♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
ᕙ[・part 24・]ᕗ
حس کل کل بازی بدجور وجودم رو گرفته بود. زندگی روزمره ام بهم ریخته بود و دوست داشتم
روی اون بچه پرو رو کم کنم.
تو جنگل راه افتادم که گربه ای رو دیدم که سریع از کنارم
پیچید و رفت. خندیدم و دنبالش کردم
گربه خیلی فرز و شیطون بود و مدام در میرفت و منم تند تند دنبالش دویدم
پر انرژی گفتم : پیشی وایستا.. میخوام بگیرمت وایستا...
چرت میگفتمااا..مثل چی از حیوانات میترسیدم وایمیستاد سکته میکردم. از فکرم خندیدم و وایستادم و دست به کمر زدم. صدای خندهی بلندی از پشت سرم اومد. سریع برگشتم پشتم رو نگاه کردم.
جناب جونگکوک پروی بی ادب
اخم کردم و گفتم : گربه توعه ؟ اخه دقیقا مثل خودت بی ادبه..
جونگکوک خندید و جلوم حرکت کرد و گفت: نه..ولی گاهی اینورا میاد که تو الان حسابی از خجالتش در اومدی..خدایی با گربه هم دعوا داریاا..با اون بدبخت چیکار داشتی اخه؟
و کوتاه خندید.
زیرلب گفتم: زهرماااار
شنید و بلند تر خندید تازه دقت کردم نزدیک باغشم رفتم کنار حصار باغش و به گلها نگاه کردم.
جونگکوک : دوست داری ببینیشون بیا داخل
انگار منتظر همین بودم. اروم گفتم: عاشق گلم..
و از حصار رد شدم و رفتم بین گلها...بین گلها قدم میزدم و بو میکردم.
جونگکوک : خوب میجنگی. اما جدی بخوایم نگاش کنیم مثل دختر بچه ها بود.
با غیض برگشتم نگاش کردم که چهره خبیث و جنگ طلبی داشت و با دیدن قیافه پرغیضم لبخند نامحسوسش خبیث تر شد.
اومد روبروم و ادامه داد: میدونی اونیکه یادت داده خیلی مراعاتت رو کرده
و یه دفعه دستش رو جلو آورد...با عجله و بی اختیار دفاع کردم
لبخند خبیثی زد و باز حمله کرد.
با غیض دفاع کردم و دست مشت شده ام رو سمت صورتش پرت کردم که با کف دستش مشتم رو گرفت شیطون سرش رو به طرفین تکون داد و گفت : نه نه نه..
و با خشم دندونام رو به هم فشار دادم
و خواستم مشتم رو عقب بکشم ولی بیشتر مشتم رو توی دستش فشرد و دست دیگه اش رو برد پشت
کمرم رو منو جلو کشید. با غیض و نفس نفس پام رو محکم روی پاش کوبیدم قیافه شنگول و شیطونش یه لحظه تو هم کشید
و بعد خیلی یه دفعه ای زد زیرپام و کمرم رو گرفت.
با جیغ ارومی روی زمین افتادم
و لحظه اخر فقط یقه اش رو گرفتم. شل گرفته بودم ولی گمانم واسه اینکه ضربه کمرم رو
نشکونه خودشم باهام اومد.
ᕙ[・part 24・]ᕗ
حس کل کل بازی بدجور وجودم رو گرفته بود. زندگی روزمره ام بهم ریخته بود و دوست داشتم
روی اون بچه پرو رو کم کنم.
تو جنگل راه افتادم که گربه ای رو دیدم که سریع از کنارم
پیچید و رفت. خندیدم و دنبالش کردم
گربه خیلی فرز و شیطون بود و مدام در میرفت و منم تند تند دنبالش دویدم
پر انرژی گفتم : پیشی وایستا.. میخوام بگیرمت وایستا...
چرت میگفتمااا..مثل چی از حیوانات میترسیدم وایمیستاد سکته میکردم. از فکرم خندیدم و وایستادم و دست به کمر زدم. صدای خندهی بلندی از پشت سرم اومد. سریع برگشتم پشتم رو نگاه کردم.
جناب جونگکوک پروی بی ادب
اخم کردم و گفتم : گربه توعه ؟ اخه دقیقا مثل خودت بی ادبه..
جونگکوک خندید و جلوم حرکت کرد و گفت: نه..ولی گاهی اینورا میاد که تو الان حسابی از خجالتش در اومدی..خدایی با گربه هم دعوا داریاا..با اون بدبخت چیکار داشتی اخه؟
و کوتاه خندید.
زیرلب گفتم: زهرماااار
شنید و بلند تر خندید تازه دقت کردم نزدیک باغشم رفتم کنار حصار باغش و به گلها نگاه کردم.
جونگکوک : دوست داری ببینیشون بیا داخل
انگار منتظر همین بودم. اروم گفتم: عاشق گلم..
و از حصار رد شدم و رفتم بین گلها...بین گلها قدم میزدم و بو میکردم.
جونگکوک : خوب میجنگی. اما جدی بخوایم نگاش کنیم مثل دختر بچه ها بود.
با غیض برگشتم نگاش کردم که چهره خبیث و جنگ طلبی داشت و با دیدن قیافه پرغیضم لبخند نامحسوسش خبیث تر شد.
اومد روبروم و ادامه داد: میدونی اونیکه یادت داده خیلی مراعاتت رو کرده
و یه دفعه دستش رو جلو آورد...با عجله و بی اختیار دفاع کردم
لبخند خبیثی زد و باز حمله کرد.
با غیض دفاع کردم و دست مشت شده ام رو سمت صورتش پرت کردم که با کف دستش مشتم رو گرفت شیطون سرش رو به طرفین تکون داد و گفت : نه نه نه..
و با خشم دندونام رو به هم فشار دادم
و خواستم مشتم رو عقب بکشم ولی بیشتر مشتم رو توی دستش فشرد و دست دیگه اش رو برد پشت
کمرم رو منو جلو کشید. با غیض و نفس نفس پام رو محکم روی پاش کوبیدم قیافه شنگول و شیطونش یه لحظه تو هم کشید
و بعد خیلی یه دفعه ای زد زیرپام و کمرم رو گرفت.
با جیغ ارومی روی زمین افتادم
و لحظه اخر فقط یقه اش رو گرفتم. شل گرفته بودم ولی گمانم واسه اینکه ضربه کمرم رو
نشکونه خودشم باهام اومد.
- ۲۷۳
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط