امروز چه قدر نبودنت را به رخم کشید...

امروز چه قدر نبودنت را به رخم کشید...
امروز قدم زدم از همان حوالی کوچه ها...
امروز در حالی که دستت در دستم بود از خیابان رد شدم...
مگر می شود زن باشی
و حتی یک بار هم حتی در خیال دست مردی را نگرفته باشی و با او هم قدم خیابانی نشوی...
امروز بیشتر از هر روز دلم برای صدا کردنم تنگ شد...
امروز گویا خیابان و قدم هایم هم دلشان برایت تنگ شده بود...
امروز از ان روز هایی بود که سخت نبودنت را به رخم کشید و
چند ساعتی فکرت به جان من افتاد...
خدا کند هیچ خیابانی
باقی مانده هایی از خاطرات را برای هیچ کس نداشته باشد...
خدا کند که راست باشد دل به دل راه دارد...
اصلا من به درک
بیا و
این خیابان ها و خاطرات را از دلتنگی نجات بده...

#ندا_جمشیدی
دیدگاه ها (۱۱)

آنقدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد🍁🍂اصفهان و پاییزش... خیابا...

خاطراتِ معلق در نور

رها🦋 گاهی تنهایی نداشتن همدم نیستگاهی زنی هستی که همسر دارد،...

السلام علیک یا بقیه الله ع

✨ تشکر قبل از خواب؛ قرار عاشقانه با خدا ✨🌙💚 بسم الله الرحمن ...

باران میباریدصبح بودپاییز بودپیاده بودم و تنها....

دوستتـ دارمـ، مثل درختی که باران را. بی‌نیاز از دلیل، بی‌انت...

محبوب من خیالتان در میان روزهایم ریشه دوانده و هر روز بزرگتر...

😘❤️💔😘پاییز که می‌رسد،جهان آهسته‌تر نفس می‌کشد؛انگار خداوند، ...

لطفا برگرد عزیزم بدون تو اینجا هیچ معنایی ندارد.برگرد... نه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط