{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

راستش

راستش
تو کارای خارق العاده بلد نبودی
نتونستی منو زیر بارون با یه اهنگه عاشقونه غافلگیرم کنی
تو برام گیتار نزدی...
اما...
وقتی از خیابون رد می شدیم دستمو محکم فشار میدادی...

هیچوقت وقتی قهر بودم با پاستیل خرم نکردی...
دقیقا جاهایی که نباید... منطقی حرف میزدی...

وقتی فهمیدی خوب نیستم نیومدی به زور ببریم دکتر...

ما با موتور وبا مترواینور اونور می رفتیم...
یادته...
هندزفریو دوتایی میزاشتیم تو گوشمون اهنگ هایی ک دوست داشتیمو وحرفایِ خودمون توش بود گوش میدادیم...

هیچوقت ازم نخواستی یادت بدم چجوری موهامو ببافی یا برام لاک بزنی...

یادم میاد سردم شده بود یه روز و کتت رو در آوردی دادی من بپوشم....

میدونستی دیوونه ی عطر تلخم و نمیزدی مستم کنی...
من دوست داشتم همه جوره..
عاشقت شدم...
اما...
تو تا تونستی خجالت کشیدی...
تا تونستی کنج خونه نشستی و قلمتو رو کاغذ رقصوندی...

میدونستی من دنیام با چیزای کوچیک جوون میگیره...
اما سعی نکردی نگهم داری...
بخاطرم نجنگیدی...
حالا برو بازم ی گوشه بشین و بنویسو تمام شعراتو قایم کن ...
منو قایم کن...
احساستو بسوزون...
منو بسوزون و نابود کن...
یادته من عاشق قدم زدن تو تجریش و دربند بودم..
با توعاشق قدم زدن از آزادی تا انقلاب شدم...از.....
حالا راه رفتنم یادم رفته...
تمام اعتقادم...
عشقم...
و.........
دیدگاه ها (۴۵)

سر درد دارم؛انقدر ذهنم را با تردمیل اشتباه میگیری و روی آن م...

و تُ ھنوز ھمان کسی ھستی،کھ نبودَت،بُمبی ست کھ ھیروشیمای قَلب...

وقتی بهم زنگ زد و گفت میخواد ببینمت، برعکسِ یه ماهِ پیش که ب...

بعد از سال ها خوب می دانم عشق در بیست سالگی هیچ شور و حالی ن...

╭╌┄ Illegal marriage┄┉✿┉┄ 43 ایزابلا مک...

(تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی) پارت ۱۲(داستان از زبون ای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط