن اشاره اش به سمت گوشه ای، به سمت ایینه دوییدم و...و باورم نمیشد...چشمای درشتم،پوست تازه ام و لب هام...همونن. همون میا ی ۱۴ ساله بودم که فکر میکردم زندگی ترسناک تر از چیزی هست که بخوام انتخابی داشته باشم
انتظار نداشتم که هنوز کسایی باشن که فیکام رو بخونن. قبلا توی یک روز 1k ویو میخورد پستام. و راستش هرچی میگشتم پست ها همه قدیمی بود دقیقا زمانی که من از ویس رفتم. همچنین دیدن پست هایی که مخصوصا اونایی که ماله ۵ سال پیش بود خاطرات زیادی زنده میکرد از پسرا. واقعا ناراحت بودم چون هیچ کس رو پیدا نمیکردم که فعال باشه. ولی دیدن شمایی که هنوز هستین واقعا حس خوبی بهم میده. ازتون ممنون که بودید و همچنین هستین❤️
- ۵۵۳
- ۰۷ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط