{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دلت آمد که مرا دست خدا بسپاری ؟؟

دلت آمد که مرا دست خدا بسپاری ؟؟


خسته ام .. خسته تر از آنچه که می پنداری
خسته از " رفتنم " این حادثه ی تکراری

پشت پایت عوض آب، من از کاسه ی چشم
اشک می ریزم عجب حال تاسف باری!

خوب من! دست تو خود حافظ من بود چطور
دلت آمد که مرا دست خدا بسپاری؟

کاش می شد که به جای چمدانت من را
موقع رفتنت از روی زمین برداری

آتشم می زنی و نیست دوای درد ِ
این دل سوخته در قوطی هیچ عطاری

داغ لب های تو از حافظه ی لب هایم
نرود تا نزنم پُک به لب سیگاری

هر کجا هم بروی یار تو هستم من باز
نرسد روزی عزیزم که تو جز من یاری..

کاش بیدار شوم صبح و ببینم دیشب
آمده از تو پیامی که : «گُلم» بیداری؟
دیدگاه ها (۴۰)

طناز جان با قلبی پرازمهر بهت میگم تولدت مبارک ازخدا بهترین ه...

پروردگارا ...توانم ده تا دوست بدارم بی‌ چشمداشت و بفهمم دیگر...

این کوچه همان کوچه و مهتاب، همان استاین قصه ولی، صحبت یک قد ...

بزن دنیا که فانوست شکسته غبار سرد شب بر تو نشستهبزن دنیا که...

خسته‌ام خسته، برایم غزلی ناب بخوان!غزلی ناب برای منِ بی‌خواب...

آمدم بنویسم کاش آدمیزاد قدرت داشت از همه عزیزانش دفاع و حمای...

اخم كمرنگم براي باري ديگر به صورتم برگشت:"اينطوري نگام نكن."...

"لیا،دست و پا زدنات رو تموم كن و سرِ عقل بيا."اما نه تنها به...

باباجونمدل را به چه مشغول کنم که نگیرد بهانه تو رادر این هیا...

تمام لذت دنیا شاید همین باشد؛داشتنِ کسی که عشق را بلد است…نه...

آخرین امیداین دست‌های خالی ما را رها مکنما را حساب کن ز میان...

اربعین که می‌آید، انگار تمامِ زمین و زمان در یک بغضِ طولانی ...

از کجای داستان شروع کنم :این که چگونه لبخند شدی برایمو چگونه...

سناریو اوبیکاکا

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط