{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥
⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 4・⁠]⁠ᕗ

همیشه فضای خارج از قصر رو دوست داشتم. تکاپوی مردم،سرزندگی،طراوت. 
رفتم توی بازار 
شلوغی.. ناشناس بودن مردم پرتکاپو اینا واقعا برام جذاب  و دوست داشتنی بود. 
به مردم با لبخند نگاه میکردم که یه دفعه خوردم به په 
نفر. سریع سر بلند کردم و نگاش کردم. 
یه مرد جوون بود 
مرد : خانوم حواست کجاست؟ 
با غیض گفتم : حواس خودتون کجاست؟مثل اینکه شما 
من خوردينااا... اخمی کرد و گفت : من به شما نخوردم. شما به من خوردین کلافه و زیرلب گفتم برو بابا.. 
مرده اخمش رو غلیظ تر کرد و گفت : عه عه..مردم چه پرو شدن..خودت برو خانوم 
عصبی گفتم : نخوام برم چی میشه؟ وایستادم اینجا که بیینم چیکار میکنی چیکار میتونی بکنی 
مرده باخشم زل زد توچشمم. 
منم با همون خشم نگاش کردم. 
یه مرد بور..با چشمای سبز 
تو چشماش جز خشم یه شگفتی خاصی برق میزد. از لجاجتم لبخندی نرم نرمک روی لبش اومد وگفت:زبون درازی داری.. 
با تلخی گفتم : تا چشت درآد برای نشوندن امثال تو به 
چنین زبونی نیاز دارم. 
و عصبی از کنارش رد شدم. 
ریز و مردونه خندید و گفت : چه بچه پروازت خوشم اومد.. برگشتم با غیض و خشم نگاش کردم و زبون درازی کردم و با مسخره بازی گفتم : از قصد اینکارا رو کردم که تو خوشت بیاد. 
بعد جدی و با تحقیر گفتم : یه نگاه به خودت تو آینه بنداز بعد حرف بزن.. 
چهره اش بد نبود..ولی برای کم کردن روش گفتن این جمله لازم بود. خندید و گفت: من هر روز به خودم نگاه میکنم ولی الان ترجیه میدم به تو نگاه کنم. من اسمم "الوين"ه..خونه ام 
این دور و براست..زیاد بیا کمی آشنا شیم.. 
با غیض گمشویی زیر لب گفتم و رفتم داخل جنگل. معمولا به منظره قشنگ پیدا میکردم و روزها،ساعت ها مینشستم و فکر میکردم و از اون زیباییها و سکوت لذت 
میبردم. 
واقعا زندگی خوبی داشتم. 
بابا هیچ وقت نذاشت درگیر سیاست بشم و همیشه شادی جزیی از وجودم بود و به همین دلیل در کنار مهربونی و دل رحمی ذاتی که همه بهم نسبت میدن خیلی دل نازک و حساس و به وقتش خیلی هم تلخ بودم. 
سمت جنگل رفتم. 
وسط جنگل یه رودخونه خیلی خوشگل بود..قبلا دیده 
بودمش ولی نزدیک نشده بودم. 
از لای درخت های پر شاخ و برگ و زمینهای سرسبز عبور 
کردم تا رسیدم..
دیدگاه ها (۳)

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 3・⁠]⁠ᕗبابا استفن لبخندی بهم ...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 2・⁠]⁠ᕗدفتر خاطراتو بغل کردم ...

جادویی عشق part 43 کلافه نفسم رو فوت کردم بیرون. به دلم افتا...

جادویی عشق part 41 کلافه نفسم رو فوت کردم بیرون. به دلم افتا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط