Trust!

اعتماد.
part ¹
تقریبا یک هفته از زندگی کردن توی خونه جدیدم میگذشت و من به شدت ازش راضی بودم.
بعد از چندین سال موفق به داشتن زندگی مستقلی برای خودم شده بودمو این برای لذت بخش بود.
خانواده پدریم رابطه خوبی باهام داشتن و تقریبا توی این چند سال که پدر و مادرم از هم جدا شده بودنو من وضعیت خوبی نداشتم بهم کمک کرده بودن.
مخصوصا عموم تهیونگ.
اون عموی واقعیم نبود و من اینو دیروز فهمیدم.
اون برادر خوانده پدرم بود و بیشتر مواقع رفتار خوبی باهام داشت کلی خیلی وقتا ترسناک بود!
این فکرارو کنار زدم برای آخ بار خودمو توی آینه چک کردمو بعد از خونه بیرون اومدم.
درو قفل کردمو کلیدو توی کیفم گذاشتم و راه افتادم.
بباید برای خودم کار پیدا میکردم که بتونم به زندگیم ادامه بدم پس همینجور توی خیابونای شلوغ سئول میگشتم که....
ادامه دارد.....
دیدگاه ها (۲)

۱۱۰۰ تایی مبارک گایز

فراموشیجیمین که با لباس های خونی داشت به سمتم میومد دیدم.ترس...

کمعلم من با دیدن بچه ها که انگار برنامه ریخته بودن تا از این...

فراموشیمث اینکه اون یکی از بدترین رقیبای جیمین بود که برای ب...

می‌خوام یه سال دیگه بیام و این ویدیو رو دوباره ببینم ببینم و...

✲ ترس رو انتخاب نکردم... باهام بزرگ شد...🧨🖤-----------------...

《اولین قرار》pt5نیرا:(پرش زمانی)برای بار آخر تو آینه به خودم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط