اولین قرارpt
《اولین قرار》pt5
نیرا:
(پرش زمانی)
برای بار آخر تو آینه به خودم نگاه کردم
یه هودی سفید کوتاه پوشیده بودم با یه کت چرمی مشکی و شلوار طوسی که یکم زده بودمش بالا و جوراب بلند سفید پوشیده بودم با کفش سفید مشکی ..استرس کل وجودمو گرفته بود
اگه نمیومد چی ؟نمیدونستم چیکار باید میکردم..نکنه حرفای هانا راست بوده؟
دلمو زدم به دریا و بی خیال حرفای مغزم رفتم از خونه بیرون..تا کافه و خونه ی ما راهی نبود ولی ماشین گرفتم و رفتم...توی راه همش نامه رو میخوندم و استرس داشتم
رسیدم به کافه...از ماشین پیاده شدم
رفتم نشستم تو کافه...هر آدمی که میومد دلم میلرزید و فکر میکردم که یونگیه ولی نبود
گارسون اومد بالا سرم:خوش اومدید خانم...چی میل دارید؟
نیرا:عاااا..هیچی من راستش فعلا منتظر کسی هستم
گارسون با لبخند سر تکون داد و رفت
تقریبا ده دیقه گذشت...با خودم گفتم حتما الان میاد
بیست دیقه گذشت...گفتم اشکال نداره
نزدیک نیم ساعت شد و من یه قهوه سفارش دادم
یه ساعت گذشته بود و دلم شور میزد و فکر میکردم هانا راست میگفت
ولی بازم تصمیم گرفتم یکم دیگه هم صبر کنم...تقریبا یه ساعت دیگه هم نشستم اونجا...اشک تو چشمام جمع شده بود...حق با هانا بود اون میخواسته با من الکی شوخی کنه...ولی من..من تمام عشق و علاقم توی نامه واسش نوشتم
اون...بهش نمیومد که بهم دروغ بگه..ولی انگار گفته بود انگار میخواست بازیم بده...چرا؟؟من که..من که حس واقعیم رو بهش گفته بودم...چرا این کارو باهام کردش؟؟...ادامه دارد
نیرا:
(پرش زمانی)
برای بار آخر تو آینه به خودم نگاه کردم
یه هودی سفید کوتاه پوشیده بودم با یه کت چرمی مشکی و شلوار طوسی که یکم زده بودمش بالا و جوراب بلند سفید پوشیده بودم با کفش سفید مشکی ..استرس کل وجودمو گرفته بود
اگه نمیومد چی ؟نمیدونستم چیکار باید میکردم..نکنه حرفای هانا راست بوده؟
دلمو زدم به دریا و بی خیال حرفای مغزم رفتم از خونه بیرون..تا کافه و خونه ی ما راهی نبود ولی ماشین گرفتم و رفتم...توی راه همش نامه رو میخوندم و استرس داشتم
رسیدم به کافه...از ماشین پیاده شدم
رفتم نشستم تو کافه...هر آدمی که میومد دلم میلرزید و فکر میکردم که یونگیه ولی نبود
گارسون اومد بالا سرم:خوش اومدید خانم...چی میل دارید؟
نیرا:عاااا..هیچی من راستش فعلا منتظر کسی هستم
گارسون با لبخند سر تکون داد و رفت
تقریبا ده دیقه گذشت...با خودم گفتم حتما الان میاد
بیست دیقه گذشت...گفتم اشکال نداره
نزدیک نیم ساعت شد و من یه قهوه سفارش دادم
یه ساعت گذشته بود و دلم شور میزد و فکر میکردم هانا راست میگفت
ولی بازم تصمیم گرفتم یکم دیگه هم صبر کنم...تقریبا یه ساعت دیگه هم نشستم اونجا...اشک تو چشمام جمع شده بود...حق با هانا بود اون میخواسته با من الکی شوخی کنه...ولی من..من تمام عشق و علاقم توی نامه واسش نوشتم
اون...بهش نمیومد که بهم دروغ بگه..ولی انگار گفته بود انگار میخواست بازیم بده...چرا؟؟من که..من که حس واقعیم رو بهش گفته بودم...چرا این کارو باهام کردش؟؟...ادامه دارد
- ۴۳۸
- ۱۵ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط