پارت ۳
پارت ۳
#خوشبخت شو...بدون یه من با چشای قهوه ای !👀 👣
قلبم لرزید...کمی ترسیدم و وقتی به سرعت به طرفم هجوم آورد قالب تهی کردم و تا خواستم تکون بخورم از کنارم رد شد و با التماس به یقه دکتر چنگ انداخت .. نگاه خیس و قرمزشو توی چشماش انداخت و با لحنی بی سابقه و خواهشمند گف:بگو حالش خوبه..بگو خوب شده...بگو منتقلش میکنین به بخش..بگو تنهام نذاشته...و وقتی نگاه گرفتن غمگین و ناامید دکتر رو دید داد زد " د بگو لعنتی!"
همون لحظه بود که نگاه باصطلاح مادرم کمی رنگ ناباوری گرفت...پدر خشکم پوزخند زد و بامدادم چشماشو بست!
و اون...همونطور آویزون از یقه دکتر...نگاه بهت زدشو به اون دوخته بود و انگار منتظر بود یه لبخند غیر منتظره و یه دروغ بود مسخره از دکتر بشنوه و بازم ترکم کنه....ولی سکوت دکتر که طولانی شد به سختی لبای خشکشو از هم باز کرد و گفت:بگو زندس...بگو هنو دادمش..بگو هنو مال منه...بگو این نفس لعنتیم که بالا نمیاد بخاطر نبود نفساش نیس...بگو این قلبم که یهو داره از کار میوفته بخاطر حس نکردن تپش های قلبش نیس..و اون لحظه بود که دکتر نگاهشو به چشمای ملتمسش بخیه زد و با لحنی متاسف گف:متاسفم...ما همه تلاشمونو کردیم اما....صدای عربدش دیوارای بیمارستانو لرزوند!اما چییییییی؟؟؟؟!!!
اما به دلیل لختگی خون بیمار به ... به...منتظر بودم بگه بدرک واصل شد کع یه بی ادب غلیظظ نثارش کنم اما به کما رفت غمگینی که گفت حتی من رو هم متعجب کرد!
کمی گذشت و وقتی لبخندی مسخره و ل
تلخ زد و گفت برمیگرده مگه نه؟و دکتر نگاهشو گرفت و گفت امکانش خیلی ضعیفه با شدت به طرف زمین پرت شد.. بی اختیار قبل از اینکه سرش به زمین بخوره خودمو پرت کردم روی زمین اما هیچ اتفاقی نیافتاد!
نگاه نگرانم بین موهای همیشه نرمش و دکتر در نوسان بود چی شده بود؟!
دکتر که بلندش کرد ... نگاهم که به لبای کبود و پوست بیش از حد سفیدش افتاد انگار واقعا مردم!
صدای جیغم همراه با عربده دکتر بلند شد و من بودم که مثل دیوونه ها این طرف و اونطرف میدویدم...و صدای جیغم یه لحظه هم قطع نمیشد .. نمیفهمیدم!هیچی رو...میخواستم بمیرم...همه وجودم مرگ رو طلب میکرد...چشمم که به دستگاه شوک افتاد همه چیز ایستاد!دیگه هیچ صدایی رو نمیشنیدم...نگاهم به چهرش بود که هر چند ثانیه یکیار میپرید بالا و دوباره برمیگشت رو زمین و دلمو خون میکرد ..باید یکاری میکردم...نمیذاشتم به همین راحتی بدبختم کنه..مگه میشه؟باید کنارم بمونه...باید ببینه چی ازم ساخته...اصلا...اصلا...اصلا اگه نباشه من چجوری باید نفس بکشم؟اول دم بود یا بازدم؟زمزمه هامو فقد خودم نیشنیدم و خودش..."ببین ...میدونی که دوست ندارم...سرمو هیستریک تکون دادم و گفتم نه .. ایندفعه واقعنی واقعنی دوست ندارم ..ولی باش!خواهش میکنم ازت ...به همون عشقی که میگی برات مقدس بود باش!
بمون!
نفس بکش!
پنجمین بار که پرت شد منم همراهش به طرف زمین سقوط کردم..بمون برام...!
منتظر نقد هاتون هستم☻😻 🙈
#خوشبخت شو...بدون یه من با چشای قهوه ای !👀 👣
قلبم لرزید...کمی ترسیدم و وقتی به سرعت به طرفم هجوم آورد قالب تهی کردم و تا خواستم تکون بخورم از کنارم رد شد و با التماس به یقه دکتر چنگ انداخت .. نگاه خیس و قرمزشو توی چشماش انداخت و با لحنی بی سابقه و خواهشمند گف:بگو حالش خوبه..بگو خوب شده...بگو منتقلش میکنین به بخش..بگو تنهام نذاشته...و وقتی نگاه گرفتن غمگین و ناامید دکتر رو دید داد زد " د بگو لعنتی!"
همون لحظه بود که نگاه باصطلاح مادرم کمی رنگ ناباوری گرفت...پدر خشکم پوزخند زد و بامدادم چشماشو بست!
و اون...همونطور آویزون از یقه دکتر...نگاه بهت زدشو به اون دوخته بود و انگار منتظر بود یه لبخند غیر منتظره و یه دروغ بود مسخره از دکتر بشنوه و بازم ترکم کنه....ولی سکوت دکتر که طولانی شد به سختی لبای خشکشو از هم باز کرد و گفت:بگو زندس...بگو هنو دادمش..بگو هنو مال منه...بگو این نفس لعنتیم که بالا نمیاد بخاطر نبود نفساش نیس...بگو این قلبم که یهو داره از کار میوفته بخاطر حس نکردن تپش های قلبش نیس..و اون لحظه بود که دکتر نگاهشو به چشمای ملتمسش بخیه زد و با لحنی متاسف گف:متاسفم...ما همه تلاشمونو کردیم اما....صدای عربدش دیوارای بیمارستانو لرزوند!اما چییییییی؟؟؟؟!!!
اما به دلیل لختگی خون بیمار به ... به...منتظر بودم بگه بدرک واصل شد کع یه بی ادب غلیظظ نثارش کنم اما به کما رفت غمگینی که گفت حتی من رو هم متعجب کرد!
کمی گذشت و وقتی لبخندی مسخره و ل
تلخ زد و گفت برمیگرده مگه نه؟و دکتر نگاهشو گرفت و گفت امکانش خیلی ضعیفه با شدت به طرف زمین پرت شد.. بی اختیار قبل از اینکه سرش به زمین بخوره خودمو پرت کردم روی زمین اما هیچ اتفاقی نیافتاد!
نگاه نگرانم بین موهای همیشه نرمش و دکتر در نوسان بود چی شده بود؟!
دکتر که بلندش کرد ... نگاهم که به لبای کبود و پوست بیش از حد سفیدش افتاد انگار واقعا مردم!
صدای جیغم همراه با عربده دکتر بلند شد و من بودم که مثل دیوونه ها این طرف و اونطرف میدویدم...و صدای جیغم یه لحظه هم قطع نمیشد .. نمیفهمیدم!هیچی رو...میخواستم بمیرم...همه وجودم مرگ رو طلب میکرد...چشمم که به دستگاه شوک افتاد همه چیز ایستاد!دیگه هیچ صدایی رو نمیشنیدم...نگاهم به چهرش بود که هر چند ثانیه یکیار میپرید بالا و دوباره برمیگشت رو زمین و دلمو خون میکرد ..باید یکاری میکردم...نمیذاشتم به همین راحتی بدبختم کنه..مگه میشه؟باید کنارم بمونه...باید ببینه چی ازم ساخته...اصلا...اصلا...اصلا اگه نباشه من چجوری باید نفس بکشم؟اول دم بود یا بازدم؟زمزمه هامو فقد خودم نیشنیدم و خودش..."ببین ...میدونی که دوست ندارم...سرمو هیستریک تکون دادم و گفتم نه .. ایندفعه واقعنی واقعنی دوست ندارم ..ولی باش!خواهش میکنم ازت ...به همون عشقی که میگی برات مقدس بود باش!
بمون!
نفس بکش!
پنجمین بار که پرت شد منم همراهش به طرف زمین سقوط کردم..بمون برام...!
منتظر نقد هاتون هستم☻😻 🙈
- ۲.۰k
- ۱۵ دی ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۲۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط