لیلای من را ناگهان از من گرفتند
لیلای من را ناگهان از من گرفتند
شعری شدم تا داستان از من گرفتند
او را که در عشقش تنفس می کند صبح
چون آیه های ناگهان از من گرفتند
جان می گرفت الهام من از آن مسیحا
وقتی شنیدم رفت جان از من گرفتند
در لا به لای اشک هایم خانه اش بود
او رفت و آن رنگین کمان از من گرفتند
یک عمر با قفل قفس رفتم کلنجار
وقتی که وا شد آسمان از من گرفتند
از دار دنیا عشق و ایمانم فقط بود
تا این گرفتند از من آن از من گرفتند
جای تعجب نیست گر گشتم پریشان
آماج گرگم ، تا شبان از من گرفتند
این نی اگر این روزها تلخ است نایش
شیرینم... آن شور نهان از من گرفتند
می مانم از این فصل ،تا آخر زمستان
وقتی که می بینم خزان از من گرفتند
من ،این بیابان ،نای برگشتن ندارم
پایم چکار آید؟ توان از من گرفتند
بغضم نمی داند،نمی خواهد،نمی هیچ
حتی همین نای فغان از من گرفتند
تکبیره الاحرام عشقت را که گفتم...
آری... تو را وقت اذان از من گرفتند
شعری شدم تا داستان از من گرفتند
او را که در عشقش تنفس می کند صبح
چون آیه های ناگهان از من گرفتند
جان می گرفت الهام من از آن مسیحا
وقتی شنیدم رفت جان از من گرفتند
در لا به لای اشک هایم خانه اش بود
او رفت و آن رنگین کمان از من گرفتند
یک عمر با قفل قفس رفتم کلنجار
وقتی که وا شد آسمان از من گرفتند
از دار دنیا عشق و ایمانم فقط بود
تا این گرفتند از من آن از من گرفتند
جای تعجب نیست گر گشتم پریشان
آماج گرگم ، تا شبان از من گرفتند
این نی اگر این روزها تلخ است نایش
شیرینم... آن شور نهان از من گرفتند
می مانم از این فصل ،تا آخر زمستان
وقتی که می بینم خزان از من گرفتند
من ،این بیابان ،نای برگشتن ندارم
پایم چکار آید؟ توان از من گرفتند
بغضم نمی داند،نمی خواهد،نمی هیچ
حتی همین نای فغان از من گرفتند
تکبیره الاحرام عشقت را که گفتم...
آری... تو را وقت اذان از من گرفتند
- ۴۵۵
- ۲۵ تیر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط