میابابا
𝒻𝒶𝓀ℯ🌞¹¹⁵
میا:بابا...
تهیونگ:اوه میا...
باورم نمیشد من هنوز اونجا بودم...توی اون خونه ی زیبا با دو مرد توی زندگیم...نتونستم واقعا خودم رو
کنترل کنم. چجوری تونستم اخه ۴ سال رو توی یک ساعت ببینم؟ چجوری....
اشک هام سرازیر شدن و من با تمام ناراحتی توی بغل تهیونگ فرو رفتم. ارامش اغوشش و امنیتش برام دنیا بود...چرا این مرد رو به چشم بابا نمیدیدم؟
من دیگه نمیتونم حتی مثل قبل به این دو مرد نگاه کنم. حتی با توجه به کاری که قبلا با جونگکوک
انجامش دادم.
تهیونگ خیلی نگران دستی روی موهام کشید و
سرم رو کمی عقب برد تا توی چشمام نگاه کنه.
تهیونگ:چی شده میا...چرا اینقدر پریشونی...
جونگکوک: اذیتش نکن من خودم برات تعریف میکنم هروقت خودش خوابید.
تهیونگ:اتفاقی افتاده؟
جونگکوک سری تکون داد و گفت
جونگکوک:اینقدر عجول نباش..
تهیونگ:وای…واقعا…واقعا همچین اتفاقی افتاد..؟خدای من اون بیهوش شد و اصن نفهمید…حتی خواب دید که بهش تجاوز کردیم؟…
جونگکوک:اره…نمیدونم چجوری میخواد فراموش کنه…
جونگکوک فنجون قهوه اش رو کمی توی دستش چرخوند…به تهیونگ نگاهی انداخت. نمیدونست حقیقت رو بگه یا نه…اون شب توی خونه ی خودش…
اهی کشید و موهاش رو عقب داد…چه لزومی داشت؟
تا وقتی نفهمیده خودش منم نمیگم…
تهیونگ: هی بچه ها بیاین فیلم ببینیم…
ظرف بزرگی از پاپکورن های طعم دار و اسنکهای دیگه رو روی میز گذاشت.
وقتی فیلم رو پلی کرد جونگکوک روی مبل کنارش نشست. ولی خب این میا بود که به سرعت پرید بینشون و جای خوبی برای خودش باز کرد.
تهیونگ رو محکم بغل کرد و سر روی سینه اش گذاشت. نفس های کوچیکش پوست عسلیش رو قلقلک میداد و در کنار هم براش محل ارامش بخشی ایجاد شده بود.
لبخندی صورت تهیونگ رو تزئین کرده بود و خب
شاید این چیزی بود که همه منتظرش بودند.حس خوانواده داشتن.
کنار هم بودن و یک گره ی گرم داشتن.
با یک جهش روی تخت پرید و باعث شد گودالی
روی تخت ایجاد بشه.
خودش بدون توجه به همه چیز روی شکمش پرید.
جونگکوک:اهه…عوضی شکمم…
از روی شکمش پرتش کرد روی تخت. نشست روی شکمش و با دستاش شونه هاش رو نگهداشت.
از سمت دیگه نیرویی اون رو از تخت پایین انداخت.
نگاه کرد که این تهیونگ بود.
تهیونگ:خب پس این نبرد رو ایجاد کردی…
میا:بابا...
تهیونگ:اوه میا...
باورم نمیشد من هنوز اونجا بودم...توی اون خونه ی زیبا با دو مرد توی زندگیم...نتونستم واقعا خودم رو
کنترل کنم. چجوری تونستم اخه ۴ سال رو توی یک ساعت ببینم؟ چجوری....
اشک هام سرازیر شدن و من با تمام ناراحتی توی بغل تهیونگ فرو رفتم. ارامش اغوشش و امنیتش برام دنیا بود...چرا این مرد رو به چشم بابا نمیدیدم؟
من دیگه نمیتونم حتی مثل قبل به این دو مرد نگاه کنم. حتی با توجه به کاری که قبلا با جونگکوک
انجامش دادم.
تهیونگ خیلی نگران دستی روی موهام کشید و
سرم رو کمی عقب برد تا توی چشمام نگاه کنه.
تهیونگ:چی شده میا...چرا اینقدر پریشونی...
جونگکوک: اذیتش نکن من خودم برات تعریف میکنم هروقت خودش خوابید.
تهیونگ:اتفاقی افتاده؟
جونگکوک سری تکون داد و گفت
جونگکوک:اینقدر عجول نباش..
تهیونگ:وای…واقعا…واقعا همچین اتفاقی افتاد..؟خدای من اون بیهوش شد و اصن نفهمید…حتی خواب دید که بهش تجاوز کردیم؟…
جونگکوک:اره…نمیدونم چجوری میخواد فراموش کنه…
جونگکوک فنجون قهوه اش رو کمی توی دستش چرخوند…به تهیونگ نگاهی انداخت. نمیدونست حقیقت رو بگه یا نه…اون شب توی خونه ی خودش…
اهی کشید و موهاش رو عقب داد…چه لزومی داشت؟
تا وقتی نفهمیده خودش منم نمیگم…
تهیونگ: هی بچه ها بیاین فیلم ببینیم…
ظرف بزرگی از پاپکورن های طعم دار و اسنکهای دیگه رو روی میز گذاشت.
وقتی فیلم رو پلی کرد جونگکوک روی مبل کنارش نشست. ولی خب این میا بود که به سرعت پرید بینشون و جای خوبی برای خودش باز کرد.
تهیونگ رو محکم بغل کرد و سر روی سینه اش گذاشت. نفس های کوچیکش پوست عسلیش رو قلقلک میداد و در کنار هم براش محل ارامش بخشی ایجاد شده بود.
لبخندی صورت تهیونگ رو تزئین کرده بود و خب
شاید این چیزی بود که همه منتظرش بودند.حس خوانواده داشتن.
کنار هم بودن و یک گره ی گرم داشتن.
با یک جهش روی تخت پرید و باعث شد گودالی
روی تخت ایجاد بشه.
خودش بدون توجه به همه چیز روی شکمش پرید.
جونگکوک:اهه…عوضی شکمم…
از روی شکمش پرتش کرد روی تخت. نشست روی شکمش و با دستاش شونه هاش رو نگهداشت.
از سمت دیگه نیرویی اون رو از تخت پایین انداخت.
نگاه کرد که این تهیونگ بود.
تهیونگ:خب پس این نبرد رو ایجاد کردی…
- ۱۹.۷k
- ۱۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط