𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟵𝟲
دستپاچه شدم و خواستم گوشیام رو از جیبم در بیارم که یهو سنگینی نگاهی آشنا رو از پشت سر حس کردم.
قبل از اینکه بتونم به عقب برگردم، دستی محکم، گرم و بزرگ از پشت سر دور مچ دستم حلقه شد
تپش قلبم تو یه ثانیه به هزار رسید.
اون گرما..اون لمسِ مقتدرانه اما محتاط، چیزی نبود که بتونم اشتباهش بگیرم. به سرعت چرخیدم.
تهیونگ درست پشت سرم ایستاده بود. یقه پالتوی مشکیش بالا بود و دونههای برف روی موهاش و مژههاش نشسته بودن
چشمای تیره و عمیقش، زیر نور ریسهها میدرخشیدن
به چشمهای غافلگیرشدهام زل زد و با صدایی بم و آروم که مستقیما به قلبم نفوذ کرد، گفت..
تهیونگ: اینبار دیگه نمیذارم گم بشی، ا.ت..حتی توی شلوغترین شبِ پاریس.
[ویو تهیونگ]
برف بیوقفه روی سرمون میبارید و سرمای گزندهی پاریس، کنار گرمای دستی که توی دستم اسیر بود، دیگه هیچ معنایی نداشت.
ا.ت با چشمای لبریز از اشک و بهت به من زل زده بود. لبهای ظریفش از سرما و شوک این رویارویی کمی میلرزید.
از اون نگاه سرد و دیوار محکمی که همیشه بین خودش و من میکشید، دیگه خبری نبود.
نگاهش جوری روی صورتم میچرخید که انگار داره تموم خطوط چهرهام رو بعد از دو ماه دوری دوباره کشف میکنه.
دستم رو از دور مچش برنداشتم.
فقط انگشتهام رو آروم جلو بردم و دست ظریفش رو کامل بین انگشتهام جا دادم.
با لبخند کمرنگی گفتم...
تهیونگ: دوستات اون طرف میدون دارن دنبالت میگردن... اما من نمیخوام پَسِت بدم.
ا.ت نگاهش رو به دستهای گرهخوردهمون دوخت.
قطرهی اشکی از گوشهی چشمش سر خورد و روی شالگردن سفیدش گم شد.
با صدایی که بین هیاهوی جمعیت به سختی شنیده میشد، پرسید...
ا.ت: تو..چرا نرفتی لندن، تهیونگ؟ چرا هنوز اینجایی؟
لبخند تلخی روی لبم نشست.
یک قدم دیگه بهش نزدیک شدم؛ اونقدر که بخار نفسهامون توی هوای یخزده، با هم قاطی شد.
تهیونگ: فکر کردی میتونستم سوار اون هواپیما بشم و تو رو توی این شهر تنها بذارم؟
نگاهم رو از چشمهاش نگرفتم.
تهیونگ: من پشت سرم رو نگاه نکردم، ا.ت... همهی راههای برگشت رو خودم بستم.
بعد خیلی آروم، انگار داشتم بزرگترین حقیقت زندگیم رو اعتراف میکردم، ادامه دادم...
تهیونگ: چون فهمیدم... هر جایی که تو باشی، همونجا خونهی منه.
شونههاش از شدت بغض لرزید.
ا.ت: اما... تو همهچیزت رو از دست دادی... خانوادهت... ثروتت... آیندهای که براش زحمت کشیده بودی...
اشک روی گونههاش جاری شد.
ا.ت: اونم به خاطر منِ بی سروپا..
اجازه ندادم جملهش تموم بشه.
تهیونگ: نه.. اشتباه نکن...من چیزی رو از دست ندادم...
نگاهم عمیقتر شد.
تهیونگ: فقط بالاخره چیزی رو پیدا کردم که ارزش جنگیدن داشت.
نگاهی به چشمهای خیسش انداختم و آروم زمزمه کردم...
تهیونگ: اگه آخرِ این مسیر، تو باشی... حاضرم هزار بار دیگه از اول، همین راه رو شروع کنم.
[ویو ا.ت]
حرفهاش مثل شعلههای آتیش، تموم وجودِ یخزدهم رو گرم کرد.
اونقدر عمیق و سرشار از عشق نگاهم میکرد که انگار تموم دردهای این دو ماه، توی همون چند ثانیه دود شدن و به آسمون رفتن.
اون... به خاطر من از همهچیز گذشته بود.
فقط برای اینکه کنار من بمونه.
دیگه پاهام توانِ تحمل وزنم رو نداشتن.
آخرین تکههای اون دیوار یخیای که دور قلبم کشیده بودم، فرو ریخت.
بدون اینکه فکر کنم لیام یا بقیه کجا هستن، یا فردا چه اتفاقی میافته، یک قدم بلند به جلو برداشتم و خودم رو تو آغوش گرمش رها کردم.
دستهام رو دور گردنش حلقه کردم و صورتم رو توی گودیِ شالگردن مشکیش پنهون کردم.
بوی عطر تلخ و آشنایی که ماهها دلتنگش بودم، تموم ریههام رو پر کرد.
تهیونگ انگار تموم این مدت منتظر همین لحظه بود.
دستهای بزرگ و گرمش دور کمرم قفل شد و منو چنان محکم به سینهش فشرد که انگار میترسید دوباره ناپدید بشم.
سرش رو آروم بین موهام پنهون کرد و نفس عمیقی کشید.
بعد با صدایی گرفته و لبریز از آرامش، کنار گوشم زمزمه کرد..
تهیونگ: دیگه نمیخوام حتی یه قدم ازم دور بشی.
هقهقم بلندتر شد.
ا.ت: منو ببخش، تهیونگ..منو ببخش که انقدر باهات بد رفتار کردم..خیلی ترسیده بودم..خیلی..خیلی دلم برات تنگ شده بود
تهیونگ آروم منو کمی از خودش فاصله داد.
هر دو دستش رو دو طرف صورتم گذاشت و قابش کرد.
چشمهای تیرهش، قطرهاشکی رو که از گوشهی چشمم پایین میاومد، دنبال میکرد.
بعد، لبخند خیلی کمرنگی زد.
انگشت شست و اشاره اش با مهربونی روی گونهم کشیده شد؛ درست مثل برفپاککن ماشین که شیشهی خیس رو از بارون پاک میکنه، یک رفت و برگشت کوتاه کافی بود تا رد اشک روی صورتم محو بشه.
نظرتون تا اینجای فیک؟
لطفا همه بگین🌿
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟵𝟲
دستپاچه شدم و خواستم گوشیام رو از جیبم در بیارم که یهو سنگینی نگاهی آشنا رو از پشت سر حس کردم.
قبل از اینکه بتونم به عقب برگردم، دستی محکم، گرم و بزرگ از پشت سر دور مچ دستم حلقه شد
تپش قلبم تو یه ثانیه به هزار رسید.
اون گرما..اون لمسِ مقتدرانه اما محتاط، چیزی نبود که بتونم اشتباهش بگیرم. به سرعت چرخیدم.
تهیونگ درست پشت سرم ایستاده بود. یقه پالتوی مشکیش بالا بود و دونههای برف روی موهاش و مژههاش نشسته بودن
چشمای تیره و عمیقش، زیر نور ریسهها میدرخشیدن
به چشمهای غافلگیرشدهام زل زد و با صدایی بم و آروم که مستقیما به قلبم نفوذ کرد، گفت..
تهیونگ: اینبار دیگه نمیذارم گم بشی، ا.ت..حتی توی شلوغترین شبِ پاریس.
[ویو تهیونگ]
برف بیوقفه روی سرمون میبارید و سرمای گزندهی پاریس، کنار گرمای دستی که توی دستم اسیر بود، دیگه هیچ معنایی نداشت.
ا.ت با چشمای لبریز از اشک و بهت به من زل زده بود. لبهای ظریفش از سرما و شوک این رویارویی کمی میلرزید.
از اون نگاه سرد و دیوار محکمی که همیشه بین خودش و من میکشید، دیگه خبری نبود.
نگاهش جوری روی صورتم میچرخید که انگار داره تموم خطوط چهرهام رو بعد از دو ماه دوری دوباره کشف میکنه.
دستم رو از دور مچش برنداشتم.
فقط انگشتهام رو آروم جلو بردم و دست ظریفش رو کامل بین انگشتهام جا دادم.
با لبخند کمرنگی گفتم...
تهیونگ: دوستات اون طرف میدون دارن دنبالت میگردن... اما من نمیخوام پَسِت بدم.
ا.ت نگاهش رو به دستهای گرهخوردهمون دوخت.
قطرهی اشکی از گوشهی چشمش سر خورد و روی شالگردن سفیدش گم شد.
با صدایی که بین هیاهوی جمعیت به سختی شنیده میشد، پرسید...
ا.ت: تو..چرا نرفتی لندن، تهیونگ؟ چرا هنوز اینجایی؟
لبخند تلخی روی لبم نشست.
یک قدم دیگه بهش نزدیک شدم؛ اونقدر که بخار نفسهامون توی هوای یخزده، با هم قاطی شد.
تهیونگ: فکر کردی میتونستم سوار اون هواپیما بشم و تو رو توی این شهر تنها بذارم؟
نگاهم رو از چشمهاش نگرفتم.
تهیونگ: من پشت سرم رو نگاه نکردم، ا.ت... همهی راههای برگشت رو خودم بستم.
بعد خیلی آروم، انگار داشتم بزرگترین حقیقت زندگیم رو اعتراف میکردم، ادامه دادم...
تهیونگ: چون فهمیدم... هر جایی که تو باشی، همونجا خونهی منه.
شونههاش از شدت بغض لرزید.
ا.ت: اما... تو همهچیزت رو از دست دادی... خانوادهت... ثروتت... آیندهای که براش زحمت کشیده بودی...
اشک روی گونههاش جاری شد.
ا.ت: اونم به خاطر منِ بی سروپا..
اجازه ندادم جملهش تموم بشه.
تهیونگ: نه.. اشتباه نکن...من چیزی رو از دست ندادم...
نگاهم عمیقتر شد.
تهیونگ: فقط بالاخره چیزی رو پیدا کردم که ارزش جنگیدن داشت.
نگاهی به چشمهای خیسش انداختم و آروم زمزمه کردم...
تهیونگ: اگه آخرِ این مسیر، تو باشی... حاضرم هزار بار دیگه از اول، همین راه رو شروع کنم.
[ویو ا.ت]
حرفهاش مثل شعلههای آتیش، تموم وجودِ یخزدهم رو گرم کرد.
اونقدر عمیق و سرشار از عشق نگاهم میکرد که انگار تموم دردهای این دو ماه، توی همون چند ثانیه دود شدن و به آسمون رفتن.
اون... به خاطر من از همهچیز گذشته بود.
فقط برای اینکه کنار من بمونه.
دیگه پاهام توانِ تحمل وزنم رو نداشتن.
آخرین تکههای اون دیوار یخیای که دور قلبم کشیده بودم، فرو ریخت.
بدون اینکه فکر کنم لیام یا بقیه کجا هستن، یا فردا چه اتفاقی میافته، یک قدم بلند به جلو برداشتم و خودم رو تو آغوش گرمش رها کردم.
دستهام رو دور گردنش حلقه کردم و صورتم رو توی گودیِ شالگردن مشکیش پنهون کردم.
بوی عطر تلخ و آشنایی که ماهها دلتنگش بودم، تموم ریههام رو پر کرد.
تهیونگ انگار تموم این مدت منتظر همین لحظه بود.
دستهای بزرگ و گرمش دور کمرم قفل شد و منو چنان محکم به سینهش فشرد که انگار میترسید دوباره ناپدید بشم.
سرش رو آروم بین موهام پنهون کرد و نفس عمیقی کشید.
بعد با صدایی گرفته و لبریز از آرامش، کنار گوشم زمزمه کرد..
تهیونگ: دیگه نمیخوام حتی یه قدم ازم دور بشی.
هقهقم بلندتر شد.
ا.ت: منو ببخش، تهیونگ..منو ببخش که انقدر باهات بد رفتار کردم..خیلی ترسیده بودم..خیلی..خیلی دلم برات تنگ شده بود
تهیونگ آروم منو کمی از خودش فاصله داد.
هر دو دستش رو دو طرف صورتم گذاشت و قابش کرد.
چشمهای تیرهش، قطرهاشکی رو که از گوشهی چشمم پایین میاومد، دنبال میکرد.
بعد، لبخند خیلی کمرنگی زد.
انگشت شست و اشاره اش با مهربونی روی گونهم کشیده شد؛ درست مثل برفپاککن ماشین که شیشهی خیس رو از بارون پاک میکنه، یک رفت و برگشت کوتاه کافی بود تا رد اشک روی صورتم محو بشه.
نظرتون تا اینجای فیک؟
لطفا همه بگین🌿
- ۱.۰k
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط