تار میبینم دیگر نمیخواهم چیزی ببینم هیچ چیز خوبی دنیا ندا

تار میبینم دیگر نمیخواهم چیزی ببینم هیچ چیز خوبی دنیا ندارد که ببینم من فقط خواهم که تورا بینم به چشمانم عادت داده ام به دلم لرزه افتاده که من فقط تورا ببینم از چشمانم میبارد سرد نیست گرم نیست شیرین نیست  ترش است اما برایم شیرین است بارانی که برای تو ببارد برای چشمانت ببارد سر را خم کند و ساکت بی آنکه صدایی باشد ببارد ببارد وببارد بنگروببین که بینوا شده ام بنگر و ببین که درمانده شده ام ببین و هیچی نگو بگذار بمیرم چه میشود مگر، من نیز از این دنیا کم شوم.

#مهدی_نوروزی
دیدگاه ها (۲)

کیستی که من جز او نمی بینم و نمیابمدریای کدام پشت پنجره ای؟ک...

رفتنت بعد از آخرین دیدار:)P8

ترسی از مردن ندارم بی تو تمرین کرده امکامِ تلخِ عشق را با مر...

ترسی از مردن ندارم بی تو تمرین کرده امکامِ تلخِ عشق را با مر...

ترسی از مردن ندارم بی تو تمرین کرده امکامِ تلخِ عشق را با مر...

ترسی از مردن ندارم بی تو تمرین کرده امکامِ تلخِ عشق را با مر...

ترسی از مردن ندارم بی تو تمرین کرده امکامِ تلخِ عشق را با مر...

ترسی از مردن ندارم بی تو تمرین کرده امکامِ تلخِ عشق را با مر...

میدانستم عاشق بارانی ،آنقدر اشک ریختم تا خورشید بتابد بر روی...

حر؋ـ هاے نا گـ؋ـته༻p1

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط