♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
ᕙ[・part 5・]ᕗ
رفتم وسط رودخونه و روی تکه سنگی نشستم و به اب
زیبا خیره شدم
یه رودخونه خیلی قشنگ با اب تمیز که دور تا دورش زمین سبز و پر از درخت و گیاه و گل بود..واقعا محشر بود.
همیشه آرامش و زیبایی رو دوست داشتم و اینجا واقعا فوق العاده بود.
همه این اخلاقام به مامان رفته بود.
با آرامش و لذت چشمام رو بستم و دفتر مامان رو بغل
کردم. یه دفعه دفتر شدید از دستم کشیده شد.
سریع چشمام رو باز کردم
یه پسر جوون که لبخند مسخره ای روی لب داشت و
دفترم رو توی دستش میچرخوند. سریع از روی سنگ پایین اومدم که پایین لباسم توی اب رفت.
با خشم گفتم: دفترم رو بده.
بلند زد زیر خنده و گفت : اگه ندم چی؟
سریع رفتم سمتش که دوید داخل آب.
با خشم و غیض داد زدم گفتم: دفترم رو بهم برگردون سرخوش تو اب چرخید و گفت: چه دختر عصبی
به نفس نفس افتادم و دویدم توی آب. كل لباسم خيس شده بود و اون کثافت هم دوید بیرون. خشم همه وجودم رو گرفته بود و داشتم خفه میشدم. پسره بیشعور باز خندید و گفت : خانوم چی شد؟ دفتر جونتو نمیخوای؟ اخی... نمیتونی بگیریم؟
یه دفعه دستی از پشت یقه پسره رو گرفت و گفت: چرا
میتونه.
پسره تند تند وول خورد و گفت: ولم کن
مرد پشت سری دفترم رو از دست پسرک بیشعور کشید و همچنان اون بالا نگهش داشت.
با یه دستش یقه پسره رو گرفته بود و بالا گرفته بودش.. مثل یه تیکه اشغال نگهش داشته بود. مرد: زبونت لاله؟؟ از خانوم معذرت بخواه. پسره واقعا داشت اذیت میشد.
تند تند وول میخورد و قرمز شده بود.
دلم براش سوخت.
سریع با دل رحمی گفتم : مهم نیست.. ولش کنین
پسره رو پرت کرد روی زمین
مرد : ادم با دزدی و اذیت کردن بقیه به هیچ جا
نمیرسه... اونم یه خانوم بی دفاع زودباش گمشو برو.. وگرنه بلایی به سرت میارم که تا اخر عمرت نتونی راه بری پسره
اخمی کرد و گفت: برو بابا..
و دوید و رفت.
ᕙ[・part 5・]ᕗ
رفتم وسط رودخونه و روی تکه سنگی نشستم و به اب
زیبا خیره شدم
یه رودخونه خیلی قشنگ با اب تمیز که دور تا دورش زمین سبز و پر از درخت و گیاه و گل بود..واقعا محشر بود.
همیشه آرامش و زیبایی رو دوست داشتم و اینجا واقعا فوق العاده بود.
همه این اخلاقام به مامان رفته بود.
با آرامش و لذت چشمام رو بستم و دفتر مامان رو بغل
کردم. یه دفعه دفتر شدید از دستم کشیده شد.
سریع چشمام رو باز کردم
یه پسر جوون که لبخند مسخره ای روی لب داشت و
دفترم رو توی دستش میچرخوند. سریع از روی سنگ پایین اومدم که پایین لباسم توی اب رفت.
با خشم گفتم: دفترم رو بده.
بلند زد زیر خنده و گفت : اگه ندم چی؟
سریع رفتم سمتش که دوید داخل آب.
با خشم و غیض داد زدم گفتم: دفترم رو بهم برگردون سرخوش تو اب چرخید و گفت: چه دختر عصبی
به نفس نفس افتادم و دویدم توی آب. كل لباسم خيس شده بود و اون کثافت هم دوید بیرون. خشم همه وجودم رو گرفته بود و داشتم خفه میشدم. پسره بیشعور باز خندید و گفت : خانوم چی شد؟ دفتر جونتو نمیخوای؟ اخی... نمیتونی بگیریم؟
یه دفعه دستی از پشت یقه پسره رو گرفت و گفت: چرا
میتونه.
پسره تند تند وول خورد و گفت: ولم کن
مرد پشت سری دفترم رو از دست پسرک بیشعور کشید و همچنان اون بالا نگهش داشت.
با یه دستش یقه پسره رو گرفته بود و بالا گرفته بودش.. مثل یه تیکه اشغال نگهش داشته بود. مرد: زبونت لاله؟؟ از خانوم معذرت بخواه. پسره واقعا داشت اذیت میشد.
تند تند وول میخورد و قرمز شده بود.
دلم براش سوخت.
سریع با دل رحمی گفتم : مهم نیست.. ولش کنین
پسره رو پرت کرد روی زمین
مرد : ادم با دزدی و اذیت کردن بقیه به هیچ جا
نمیرسه... اونم یه خانوم بی دفاع زودباش گمشو برو.. وگرنه بلایی به سرت میارم که تا اخر عمرت نتونی راه بری پسره
اخمی کرد و گفت: برو بابا..
و دوید و رفت.
- ۳۴۷
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط