رمان شازده کوچولو
رمان شازده کوچولو
پارت ۲۴
ارسلان: دروغ نگم دلم براش رفت
دیانا: ارباب لطفا چیزی بهشون نگید
ارسلان: زیر لب غریدم حالیش میکنم
دیانا: ارباب لطفا
ارسلان :مچ ظریف و کوچیکشو تو دستم گرفتم
دیانا: آخ
ارسلان: با دوتا دستم مچشو عقب جلو کردم که آخ نسبتا بلندی گفت به یه تقه دستشو جا انداختم
دیانا: اوخ
ارسلان: غذا خوردی
دیانا :با تردید سر تکون دادم
پارت ۲۴
ارسلان: دروغ نگم دلم براش رفت
دیانا: ارباب لطفا چیزی بهشون نگید
ارسلان: زیر لب غریدم حالیش میکنم
دیانا: ارباب لطفا
ارسلان :مچ ظریف و کوچیکشو تو دستم گرفتم
دیانا: آخ
ارسلان: با دوتا دستم مچشو عقب جلو کردم که آخ نسبتا بلندی گفت به یه تقه دستشو جا انداختم
دیانا: اوخ
ارسلان: غذا خوردی
دیانا :با تردید سر تکون دادم
- ۴.۶k
- ۲۵ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط